تصویر هدر 1 تصویر هدر 2 تصویر هدر 3 تصویر هدر 4 تصویر هدر 5

و بلافاصله می فهمم نباید این حرف را به زبان می آوردم. چشمان پطروس گشاد می شود و رگ پیشانی اش بیرون می زند. لب هایش می لرزند‌‌.
"داری می گویی لوی می خواهد برگردد، به خاطر خود لرد سابیس؟
که دوباره در برابرش زانو بزند و خودش را عروسک او کند؟"

من با صدایی آهسته و محتاطانه:
"پطروس عزیزم، 
این مساله پیچیده است.
می دانی، داشتن ارباب در این دنیای پوشیده در مه می تواند آرام بخش باشد، حتی اگر آن ارباب به تو صدمه بزند."

--

آزادنویسی شبانه

۲.۱۰

لرزه ای از قلب سیاه

از زبان ناتان

 

به جنگل منطقه ی مرزی نزدیک می شوم. قلبم را حس می کنم که شدیدتر می تپد. این هجومی از خاطرات گذشته است. آن هنگام که برای اولین بار به همراه گادفری به اینجا آمدم. آن هنگام که برای اولین بار پطروس را دیدم.

بر بستر چمن ها قدم می گذارم. در سقف شاخ و برگ ها از نور ماه جدا می افتم. پیش می روم و به پناهگاه، معبد سابق می رسم. او، پطروس آنجاست، مقابل دروازه. در چشمان آبی اندوهناکش شوق هست. بر لبانش لبخندی کوچک. او می دانست که دارم به دیدنش می آیم.

به سمتش می شتابم و ما همدیگر را در آغوش می گیریم. لحظاتی در همان حال می مانیم و بعد دست در بازوی هم وارد حیاط پناهگاه می شویم و به سمت نیمکتی زیر یک درخت بید می رویم و روی آن می نشینیم.

پطروس آه می کشد، با حالتی که بیشتر آسودگی در آن هست و نه غم. 

پطروس:

"ناتان، چه خوب است که آمدی. وقتی فهمیدم قرار است بیایی، انگار چنگال غم که بر قلبم چنگ زده بود، رهایم کرد. 

حالا آن غده در گلویم هست، اما شور را هم در رگ ها، در قلبم حس می کنم. 

شاید باید خوشحال باشم، شاید بتوانم."

با گرمی به او لبخند می زنم و بازویش را می فشارم.

"معلوم است که می توانی، پطروس عزیزم. 

می دانم سخت است که به عقب نگاه نکنی و از خودت نپرسی آیا تصمیماتی که طی جنگ گرفتی، اعمالت درست بود یا نه؟ 

اما باید دست از قضاوت خودت برداری."

دست آزادش را بالا می آورد و انگشتانم را که بر بازویش است، آرام نوازش می کند‌.

"می دانم. 

اما یک چیز هست که می ترسم از آن خلاصی نیابم. این سردرگمی که چه طور هم خودم باشم و هم به پدرم عشق بورزم و هم گذشته را برای گادفری و رزالی جبران کنم.

و جز این من واقعا می خواهم چه باشم؟ یک شبح کمرنگ از راهبی که بودم، صاحب جایی که نه کاملا پناهگاه است و نه معبد، مراقب خون آشام های بی پناه، حتی آن دسته که خون معصومان را می نوشند؟

نکند فقط به این مسیر پافشاری می کنم، چون نمی خواهم شبیه آمالثورا یا نوکتیرا شوم؟

و نگاه های سرد و سرزنشگر رزالی و لوسیندا. آن ها انتظار دارند که من چه کنم؟ 

نوشندگان خون های معصوم را پشت درهای این پناهگاه به حال خود رها کنم تا اسیر آمالثورا یا نوکتیرا شوند؟

آیا آن ها واقعا گناهکارند؟"

دستم را آرام بر پشتش می کشم‌. می دانم که از من جواب نمی خواهد، هرچند جوابی هم وجود ندارد. او فقط می خواهد کنارش باشم. 

