تصویر هدر 1 تصویر هدر 2 تصویر هدر 3 تصویر هدر 4 تصویر هدر 5

آن اشتیاق به تصاحب که در صدایش موج می زد. او لوی را به عنوان یک همراه ساده نمی خواهد. نمی تواند مثل قبل قلبش را در سینه ی او داشته باشد، اما از قلب او خون خواهد نوشید و می گذارد لوی از قلب سیاهش خون بگیرد، خونی که نوشیده نخواهد شد و شاید لوی فقط آن را در کوزه هایی در انبار عمارتش بگذارد.

از تصور این نزدیکی قیرآلودشان می لرزم. و شاید من نباید متعجب باشم. فقط لوی با آن تاریکی ای که روحش را گزیده، می تواند این را به لرد سابیس بدهد. من نمی توانم. من فقط یک فرشته ام که از بالا به پایین سقوط کرده. نه، به پایین پرت شده.

--

متن کامل این بخش: لینک در پروفایل

لب های لورنس به لرزه می افتند.
"من نمی دانم اگر در آن صف های سیرک وار بایستم و نیش های ملعونم را در رگ آن قربانیان از خود بی خود شده فرو کنم، رستگار می شوم یا نه. اما اگر عقیده ی قلبی لرد سابیس این باشد که می شوم، قبولش می کنم."

داغ شدن گونه هایم را حس می کنم. با لحنی تند می گویم:
"مگر هر چه لرد سابیس بگوید و انجام دهد، درست است؟ او خالقی که آن انگل های رقت انگیز شوم را ساخت و با این کارش جهنمی در نوکترنال کتدرال به پا کرد و برای خاموش کردن آتشش به جای آب روغن رویش ریخت؟"

--

متن کامل این بخش: لینک در پروفایل

نگاهش می کنم. زیباست و تهدیدآمیز. هرچند سرگردان و وحشت زده. آشفته و بی قرار به این سوی و آن سوی می رود، به دنبال گریزی از زندانی که ناخواسته در آن به دام افتاده. نسیم را حس خواهم کرد، تنها اگر او رهایی یابد. و من می خواهم او آزاد شود، با یافتن حفره ای یا مرگ (گادفری، درباره ی زنبوری که بین شیشه و توری پنجره گیر افتاده).

به یاد آن جادوگر سرخ موی، لوی می افتم. او که قاطعانه در چشمانم خیره شد و گفت لرد سابیس را خواهد دید. او سرورم را برای خودش می خواهد. اما عشق او بیمار است، چون عشقی که سرورم زمانی به او داد، بیمار بود. 

و من به لوی دروغ گفتم. سرورم از لوی گریزان نیست. می خواهد او را دوباره کنار خودش داشته باشد. اما من ترجیح می دهم سرورم دوباره در تاریکی نوکترنال کتدرال فرو رود تا اینکه آن جادوگر سرخ موی قلبش را مال خود کند. من هستم که باید کنار لرد سابیس باشم. من، فرشته ی نخست او. من می توانم به او عشقی بدهم که بیمار نباشد. 

--

متن کامل این بخش: لینک در پروفایل

 

 

چند لحظه پیش یه دفعه این اومد تو ذهنم که مدس میکلسن دقیقا قیافه ی سابیسو داره، هم غم داره، هم ابهت زیرپوستی، هم کاریزما. قشنگ خود خودشه. 😭

یه سری توضیحات به دوستم دادم راجع به یه سری بخشای داستان، گفتم اینجا هم بذارمشون.

گابریل یه اصول سفت و سختی داره که خیلی بهش حساسه و تو کشور خودش آمالثورا نوشیدن خون انسانو ممنوع کرده و خون آشاما فقط اجازه دارن خون حیوونا رو بخورن و روزه ی خون هم خیلی رواج داره اونجا، این طوری که خون آشاما یه مدت به جای خون آب آهن مینوشن.

