لرزه ای از قلب سیاه
و بلافاصله می فهمم نباید این حرف را به زبان می آوردم. چشمان پطروس گشاد می شود و رگ پیشانی اش بیرون می زند. لب هایش می لرزند.
"داری می گویی لوی می خواهد برگردد، به خاطر خود لرد سابیس؟
که دوباره در برابرش زانو بزند و خودش را عروسک او کند؟"
من با صدایی آهسته و محتاطانه:
"پطروس عزیزم،
این مساله پیچیده است.
می دانی، داشتن ارباب در این دنیای پوشیده در مه می تواند آرام بخش باشد، حتی اگر آن ارباب به تو صدمه بزند."
--
آزادنویسی شبانه
۲.۱۰
لرزه ای از قلب سیاه
از زبان ناتان
به جنگل منطقه ی مرزی نزدیک می شوم. قلبم را حس می کنم که شدیدتر می تپد. این هجومی از خاطرات گذشته است. آن هنگام که برای اولین بار به همراه گادفری به اینجا آمدم. آن هنگام که برای اولین بار پطروس را دیدم.
بر بستر چمن ها قدم می گذارم. در سقف شاخ و برگ ها از نور ماه جدا می افتم. پیش می روم و به پناهگاه، معبد سابق می رسم. او، پطروس آنجاست، مقابل دروازه. در چشمان آبی اندوهناکش شوق هست. بر لبانش لبخندی کوچک. او می دانست که دارم به دیدنش می آیم.
به سمتش می شتابم و ما همدیگر را در آغوش می گیریم. لحظاتی در همان حال می مانیم و بعد دست در بازوی هم وارد حیاط پناهگاه می شویم و به سمت نیمکتی زیر یک درخت بید می رویم و روی آن می نشینیم.
پطروس آه می کشد، با حالتی که بیشتر آسودگی در آن هست و نه غم.
پطروس:
"ناتان، چه خوب است که آمدی. وقتی فهمیدم قرار است بیایی، انگار چنگال غم که بر قلبم چنگ زده بود، رهایم کرد.
حالا آن غده در گلویم هست، اما شور را هم در رگ ها، در قلبم حس می کنم.
شاید باید خوشحال باشم، شاید بتوانم."
با گرمی به او لبخند می زنم و بازویش را می فشارم.
"معلوم است که می توانی، پطروس عزیزم.
می دانم سخت است که به عقب نگاه نکنی و از خودت نپرسی آیا تصمیماتی که طی جنگ گرفتی، اعمالت درست بود یا نه؟
اما باید دست از قضاوت خودت برداری."
دست آزادش را بالا می آورد و انگشتانم را که بر بازویش است، آرام نوازش می کند.
"می دانم.
اما یک چیز هست که می ترسم از آن خلاصی نیابم. این سردرگمی که چه طور هم خودم باشم و هم به پدرم عشق بورزم و هم گذشته را برای گادفری و رزالی جبران کنم.
و جز این من واقعا می خواهم چه باشم؟ یک شبح کمرنگ از راهبی که بودم، صاحب جایی که نه کاملا پناهگاه است و نه معبد، مراقب خون آشام های بی پناه، حتی آن دسته که خون معصومان را می نوشند؟
نکند فقط به این مسیر پافشاری می کنم، چون نمی خواهم شبیه آمالثورا یا نوکتیرا شوم؟
و نگاه های سرد و سرزنشگر رزالی و لوسیندا. آن ها انتظار دارند که من چه کنم؟
نوشندگان خون های معصوم را پشت درهای این پناهگاه به حال خود رها کنم تا اسیر آمالثورا یا نوکتیرا شوند؟
آیا آن ها واقعا گناهکارند؟"
دستم را آرام بر پشتش می کشم. می دانم که از من جواب نمی خواهد، هرچند جوابی هم وجود ندارد. او فقط می خواهد کنارش باشم.
در حالی که صدای ملایم وزوز حشرات شب در گوش هایم است، پطروس می گوید:
"لوی به اینجا آمده بود."
قلبم منقبض می شود.
چشمانم کمی گشاد، پوستم کمی سرد و نفس هایم لرزان.
پطروس سرش را اندکی به سمتم می گرداند. او متوجه آن تغییرات در من شده.
او نگاهش را به من می دوزد و من جرات نمی کنم به چشمانش نگاه کنم. نمی دانم در آن ها دلداری خواهم دید یا سرزنش.
پطروس ادامه می دهد:
"ما اینجا نشسته بودیم، کنار هم اینجا روی این نیمکت."
نفسم تنگ می شود.
پطروس دارد چه کار می کند؟
می خواهد تحمل مرا بسنجد؟
پطروس:
"قلبش اسیر گناه است.
به خاطر آن راهب هایی که به کشتن داد و لرد سابیس قبول نکرد به زندگی برگرداندشان، هیچ کدامشان را جز ایتاچی.
و لوی در تلاش است تا به لرد سابیس برگردد. من می دانم که کینه ای عمیق از او به دل دارد، اما با این حال می خواهد به او برگردد.
حتما فقط قدرت او برای برگرداندن مردگان را می خواهد. مگر نه؟"
نگاهم را به سمت چشمان او برمی گردانم. آیا پطروس به لرد سابیس حسادت می کند؟
سکوت می کنم، اما می بینم که پطروس این بار انتظار پاسخ دارد. چشمان آبی اش این بار سوزان است. شعله ای را می بینم که در آن ها می درخشد.