در حالی که صدای ملایم وزوز حشرات شب در گوش هایم است، پطروس می گوید:

"لوی به اینجا آمده بود."

قلبم منقبض می شود. 

چشمانم کمی گشاد، پوستم کمی سرد و نفس هایم لرزان.

پطروس سرش را اندکی به سمتم می گرداند. او متوجه آن تغییرات در من شده. 

او نگاهش را به من می دوزد و من جرات نمی کنم به چشمانش نگاه کنم. نمی دانم در آن ها دلداری خواهم دید یا سرزنش.

پطروس ادامه می دهد:

"ما اینجا نشسته بودیم، کنار هم اینجا روی این نیمکت."

نفسم تنگ می شود‌.

پطروس دارد چه کار می کند؟

می خواهد تحمل مرا بسنجد؟

پطروس:

"قلبش اسیر گناه است. 

به خاطر آن راهب هایی که به کشتن داد و لرد سابیس قبول نکرد به زندگی برگرداندشان، هیچ کدامشان را جز ایتاچی.

و لوی در تلاش است تا به لرد سابیس برگردد. من می دانم که کینه ای عمیق از او به دل دارد، اما با این حال می خواهد به او برگردد.

حتما فقط قدرت او برای برگرداندن مردگان را می خواهد. مگر نه؟"

نگاهم را به سمت چشمان او برمی گردانم. آیا پطروس به لرد سابیس حسادت می کند؟

سکوت می کنم، اما می بینم که پطروس این بار انتظار پاسخ دارد. چشمان آبی اش این بار سوزان است. شعله ای را می بینم که در آن ها می درخشد‌‌.

بازویش را با ملایمت فشار می دهم و با صدایی خش دار و غم آلود می گویم:

"پطروس عزیزم، درک می کنم که چه احساسی داری. تو می ترسی دوباره لوی را به خاطر لرد سابیس از دست بدهی‌."

این ها را می گویم، در حالی که در درون خودم غم و درد پیچیده، ترس از دست دادن پطروس به خاطر لوی.

پطروس:

"لرد سابیس او را شکست. مثل یک تکه ابزار از او استفاده کرد و وقتی دیگر نیازی به او نداشت، دور انداختش."

این ها را با لحنی تند به زبان می آورد، در حالی که عضلات صورتش منقبض شده‌‌.

پطروس:

"لوی نباید به او برگردد، حتی به خاطر برگرداندن مردگان."

من به نوازش پشتش ادامه می دهم و سعی می کنم آرامش کنم.

"اکنون که لرد سابیس قدرت برگرداندن مردگان را ندارد. ممکن هم هست که دیگر هیچ وقت آن را به دست نیاورد."

و بلافاصله می فهمم نباید این حرف را به زبان می آوردم. چشمان پطروس گشاد می شود و رگ پیشانی اش بیرون می زند. لب هایش می لرزند‌‌.

"داری می گویی لوی می خواهد برگردد، به خاطر خود لرد سابیس؟

که دوباره در برابرش زانو بزند و خودش را عروسک او کند؟"

من با صدایی آهسته و محتاطانه:

"پطروس عزیزم، 

این مساله پیچیده است.

می دانی، داشتن ارباب در این دنیای پوشیده در مه می تواند آرام بخش باشد، حتی اگر آن ارباب به تو صدمه بزند."

پطروس سرش را به نشانه ی نفی تکان می دهد.

"نمی توانم بگذارم این اتفاق بیفتد.

این بار نباید بگذارم.

باید راهی پیدا کنم."

از جایش بلند می شود و در حیاط به راه می افتد، طوری که انگار دیگر تحمل نشستن را ندارد. با قدم هایی تند و بی قرار عرض و طول حیاط را طی می کند، با دستانی که پشتش قلاب شده و نگاهی رو به پایین.