تو نوکتیرا که پادشاهش مالخازاره خون آشاما خدایان انسان ها محسوب میشن و مراسم قربانی داشتن و هم بی گناها رو تا ته می نوشیدن و هم گناهکارا رو. مالخازار نمی خواست خدای اعظم نوکتیرا باشه و قید و بندای مذهبی بهش بچسبه، واسه همین با کمک گابریل با نوکتیرایی ها می جنگه و قوانینو اصلاح می کنه. الان دیگه مراسم قربانی رو ندارن و فقط خون شرور می خورن و این جوریه که باید برن بانک خون مشخصاتشونو ثبت کنن تا به یه مقدار مشخص بهشون خون بدن.

--

اول رابطه ی مالخازار و گادفریو یه حالت رمانتیک بهش داده بودم ولی بعد بردمش سمت پدر فرزندی. 

یه بخش از کتاب اول هست که یه مریضی انگلی تو معبد مرزی شیوع پیدا کرده (دوقلوهای گابریل: پطروس و رزالی اینجا زندگی می کنن. گابریل قبل از اینکه خون آشام و شاه آمالثورا بشه، یه مدت اینجا راهب بوده و زن و بچه داشته. اسم زنش الیانور بوده. گابریل وقتی بچه هاش هنوز کوچیکن، خونوادشو ترک می کنه و میره آمالثورا مددکار اجتماعی میشه و بعدشم که با آریل آشنا میشه و تبدیل شدن و شاه شدنش. اون موقع زن و بچشو با خودش نمیبره، چون زنش حاضر نبوده اونجا رو ترک کنه. تو اون معبد خون آشاما رو گرسنگی میدادن که پاک بشن و گابریل به این نتیجه رسیده بوده که این کار درستی نیست.)

 ناتان دوست قدیمی گادفری (گادفری به خون آشام تبدیلش کرده) و خود گادفری میرن به این معبد که ناتان پطروسو که داشته می مرده، تبدیل کنه. گادفری از قبل روابط عاشقونه ای با رزالی داشته و رزالی چند بار از دست داداشش نجاتش داده بوده. این صحنه ی لولیدن کرمای انگلی تو بدن راهبا گادفری رو بدجور وحشت زده می کنه و با اینکه این مرض تاثیری نداشته روش به خاطر خون آشامیش،  میره تو شوک و همین حالتش باعث میشه به رزالی نزدیک تر بشه و بچه دار بشن. لوسیندا دخترشون اول شکل یه کرم انگلی بزرگو داشت، اما کم کم شکل انسانی به خودش گرفت.

مالخازار حساسیت زیادی رو گادفری داره و این عصبانیش می کنه که قدرت گابریل رو گادفری تاثیر داره و از رزالی و لوسیندا و ارتباطشون با گادفری ام خوشش نمیاد و لوسیندا رو مایه ی ننگ میدونه، اما از یه طرف گابریل رو مالخازارم تاثیر زیادی داره و راحت میتونه نرمش کنه.

--

اینو گفتم که مالخازار یه انسان تو آمالثورا بوده و نوکتیرایی ها با توصیه ی لرد سابیس به زور میبرنش و سابیس تبدیلش می کنه به خون آشام و مالخازار بر خلاف میلش پادشاه میشه؟ 
مالخازارم زن و بچه داشته، اسم زنش سلستیا بود و اسم دختراش ایلورا و میرن. 
تا یه مدت طولانی از سابیس نفرت داشته و حسرت زندگی انسانی از دست رفتشو می خورده، اما رابطش با گابریل باعث میشه نسبت به سابیس نرم تر بشه.

--

مالخازار یه حالت سفت و سخت تری داره، اما سابیس ملایم تر و مهربون تره. یه جورایی مالخازار پدر سختگیر خونوادست و سابیس پدربزرگ مهربون. 😄 البته مهربونی که کارای وحشتناکی هم کرده.

