آزادنویسی شبانه

۳.۳

ویکتوریا

از زبان سابیس

خاکسترنشین شده اند. اجساد تکه تکه شده ای که شاید نه خواهان ایمان بودند و نه مبارزه با آن. و انگل ها، آن ها در آن وقفه ی کوتاه بین فرو ریختن و آتش لولیدند تا مامنی جدید بیابند. چه هستند آن ها؟ نفرین قلب سیاه از دست رفته ام؟ یا نفرین بی گناهان از هم گسسته؟ 

به این فکر می کنم در حالی که در مزرعه ی سابق آتلورم. دارم سامانش می دهم. شاید چون از قلعه ی بیابانی ام خسته شده بودم. و شاید چون خاطره ی این خانه ی مزرعه ای متروک که با رنجش دیرینه ام از آتلور همراه شده، رنجم می دهد. 

گاه در اینجایم و گاه در قلعه ام. کاکتوس های بزرگم را هم نمی توانم به حال خود رها کنم. 

حیوانات در آغل هایشان به خواب رفته اند و گیاهان به نوازش هایم بی میلند. آن ها مثل من شب زی نیستند. حضورم را مثل رویایی مبهم حس می کنند. و من به آن ها نیاز دارم. می خواهمشان تا روحم را نرم کنند. تا محبور نشوم جنین وار در گوشه ای تاریک جمع شوم و بلرزم. 

من حالم خوب است. می دانم. فقط ترسیده ام. از روحی که شاید پشت این علف ها، در پس مرداب نگاهم می کند. با چشمانی که هم آلوده به خشمند و هم غم. روح قلب سیاه. 

وقتی می سوخت، صدای فریاد دردآلودش را نشنیدم؟ او می خواست که من نجاتش دهم و من فقط می توانستم به او نگاه کنم، با غمی که در گلویم غده شده و نفس هایم را بریده بود.

قلب سیاه، آیا به راستی گناه از تو بود؟ این تو بودی که مرا واداشتی خواسته یا ناخواسته از غم بنوشم و سیراب شوم؟ 

یا این سبک بالی ناشی از مرگ تو تنها باور آغشته به دروغ من است؟

اما من می خواهم آن خدای پر نوری باشم که آرزویش را دارم، حتی شده با نیرنگ.

یا نه؟ 

آیا این قلب سرخ جدید که در سینه ام می تپد، همین حالا هم سنگین نشده؟ آیا بار گناه بر آن آرمیده؟

و من سعی نکردم تاوان بدهم، حتی اگر چنان که باید صادقانه نبود؟

سرم را به طرفین تکان می دهم. نمی خواهم بندهایی از گذشته مرا به عقب بکشد.

اما می خواهم بدانم. آیا زمانی وجود داشته که زنگار بر روحم ننشسته باشد؟ با قلب سیاه در سینه ام یا بدون آن؟ 

آیا قبل از اولین خلق، من پاک بودم؟

آیا می توان نفسی که در عدم می رود و می آید را معصوم نامید؟ عدم را نمی توان رنج داد. نمی توان از غمش نوشید. نمی توان وادار به وجود کرد.

و آرزوی من فقط خدایی پر نور بودن نیست. این را با دردی در وجدانم به خاطر می آورم، طوری که انگار حق ندارم آرزوی دیگری داشته باشم. 

اما من می خواهم که آن ها دوستم داشته باشند و نه با عشقی که یک مخلوق به خدایش دارد. با همان عشقی که بین خودشان جاریست. آیا ممکن است آن ها، حتی شده برای لحظاتی مرا فقط سابیس ببینند؟ 

آه، قلب سرخم از فکرش به لرزه می افتد.

و در این لحظه او را در نور کم جان ماه می بینم. سرش را از زیر آب راکد مرداب بیرون آورده و با احتیاط به من نگاه می کند. او، موجودی که نباید اینجا باشد. یک سایرن. 