تماشایش می کنم تا اینکه بالاخره آرام می گیرد. به سمتم می آید و می گوید:

 "منتظرم باش‌. می روم از داخل خون بیاورم."

و کمی بعد با یک کوزه ی پر از خون و دو جام برمی گردد و روی نیمکت کنارم می نشیند و یک جام را پر می کند و به دستم می دهد.

من محتویاتش را می بویم و رنگ از صورتم محو می شود. با صدایی لرزان می پرسم:

"این خون انسان است؟"

پطروس:

"بله، خون یک شرورانسان است."

جام را پایین می آورم‌.

"اما تو که خون انسان نمی نوشیدی."

پطروس:

"مدتیست که می نوشم.

باید می نوشیدم، باید بنوشم تا بتوانم بمانم.

تو هم بنوش."

من:

"نمی توانم."

پطروس با لحنی سرد:

"چرا؟ 

تو که زمانی در نوکتیرا خون انسان می نوشیدی، چه شرور و چه معصوم."

من:

"آن زمان فرق داشت. 

آن موقع به حمایت نوکتیرا نیاز داشتم تا موعد مناسب برای انتقامم برسد."

پطروس سرش را به نشانه ی نفی تکان می دهد.

"نه، حتی آن موقع هم حتما راه دیگری وجود داشته.

تو این را نمی نوشی، چون من و آنچه می کنم برایت مهم نیست. 

تو خودت را متعلق به آمالثورا و اربابت لرد آریل می دانی."

او این جملات را با لحنی خشمگین و در حالی که نفس نفس می زند، به زبان می آورد. من با حالتی غم آلود و درمانده نگاهش می کنم و دستم را بالا می آورم تا صورتش را لمس کنم، اما او دستم را پس می زند و دوباره از جایش بلند می شود.

"تو و لوی،

هر دو همین طور هستید.

وانمود می کنید که دوستم دارید، که من برایتان مهمم، اما این طور نیست."

در همین لحظه یک خفاش کوچک سیاه مخملی که لوله کاغذی به پایش بسته شده، از آسمان به سمت پطروس می آید. پطروس لوله کاغذ را از پای او باز می کند و محتویاتش را می خواند و بعد شروع می کند به خندیدن با حالتی دیوانه وار‌‌.

پطروس:

"آن لرد سابیس ملعون از هوش رفته، در کماست، تقریبا مرده.

انگار دارم از شر او راحت می شوم.

می شنوی، ناتان؟

هاهاهاها."

و در حالی که من با چشمانی غم آلود و نگران جنونش را تماشا می کنم، زمین زیر پایمان شروع می کند به لرزیدن. خون از داخل جامم به اطراف می پاشد. کوزه از روی نیمکت به زمین می افتد و می شکند و خون داخلش بر زمین جاری می شود. من و پطروس می لرزیم، در حالی که چشمانمان گشاد شده و دهانمان باز مانده.

لرزش هر لحظه شدیدتر می شود و ناگهان صدایی مهیب از سمت ساختمان پناهگاه به گوشمان می رسد. شکاف هایی عمیق در دیوارهایش پدیدار می شوند و شروع می کند به فرو ریختن.

پطروس فریاد می زند:

"رزالی! لوسیندا!"

و به سمت ساختمان می دود و من هم به دنبالش، در حالی که فکری تاریک به ذهنم خطور کرده. 

چرا این اتفاق دارد می افتد؟

به خاطر از هوش رفتن لرد سابیس؟

آیا او واقعا خدای این دنیاست؟

و تو، تو هم می خواستی دوستم داشته باشی، اما من مانعت شدم. در برابرم ایستادی و گفتی می توانیم از عشق فاسدمان چیزی دیگر بیرون بیاوریم. تو نمی فهمیدی پیوند تازه ای که من به تو وعده داده بودم، رایحه ی مرگ دارد، نه زندگی.