رابطه ی سمی بین لوی و سابیسم دوست دارم. سابیس یه مدت قدرتاش دچار مشکل شده بود و واسه اینکه بهتر بتونه ازشون استفاده کنه، قلبشو با قلب یه راهب به اسم لوی جا به جا کرد. بعدا تو اون دوره تهذیب گابریل قدرتای سابیس رو به راه شد و قلبشو از سینه ی لوی بیرون کشید و برگردوند تو سینه ی خودش و این کارو یه طوری کرد که انگار لوی براش یه ابزار بوده و لوی سرش صدمه دید و بعد از اون سابیس و لوی از هم دور شدن و الان با اینکه لوی هنوز درد روحی زیادیو سر اون اتفاق حس می کنه، می خواد دوباره به سابیس نزدیک بشه و دوست دارم رو رابطه ی این دو تا و برگشتشون به هم کار کنم.

اما باشد، من یاد می گیرم که خودخواه نباشم. که بگذارم تو خدای نوکترنال کتدرال بمانی. فقط بگذار که من پیشت باشم، نزدیک قلب سیاهت. که گاهی دستم را روی آن بگذارم و تپشش را حس کنم. که حس کنم هنوز به تو وصلم، طوری که هیچ کس دیگری نیست.

خلاصه ی مختصر داستان دنباله دارم تا آخر بخش سی و دوم از کتاب دوم

 

در کتاب اول گفته شد که چه طور گابریل، راهب و مددکار سابق شاه آمالثورا شد و قانون منع نوشیدن خون انسان را وضع کرد. به تنش هایش با بدل کننده اش آریل پرداخته شد، تنش بین ناتان خدمتکار آریل و گابریل، به شخصیت گادفری و بدل کننده اش شاه مالخازار، فرمانروای نوکتیرا، سرزمینی که خون آشامان در آن پرستیده می شوند و اینکه چگونه آمالثورا سقوط کرد و  گادفری، ناتان، آریل و گابریل کشته شدند، اما بعد دوباره توسط لوی به حیات برگشتند.

بعد به رزالی و پطروس دوقلوهای گابریل پرداخته شد، بیماری انگلی که در معبد مرزی شان شیوع پیدا کرده بود، رابطه ی بین لوی و پطروس، تبدیل پطروس به خون آشام توسط ناتان، تولد دختر نیمه انگلی رزالی و گادفری به اسم لوسیندا. تنش بین مالخازار و گابریل به خاطر گادفری و وجود لوسیندا، رشد کردن لوسیندا و غلبه اش به بخش انگلی وجودش، همروحی شدن گابریل و مالخازار، بدل شدن رزالی به خون آشام توسط لوسیندا. 

تصمیم مالخازار به جنگ با نوکتیرایی ها و تبدیل خودش از شاه خدا به شاه و ایجاد اصلاحاتی در نوکتیرا، یاری نرساندن آمالثورا به او و جنگ تک نفره اش با ارتش نوکتیرایی های ساخته شده توسط خون آشام جادوگری که خودش را خالق دنیای نوکترنال کتدرال می داند، لرد سابیس.

همچنین رابطه ی بین لوی و لرد سابیس. اینکه چه طور لرد سابیس مدتی برای استفاده از قدرت هایش قلب سیاهش را با قلب لوی جا به جا کرده بود و رابطه ی بیمارگونه ای که با لوی شکل داده بود و پایان بی رحمانه ی این رابطه.

و همچنین تهذیب گابریل که موجب بازگشت قدرت های لرد سابیس شد.

 

و اما در کتاب دوم،

مالخازار با همراهی گابریل با نوکتیرایی ها جنگیده و از شاه خدا به شاه بدل شده و اصلاحاتش را اعمال کرده، اما گروهی از نوکتیرایی ها در فکر ایجاد شورش و بازگرداندن قوانین جدیدند. 