بازویش را با ملایمت فشار می دهم و با صدایی خش دار و غم آلود می گویم:
"پطروس عزیزم، درک می کنم که چه احساسی داری. تو می ترسی دوباره لوی را به خاطر لرد سابیس از دست بدهی."
این ها را می گویم، در حالی که در درون خودم غم و درد پیچیده، ترس از دست دادن پطروس به خاطر لوی.
پطروس:
"لرد سابیس او را شکست. مثل یک تکه ابزار از او استفاده کرد و وقتی دیگر نیازی به او نداشت، دور انداختش."
این ها را با لحنی تند به زبان می آورد، در حالی که عضلات صورتش منقبض شده.
پطروس:
"لوی نباید به او برگردد، حتی به خاطر برگرداندن مردگان."
من به نوازش پشتش ادامه می دهم و سعی می کنم آرامش کنم.
"اکنون که لرد سابیس قدرت برگرداندن مردگان را ندارد. ممکن هم هست که دیگر هیچ وقت آن را به دست نیاورد."
و بلافاصله می فهمم نباید این حرف را به زبان می آوردم. چشمان پطروس گشاد می شود و رگ پیشانی اش بیرون می زند. لب هایش می لرزند.
"داری می گویی لوی می خواهد برگردد، به خاطر خود لرد سابیس؟
که دوباره در برابرش زانو بزند و خودش را عروسک او کند؟"
من با صدایی آهسته و محتاطانه:
"پطروس عزیزم،
این مساله پیچیده است.
می دانی، داشتن ارباب در این دنیای پوشیده در مه می تواند آرام بخش باشد، حتی اگر آن ارباب به تو صدمه بزند."
پطروس سرش را به نشانه ی نفی تکان می دهد.
"نمی توانم بگذارم این اتفاق بیفتد.
این بار نباید بگذارم.
باید راهی پیدا کنم."
از جایش بلند می شود و در حیاط به راه می افتد، طوری که انگار دیگر تحمل نشستن را ندارد. با قدم هایی تند و بی قرار عرض و طول حیاط را طی می کند، با دستانی که پشتش قلاب شده و نگاهی رو به پایین.
تماشایش می کنم تا اینکه بالاخره آرام می گیرد. به سمتم می آید و می گوید:
"منتظرم باش. می روم از داخل خون بیاورم."
و کمی بعد با یک کوزه ی پر از خون و دو جام برمی گردد و روی نیمکت کنارم می نشیند و یک جام را پر می کند و به دستم می دهد.
من محتویاتش را می بویم و رنگ از صورتم محو می شود. با صدایی لرزان می پرسم:
"این خون انسان است؟"
پطروس:
"بله، خون یک شرورانسان است."
جام را پایین می آورم.
"اما تو که خون انسان نمی نوشیدی."
پطروس:
"مدتیست که می نوشم.
باید می نوشیدم، باید بنوشم تا بتوانم بمانم.
تو هم بنوش."
من:
"نمی توانم."
پطروس با لحنی سرد:
"چرا؟
تو که زمانی در نوکتیرا خون انسان می نوشیدی، چه شرور و چه معصوم."
من:
"آن زمان فرق داشت.
آن موقع به حمایت نوکتیرا نیاز داشتم تا موعد مناسب برای انتقامم برسد."
پطروس سرش را به نشانه ی نفی تکان می دهد.
"نه، حتی آن موقع هم حتما راه دیگری وجود داشته.
تو این را نمی نوشی، چون من و آنچه می کنم برایت مهم نیست.
تو خودت را متعلق به آمالثورا و اربابت لرد آریل می دانی."
او این جملات را با لحنی خشمگین و در حالی که نفس نفس می زند، به زبان می آورد. من با حالتی غم آلود و درمانده نگاهش می کنم و دستم را بالا می آورم تا صورتش را لمس کنم، اما او دستم را پس می زند و دوباره از جایش بلند می شود.
"تو و لوی،
هر دو همین طور هستید.
وانمود می کنید که دوستم دارید، که من برایتان مهمم، اما این طور نیست."
در همین لحظه یک خفاش کوچک سیاه مخملی که لوله کاغذی به پایش بسته شده، از آسمان به سمت پطروس می آید. پطروس لوله کاغذ را از پای او باز می کند و محتویاتش را می خواند و بعد شروع می کند به خندیدن با حالتی دیوانه وار.
پطروس:
"آن لرد سابیس ملعون از هوش رفته، در کماست، تقریبا مرده.
انگار دارم از شر او راحت می شوم.
می شنوی، ناتان؟
هاهاهاها."
و در حالی که من با چشمانی غم آلود و نگران جنونش را تماشا می کنم، زمین زیر پایمان شروع می کند به لرزیدن. خون از داخل جامم به اطراف می پاشد. کوزه از روی نیمکت به زمین می افتد و می شکند و خون داخلش بر زمین جاری می شود. من و پطروس می لرزیم، در حالی که چشمانمان گشاد شده و دهانمان باز مانده.
لرزش هر لحظه شدیدتر می شود و ناگهان صدایی مهیب از سمت ساختمان پناهگاه به گوشمان می رسد. شکاف هایی عمیق در دیوارهایش پدیدار می شوند و شروع می کند به فرو ریختن.
پطروس فریاد می زند:
"رزالی! لوسیندا!"
و به سمت ساختمان می دود و من هم به دنبالش، در حالی که فکری تاریک به ذهنم خطور کرده.
چرا این اتفاق دارد می افتد؟
به خاطر از هوش رفتن لرد سابیس؟
آیا او واقعا خدای این دنیاست؟