می گفتی خاکستر در هم رفته مان هنوز گرما دارد، اگر جرات لمسش را داشته باشیم. و خواستی دست بر سینه ام بگذاری. و همان طور که انگشتانت را با احتیاط به قلب سیاهم نزدیک می کردی، چشمان من هر لحظه گشادتر می شد.

--

آزادنویسی شبانه

تو را می شنوم، در موسیقی امواج

از زبان سابیس

صدایت را شنیدم. نام مرا به زبان آوردی. با زمزمه ای که انگار مرا به بیداری خود دعوت می کرد. بلند می شوم، با چشمانی نیمه باز. در برابرم پهنه ای وسیع و خشک از خاک سفت شده است، بی انتها. اینجا مرز دیگر نوکتیراست. سمتی که رو به آمالثورا نیست. این پهنه ی خاکی را ساختم، در حالی که به درونم نگاه می کردم، لجن های متعفن را با دستانم یکی یکی بیرون می کشیدم و سعی می کردم از آن ها نور دربیاورم.

این زمین وسیع، پر از خاک تیره چیست؟ انگار که قرار است بیش از این باشد، اما نمی دانم چه. ذرات وجودم از هم فاصله گرفته اند، مثل آبی که روی آتش است و ذراتش تبخیر می شوند، به هوا می روند، هر کدام به یک سو. مثل خون آشام‌جادوگری که می سوزانندش و خاکسترش را می پراکنند. 

آیا دارم ناپدید می شوم؟ 

نمی توانم بترسم، انگار دستی در درونم خواب ریخته و مرا واداشته که فقط در آرامش حل شدنم را نگاه کنم. آمیختن به تار و پود دنیایی که آن را با عشق ساختم.

هنوز هم آن حس سوزان جایی در روحم لانه دارد. می دانم که بر زخم های مردگان بوسه می زنم و با نامی از عشق آن ها را حیات می بخشم.

چشمان زمردی تو را می بینم که با حالتی طعنه آمیز به من می نگرند. تو امیالم را خواسته هایی دست نیافتنی می بینی و امیدم را مضحک. آنچه در طلبش هستم را در آسمانی می بینی که دیگر نمی توانم به آن صعود کنم.

اما لوی، من نمی خواهم به بالا بروم. می دانم که اگر بخواهم می توانم، اما نمی خواهم. و قدرت هایم همین جا در دنیای محبوبم به اوج خواهند رسید. می دانم که می توانم پایین بمانم و به بالا برسم، به نور.

و زخم های مردگان، فقط من نیستم که تپشی سرخ از عشق را در آن ها می نهم، آن ها نیز در من چنین می کنند. از من متنفر نخواهند بود. مرا می بخشند. مهم نیست این سوزش تلخ در رگ هایم چه زمزمه کند در گوش هایم، آن ها مرا دوست خواهند داشت و نگاهشان به من خواهد بود.

و تو، تو هم می خواستی دوستم داشته باشی، اما من مانعت شدم. در برابرم ایستادی و گفتی می توانیم از عشق فاسدمان چیزی دیگر بیرون بیاوریم. تو نمی فهمیدی پیوند تازه ای که من به تو وعده داده بودم، رایحه ی مرگ دارد، نه زندگی.

می گفتی خاکستر در هم رفته مان هنوز گرما دارد، اگر جرات لمسش را داشته باشیم. و خواستی دست بر سینه ام بگذاری. و همان طور که انگشتانت را با احتیاط به قلب سیاهم نزدیک می کردی، چشمان من هر لحظه گشادتر می شد.

تو می خواستی چه کنی، لوی؟ برده ام شوی یا مرا برده ی خود کنی؟ این را من نفهمیدم. اما بدان که از هر دو ترس داشتم. و به همین خاطر بود که با موجی از درونم تو را به عقب پرت کردم. تو به دیوار کوبیده شدی و پایین افتادی، مثل عروسکی که او را نخواهند و به طرفی پرت کنند. در چشمانت اشک بود و از دهانت خون جاری، اما بر لبانت لبخند بود. 