از آن طرف لرد سابیس که خود را مقصر جنگ و پلیدی در نوکترنال کتدرال می داند، خودش را تهذیب می کند و اقیانوس را خلق می کند، اما بیهوش می شود و چون قادر نیست به بدنش برگردد، از بدن گادفری استفاده می کند و مراسم اعترافی در برابر همگان برگزار  می کند و بدنش را که به دست می آورد، از نظر ناپدید می شود و در حالی که مردم فکر می کنند به بالا رفته، به جزیره ای در اقیانوس می رود.

مالخازار از گابریل خشمگین می شود که گذاشته جان گادفری مورد تهدید قرار گیرد، اما تنش بین آن ها با تاثیر همیشگی گابریل بر مالخازار از بین می رود، تاثیری که گابریل را هم وحشت زده کرده.

در این جلد شخصیت های آتلور و تئودور وارد می شوند. آتلور، جادوگری که یک فرشته ی تبعیدی در مرز است و تئودور قورباغه ای که توسط آتلور به جادوگر انسان بدل شده.

آتلور به نوکتیرا می رود و به خدمت مالخازار درمی آید و برای جدایی سلطنت از عبادت تلاش می کند، در حالی که تئودور به آمالثورا می رود و به خدمت گابریل درمی آید و جاسوسی آتلور را می کند.

لوی از دوری لرد سابیس در عذاب است و به گادفری و آتلور حسادت می کند و دنبال راهیست تا دوباره به لرد سابیس نزدیک شود.

مخالفان عقاید جدید نوکتیرا الیرا و لورنس به دنبال احیای باورهایشان در سرزمینشان هستند و بازگرداندن قوانین قدیم، اما لورنس دودل است.

از طرفی مالخارار و گابریل تصمیم دارند یک جشن بزرگ در نوکترنال کتدرال برگزار کنند تا بعد از تاریکی هایی که رخ داده، روشنایی در روح ها ایجاد شود و همچنین می خواهند از لرد سابیس تقاضا کنند که برگردد و در امور کمک کند.

اما جنجال هایی پیش روست.

آه، این جادوگر مرموز که می گویند به لرد سابیس مربوط است. انگار گادفری کم نبود، رقیب دیگری هم اضافه شد. اما مشکلی نیست سرورم، این دو هیچ کدام مثل من نیستند برایت. این من بودم که قلب سیاه تو را در سینه داشتم. 

--

متن کامل این بخش: لینک در پروفایل

درباره وبلاگ info

من همیشه میان واقعیت و خیال زندگی کرده‌ام.

در کودکی، به جای دنبال کردن مسیرهای از پیش تعیین شده، نقش‌آفرینی و ساختن دنیاها با صمیمی‌ترین دوستم را ترجیح می‌دادم. بعدها، وقتی جامعه انتخاب‌های هنری‌ام را «عجیب» یا حتی «خطرناک» نامید، فهمیدم که ترس از تفاوت تا چه اندازه در ریشه‌های انسان ها نفوذ کرده است.

در اواخر دهه‌ی بیست زندگی‌ام، دوره‌ای از خشم و اندوه را پشت سر گذاشتم؛ خشمگین از اینکه باورها بر من تحمیل شده بودند و سوگوار از دست دادن چیزهایی که دیگر نمی‌توانستم به آن‌ها ایمان داشته باشم. اما در ادبیات گوتیک، به ویژه مصاحبه با خون‌آشام، آینه‌هایی از جدال درونی خودم یافتم: لویی که وجودش را زیر سوال می‌برد، کلودیا که در تناقض گرفتار بود، و آرماند که در جستجوی معنا در ابدیت می‌سوخت.

اکنون برای مقاومت در برابر پوچی خلق می‌کنم. برای من مرگ بی معناست، اما آفرینش سرشار از معناست.

داستان‌پردازی نه تنها شور و شوق من، بلکه پاسخ من به میل انسانی برای جاودانگی است.

--

https://www.jadoogaran.org/modules/profile/userinfo.php?uid=40971

نویسندگان people
کمی گیتار بزن...