موهایش قهوه ای سوخته اند. و چیزی آزاردهنده در آن هست، چون نه آن قدر تیره است که سیاه باشد و نه آن قدر روشن که با آسودگی قهوه ای بنامی اش. و چشمانش. درشت و به رنگ آبی اقیانوس با برق نقره ای ماه در آن وقتی که کامل است. 

من:

"تو از اقیانوس تا اینجا را شنا کرده ای. می دانی که انسان ها و خون آشام ها چه قدر به شما سایرن ها علاقه مندند. ممکن بود به دامشان بیفتی."

او شناکنان جلو می آید و احتیاطی که صورتش را اندکی منقبض کرده بود، از او رخت می بندد و لبخندی نرم بر لبانش می نشیند. انگار که چیزی در صدایم آرامش کرده باشد. 

"اسم من ویکتوریاست، سرورم."

من هم جلو می روم و لب مرداب می نشینم. 

"ویکتوریا، چرا این کار را کردی؟"

می خندد. صدای ظریفش مثل نغمه ای سنگینی شب را می شکند.

"سرورم، کسل شده بودم."

حالا بسیار به من نزدیک است. طوری که می توانم دستم را دراز کنم و لمسش کنم. 

او چشمان درشت آبی اش را به من می دوزد و لبخندی کج و شیطنت بار به لب می آورد.

"وقتی یک موجود کسل می شود، دست به کارهای خطرناکی می زند. چه مخلوق باشد و چه خالق. این طور نیست، سرورم؟"

من با جدیت به او نگاه می کنم.

"این چیزی نیست که بخواهی آن را دستمایه ی شوخی کنی."

دهانش نیمه باز می ماند و ابروهایش با حالتی درمانده بالا می رود.

"لطفا مرا ببخشید، سرورم. من فقط یک ماهی کوچک کم سن و بی تجربه ام. نفهمیدم دارم چه می گویم."

من:

"خودم تو را برمی گردانم."

ویکتوریا:

"سرورم، می شود بمانم؟ جشن سایرن ها که قرار است در نوکترنال کتدرال برگزار شود، نزدیک است."

من:

"باشد. اما باید نزدیکم بمانی و دیگر دنبال ماجراجویی نروی."

چشمانش برق می زند و لبخندی حجیم بر لبانش می نشیند. من دستانم را دراز می کنم و او را می گیرم و از آب بیرون می کشم و در حالی که او دستانش را دورم حلقه کرده، به سمت خانه ی مزرعه ای می روم. 

آب از تنش به ردایم و به تنم رسوخ می کند. و من حضورش را حس می کنم. ویکتوریا. در حالی که من غرق در درون خود بودم، او ناگهان در برابر چشمانم ظاهر شد و مرا به دنیا بازگرداند. اما حالا انگار دنیایی که در آن هستم، مثل سابق نیست. با وجود مرطوب او در آغوشم شکل دیگری به خود گرفته. با رایحه ی اقیانوسی که با خودش آورده. 

شاید مراقبت از این نیمه ماهی کنجکاو افکار دردآلود را مدتی از من دور کند. 

به او لبخند می زنم، اما با اخم کوچکی در میان ابروهایم. او با آن لبخند کج شیطنت بارش پاسخم را می دهد.

"این طوری نباشید، سرورم. اخم آلود بودن ویژگی شما نیست، متعلق به شاه مالخازار است."

من:

"تو که تا به حال او را ندیده ای."

ویکتوریا:

"تعریفش را شنیده ام."

من:

"او اخم آلود نیست. فقط کمی زودرنج است."

ویکتوریا:

"منظورتان زودخشم است؟"

من:

"این هم درست است."

ویکتوریا با گونه هایی که سرخ شده اند:

"خیلی هیجان دارم که او و شاه گابریل و بقیه را در مهمانی ببینم."

و من تپش های قلبش را که تند شده اند، حس می کنم. و شور زندگی را.

او در آغوشم است. با برگ های سبز بزرگی که به دور بالاتنه اش پیچانده و با ریسمانی از ساقه ها بر جای خود نگه داشته. و با دم ماهی پر از پولک های سبزآبی براق‌. به خودم می فشارمش و وارد خانه می شوم.