به سمتت آمدم. در یک قدمی ات ایستادم. دستم را بالا بردم تا در سینه ات فرو کنم و قلبت را بیرون بیاورم. منتظر بودم التماس کنی، اما تو فقط گفتی زمان می تواند مهربان باشد، اگر فراموش کنیم لحظات را بشماریم.

تو جرات کردی که امید داشته باشی. تو درد پیوندمان را به هیچ انگاشتی و خیال کردی یک روز زنگار پوسیدگی از روح های به هم گره خورده مان پاک می شود. 

موجی دیگر بر تو وارد کردم، بر سینه ات. صدای خرد شدن استخوان های قفسه ی سینه ات را شنیدم. انگار خونی که از قلبت بیرون زد را بر دستانم حس کردم. گرم نبود، سرد بود. اما نه مثل مرگ، مثل آرامش. یا نکند هر دوی آن ها یکی هستند؟

تو فریاد نزدی. فقط آهسته خس خس کردی. و من رویم را برگرداندم و از تو دور شدم تا به گوشه ای پناه ببرم و رویایی ببینم که از حقیقت متعفنم زاده شده، رویایی که گناه نیست.

با قدم هایی سخت از تو دور می شدم، طوری که انگار به پاهایم سنگ بسته بودند. حیات را حس می کردم که با تردید تو را ترک می کرد. و آشوب را که مثل تگرگ بر من می بارید. 

نفس های تو تنگ می شد و نفس های من نیز. چرا هیچ کس به کمک تو نمی آمد؟ شاه گابریل، او این گونه از تو مراقبت می کرد؟ تو که جادوگر ارشدش بودی.

آه، لوی، او تو را فقط مثل یک ابزار می دید. شاید حتی در قلبش از تو منزجر بود، تو که برایش یادآور من بودی. من و تو نه مثل گابریل هستیم و نه مالخازار. ما سپیدی یا سیاهی نیستیم. ما گرد خاکستری هستیم. نه آن قدر نرم که نوازش کند و نه آن قدر تیز که بسوزاند. تنها در هوا معلق نگه می دارد، در انتظار چیزی که نمی دانی صعود است یا سقوط.

رویم را برگرداندم. به سمتت شتافتم. رو به رویت نشستم. موجی ملایم را بر سینه ات نشاندم و قلب سوراخ شده و استخوان های شکسته ات را درمان کردم. به ناچار نگاهم را به چشمانت دوختم تا مطمئن شوم که حیات، این معشوق گریزپا ترکت نکرده. چشمان زمردی ات نیمه باز بود. سایه ی مژه های سرخت بر آن ها افتاده بود. با صدایی خشک و کم جان از من خواستی نزدیک تر بیایم. چنین کردم و تو دستت را بر صورتم گذاشتی. گفتی پرده ی چروکیده ی مرگ را می بینی؟ بین نگاه های ماست، اما دارد کنار می رود.

لوی، می خواستم پیوند زنگار گرفته مان همان طور بماند، بمیرد یا شاید بیشتر بپوسد. تلاش برای تبدیلش به چیزی نرم را تباهی بیشتر می دیدم. اما تو با چشمانت مسیری جدید از آینده را برایم باز کردی. دربش را گشودی و گذاشتی نوری را ببینم که نه گرممان می کند و نه سردمان، تنها بر پوستمان می لغزد و ما را وامی دارد روحمان را بچشیم و در خاکستری مان، گاه با بال های گشوده پرواز کنیم و بالا برویم و گاه فقط سقوط کنیم، بی مرگ.

دستانم را بالا می آورم، با انگشتانی که به سمت زمین خاکی وسیع نشانه رفته. می گذارم هر آنچه درونم است، به سمتش برود. انواری که گاه کدر و سنگین است و گاه روشن و سبک. همه ی آن ها از تنم بیرون کشیده می شوند و می روند تا زمین کم کم پر شود. از آب. آبی که هر لحظه بالاتر می آید و به دوردست کشانده می شود. آبی که موج برمی دارد. آزاد و خروشان‌. 

