تصویر هدر 1 تصویر هدر 2 تصویر هدر 3 تصویر هدر 4 تصویر هدر 5

آزادنویسی شبانه

۳.۳

ویکتوریا

از زبان سابیس

خاکسترنشین شده اند. اجساد تکه تکه شده ای که شاید نه خواهان ایمان بودند و نه مبارزه با آن. و انگل ها، آن ها در آن وقفه ی کوتاه بین فرو ریختن و آتش لولیدند تا مامنی جدید بیابند. چه هستند آن ها؟ نفرین قلب سیاه از دست رفته ام؟ یا نفرین بی گناهان از هم گسسته؟ 

گادفری که حالا درون الهامات داستانی فرو رفته، با نگاهی به دوردست:

"تئودور جان، آن مربای گیلاس نبود. ترکیب به و گل بود.

آزادنویسی شبانه

۳.۲

روحی که خواهیم ساخت

از زبان گادفری

با آتلور به پشت بام معبد آمده ام. ما به آتش سوزانی نگاه می کنیم که از جای جای این سرزمین برخاسته و مثل خورشیدی ویرانگر شب را چو روز نور بخشیده. این شعله ها برای از بین بردن اجساد حادثه ی اخیر است. با مرگ قلب سیاه انسان های بسیاری از درون تکه تکه شدند و کمی بعد معلوم شد اجسادشان به انگلی مرگبار آغشته شده. سوزاندن جنازه ها بلافاصله آغاز شد، اما انگل ها فرصت پیدا کردند به تن های عده ای بخزند.

آزادنویسی شبانه

۳.۱

هرگز بخشیده نشده

از زبان گادفری

خون. نه جاری شده از رگی شکافته. بلکه تنها بطری هایی که با نظم در یک صندوق قرار گرفته اند. 

آن سمت خیابان در گوشه ای نیمه تاریک ایستاده ام و به صف خون آشام هایی که می خواهند از بانک خون بگیرند، نگاه می کنم. خون آشام های عادی و غیر اشراف زاده و سلطنتی باید در صف بایستند تا بتوانند به اندازه ی مشخصی خون دریافت کنند. اما خون آشام های طبقات بالاتر جامعه ی نوکتیرا به صف نیاز ندارند و همچنین از لحاظ خون دریافتی محدودیتی برای آن ها نیست. شاه مالخازار این را یک تبعیض نمی بیند. او چنان قید و بندی را چیزی مختص به طبقات پایین تر می بیند، چون عقیده دارد طوفان از آن ها بلند می شود. اشراف را به باور او باید طور دیگری کنترل کرد. با ریسمان هایی نامحسوس. با نرمی ای که نیش هایش مثل بوسه است. او می گوید فساد اشراف طوفان نیست، قارچ است و باید به شیوه ی خاص خودش آن را کنترل کرد.

او این شیوه را روی من هم پیاده کرده. اجازه داده با خانواده ام رزالی، لوسیندا و پطروس در مرز وقت بگذرانم، اما بدون مشارکت در برنامه های آن ها. بدون شرکت در پروژه ی خون آشام های آزادشان.

درباره وبلاگ info

من همیشه میان واقعیت و خیال زندگی کرده‌ام.

در کودکی، به جای دنبال کردن مسیرهای از پیش تعیین شده، نقش‌آفرینی و ساختن دنیاها با صمیمی‌ترین دوستم را ترجیح می‌دادم. بعدها، وقتی جامعه انتخاب‌های هنری‌ام را «عجیب» یا حتی «خطرناک» نامید، فهمیدم که ترس از تفاوت تا چه اندازه در ریشه‌های انسان ها نفوذ کرده است.

در اواخر دهه‌ی بیست زندگی‌ام، دوره‌ای از خشم و اندوه را پشت سر گذاشتم؛ خشمگین از اینکه باورها بر من تحمیل شده بودند و سوگوار از دست دادن چیزهایی که دیگر نمی‌توانستم به آن‌ها ایمان داشته باشم. اما در ادبیات گوتیک، به ویژه مصاحبه با خون‌آشام، آینه‌هایی از جدال درونی خودم یافتم: لویی که وجودش را زیر سوال می‌برد، کلودیا که در تناقض گرفتار بود، و آرماند که در جستجوی معنا در ابدیت می‌سوخت.

اکنون برای مقاومت در برابر پوچی خلق می‌کنم. برای من مرگ بی معناست، اما آفرینش سرشار از معناست.

داستان‌پردازی نه تنها شور و شوق من، بلکه پاسخ من به میل انسانی برای جاودانگی است.

--

https://www.jadoogaran.org/modules/profile/userinfo.php?uid=40971

نویسندگان people
کمی گیتار بزن...