آزادنویسی شبانه
۳.۱
هرگز بخشیده نشده
از زبان گادفری
خون. نه جاری شده از رگی شکافته. بلکه تنها بطری هایی که با نظم در یک صندوق قرار گرفته اند.
آن سمت خیابان در گوشه ای نیمه تاریک ایستاده ام و به صف خون آشام هایی که می خواهند از بانک خون بگیرند، نگاه می کنم. خون آشام های عادی و غیر اشراف زاده و سلطنتی باید در صف بایستند تا بتوانند به اندازه ی مشخصی خون دریافت کنند. اما خون آشام های طبقات بالاتر جامعه ی نوکتیرا به صف نیاز ندارند و همچنین از لحاظ خون دریافتی محدودیتی برای آن ها نیست. شاه مالخازار این را یک تبعیض نمی بیند. او چنان قید و بندی را چیزی مختص به طبقات پایین تر می بیند، چون عقیده دارد طوفان از آن ها بلند می شود. اشراف را به باور او باید طور دیگری کنترل کرد. با ریسمان هایی نامحسوس. با نرمی ای که نیش هایش مثل بوسه است. او می گوید فساد اشراف طوفان نیست، قارچ است و باید به شیوه ی خاص خودش آن را کنترل کرد.
او این شیوه را روی من هم پیاده کرده. اجازه داده با خانواده ام رزالی، لوسیندا و پطروس در مرز وقت بگذرانم، اما بدون مشارکت در برنامه های آن ها. بدون شرکت در پروژه ی خون آشام های آزادشان.