در برابرم پهنه ی وسیع و بی انتهایی از آب است. با امواج بلند. می خندم و از صدای خنده ام شگفت زده می شوم، طوری که انگار تا به حال چنین آوایی نشنیده ام.

می بینی، لوی؟ باشکوه نیست؟ شاید به هنگام سقوط بی مرگمان بخواهیم در این پهنه ی پر از آب بیفتیم و فرو رویم.

در حالی که به منظره ی مقابلم چشم دوخته ام، متوجه می شوم کسی از پشت به من نزدیک شده. رویم را به سمتش برمی گردانم. مالخازار است. بهت بر چهره اش نشسته و نگاهش بر پهنه ی پر از آب خیره مانده.

من:

"باشکوه است، نه؟

می خواهم اسمش را اقیانوس بگذارم."

نگاه مالخازار آهسته به سمت من برمی گردد. بهت نشسته در چشمانش به خشم و ترس تبدیل می شود و با صدایی که به سختی از اعماق گلویش برمی خیزد:

"شما چه کار کردید، لرد سابیس؟ 

بعد از تمام آن تهذیب هایی که روی خودتان انجام دادید، در حالی که جادوگر درمانگرتان گفته بود نباید از قدرت هایتان استفاده کنید، این را ساختید؟"

من طوری به او نگاه می کنم که انگار دارد به زبانی غیر قابل فهم سخن می گوید. از قدرت هایم استفاده نکنم؟ من خدای نوکترنال کتدرالم، خالق آن. لبخندی کمرنگ به لب می آورم و با صدایی که آغشته به اندکی دلخوریست:

"این حرف های بی معنی چیست، مالخازار عزیز؟"

و به سمت پهنه ی پر آب عزیزمان، اقیانوس می روم. می خواهم خودم را به آن بسپارم، لوی. و تصور کنم تو هم کنارم هستی. تا وقتی که بیایی. و خواهی آمد، می دانم. 

من تو را در این آبی قلب نواز می بینم، تو را در این موسیقی امواج می شنوم‌.

به نزدیکش می رسم. موج هایش به نوک انگشتانم می خورد. دستانم را به سمتش دراز می کنم، طوری که انگار می خواهم آن را در آغوش بکشم. 

اما در همین لحظه اطرافم تار می شود و تلوتلو می خورم و با صورت بر خاک خیس فرود می آیم.

و در حالی که موج ها می آیند و می روند و پوست صورتم را از لا به لای خاک نوازش می کنند، به تو می گویم:

"اسمش را ساحل می گذارم."

و در تاریکی فرو می روم.

 

حالا دارم می بینم این فکر اوست که مرا احاطه کرده، به من غالب شده. او که جایی بین آمالثورا و نوکتیرا نفس می کشد. پطروس، پسر شاه گابریل، متعلق به هیچ جا. راهب و نه شاهزاده. می توانم صورت غمگینش را ببینم. آن چشم هایی که اندک مرطوب است، لب هایی که به لبخندی کمرنگ آغشته شده. و پاسخش وقتی ابراز تاسف کردم که تو او را نبخشیده ای: برف روی گناه، آرام تر از بخشش می نشیند.

و او می پذیرد که تو گناهش را نگه داری، با دستت آن را روی قلبش فشار دهی.

--

آزادنویسی شبانه

پرنده ای در زخم هایت

از زبان ناتان

خونی که در رگ دستان تو می تپد. من به سمتش خم می شوم. روی زمین زانو می زنم. هنوز هست در برابر دیدگانم، خون رگ تپنده ی گردنت، خون قلب تپنده ات. ولی آن را برای بعد نگه می دارم، بعدی به اندازه ی ابدیت. 

من خونت را برای گناهش می خواهم، و تو خونم را برای رهایی.

گادفری، می دانی این جملات چیستند؟ لرد آریل آن ها را جایی در کمدش زیر رداهایش پنهان کرده. آن دستخط را می شناسم. متعلق به شاه گابریل است. و آن متن را برای چه کسی نوشته؟ البته، شاه مالخازار.

می دانم که لرد آریل هر شب به اتاقش می رود. مقابل کمدش می نشیند. با چهره ای رنگ پریده، چشمانی اندک گشاد شده و لب هایی که اندکی از هم باز مانده اند. با دستان لرزانش درب کمد را باز می کند، رداها را کنار می زند، یادداشت را برمی دارد و می خواند و می گذارد گونه هایش گلگون شوند.

شاه گابریل دوباره شروع کرده است به دیدن سرورم آریل. زود به زود به ملاقاتش می آید. و من در چشمان درشت و قهوه ای معصوم سرورم می بینم که می خواهد قلبش را برای شاه گابریل بشکافد و رازهایش را آشکار کند، اما چنین نمی کند. 

هرچند شاه گابریل می داند، مگر نه؟ شکنندگی سرورم چیزی بود که شاه گابریل را به سمت افسون خون آشامی کشاند. 

اما انگار آن لحظه ی تبدیل خاطره ای است که از برابر چشمان لرد آریل عبور کرده و دیگر برنمی گردد. و فقط یک تار نازک امید است که او را نگه داشته. 

اگر شاه گابریل دوباره او را به حال خود رها کند، چه؟

در وان پر از آب جا به جا می شوم. گرمایش مرا خواب آلود کرده و چشمانم دارد کم کم بسته می شود، اما صدای خنده ی ملایم لرد آریل دوباره مرا به عالم بیداری برمی گرداند. دارد با کسی زمزمه می کند. شاه گابریل نیست، دکتر بنجامین است. اما موضوع صحبتشان شاه گابریل است، اینکه او چه طور بنجامین را به خاطر گناهش تنبیه نکرده.

به سختی تنم را که مثل سنگ کند و سنگین شده، از جا بلند می کنم و از وان بیرون می آیم و حوله را دور خودم می پیچم. امشب می خواهم به دیدن پطروس بروم. فرزند تبدیلی ام. 

یادت هست یک بار به تو اعتراف کردم که بدلش کردم نه برای نجاتش بلکه برای تسلط به او؟ 

حالا دارم می بینم این فکر اوست که مرا احاطه کرده، به من غالب شده. او که جایی بین آمالثورا و نوکتیرا نفس می کشد. پطروس، پسر شاه گابریل، متعلق به هیچ جا. راهب و نه شاهزاده. می توانم صورت غمگینش را ببینم. آن چشم هایی که اندک مرطوب است، لب هایی که به لبخندی کمرنگ آغشته شده. و پاسخش وقتی ابراز تاسف کردم که تو او را نبخشیده ای: برف روی گناه، آرام تر از بخشش می نشیند.

و او می پذیرد که تو گناهش را نگه داری، با دستت آن را روی قلبش فشار دهی.

وارد اتاقم می شوم. حوله را باز می کنم و یک ردای ارغوانی ساتن به تن می کنم. جلوی آینه می نشینم و میله ی فلزی را در ظرف آتشین مقابلم فرو می برم. می خواهم موهای سرخم را فر کنم. لوی جادوگر نیز چنین کرده. امشب در قصر دیدمش. احساس کردم او هم می خواهد به دیدن کسی برود. اما پطروس یا لرد سابیس؟ هر کدام که باشد، قلبش را آرامش نخواهد بخشید. اما او به دنبال آرامش نیست، به دنبال شکستن یخ کرخ کننده ایست که بر روحش چنگ انداخته.

و من، اگر به آینه نگاه کنم، ممکن است ترکیبی از خودم و او را ببینم، یک ناتان‌لوی در سکوت شیشه ای رویاها، در ضربانی که هر آن ممکن است خرد شود، به هزاران قطعه تقسیم شود.

آینه خواهد تپید. 

و من می گویم این خوب است، گادفری. ما در زمان منجمد نخواهیم شد.

و می دانی، تمام این ها عطش هایی که یا سیراب نمی شوند یا اشباع می شوند، انگار همه رنگ دیگری پیدا کرده اند، انگار حالا فقط وجود دارند تا فراموش کنیم که جنگ اتفاق افتاده است. که شماری از مرده ها ممکن است هرگز بازنگردند.

اما آیا ممکن است از یاد ببریم؟ در حالی که زنده ها هم رایحه ی جسد دارند؟

دستانم بوی کسی را می دهند که هرگز لمس نکرده ام، یک جنازه که هرگز ندیده ام.

گادفری، باید بگویم زمانی این فکر تاریک در سرم بود که لوی را از ذهن پطروس پاک کنم. به او حسادت می کردم، می کنم، درست مثل او نسبت به من. اما من به لوی وصل شده ام. انگار فقط او نبود که راهبان پطروس را به مرگ کشاند تا او را زنده نگه دارد. دستان من هم آلوده شد. من نمی توانم لوی را از ذهن پطروس بزدایم، بی آنکه خود محو شوم.

گه گاه پطروس را در مه فرو می برم تا نه او را ببیند و نه مرا، اما حتی در آن لحظات هم سایه ی انگل های لوی در جانش است و خون من در رگ هایش.

موهایم را فر می کنم. از جایم بلند می شوم و از اتاقم بیرون می آیم. از پلکان پایین می روم. به لرد آریل و بنجامین که در ایوان نشسته اند و پشتشان به من است، نگاه می کنم. اکنون زمزمه نمی کنند و نمی خندند، اما حس می کنم که آرامند. از جام هایشان آهسته خون می نوشند. لبخند کمرنگی به لب می آورم و از خانه خارج می شوم و از قصر.

گادفری، نگران نباش. به زودی به نوکتیرا می آیم و با شاه مالخازار حرف می زنم و از او می خواهم آزادت کند. در زخم های تو پرنده ای آشیانه دارد که نمی خواند. اما به زودی خواهد خواند، حتی اگر یک زمزمه باشد.

تو، دوست قدیمی ام، بدل کننده ام، خالقم. تو که مثل ماه بر آوار ایمانم نشستی و من را واداشتی که تاریکی را مقدس ببینم.

--

نوشته های قبلی

 

درباره وبلاگ info

من همیشه میان واقعیت و خیال زندگی کرده‌ام.

در کودکی، به جای دنبال کردن مسیرهای از پیش تعیین شده، نقش‌آفرینی و ساختن دنیاها با صمیمی‌ترین دوستم را ترجیح می‌دادم. بعدها، وقتی جامعه انتخاب‌های هنری‌ام را «عجیب» یا حتی «خطرناک» نامید، فهمیدم که ترس از تفاوت تا چه اندازه در ریشه‌های انسان ها نفوذ کرده است.

در اواخر دهه‌ی بیست زندگی‌ام، دوره‌ای از خشم و اندوه را پشت سر گذاشتم؛ خشمگین از اینکه باورها بر من تحمیل شده بودند و سوگوار از دست دادن چیزهایی که دیگر نمی‌توانستم به آن‌ها ایمان داشته باشم. اما در ادبیات گوتیک، به ویژه مصاحبه با خون‌آشام، آینه‌هایی از جدال درونی خودم یافتم: لویی که وجودش را زیر سوال می‌برد، کلودیا که در تناقض گرفتار بود، و آرماند که در جستجوی معنا در ابدیت می‌سوخت.

اکنون برای مقاومت در برابر پوچی خلق می‌کنم. برای من مرگ بی معناست، اما آفرینش سرشار از معناست.

داستان‌پردازی نه تنها شور و شوق من، بلکه پاسخ من به میل انسانی برای جاودانگی است.

--

https://www.jadoogaran.org/modules/profile/userinfo.php?uid=40971

نویسندگان people
کمی گیتار بزن...