تصویر هدر 1 تصویر هدر 2 تصویر هدر 3 تصویر هدر 4 تصویر هدر 5

آن زمان طور دیگری به خود می گفتم، اما این فکر برگشت او بود که مرا جلو می راند. من نه ایمان می خواستم و نه قدرت، فقط می خواستم او برگردد. نه برای اینکه محبتی را به من بدهد ‌که در حیاتش دریغ کرده بود، برای اینکه من آن محبت را به او بدهم و ببینم که صورت عاری از احساسش در هم می رود. که چشمانش پر از اشک می شود. از هجوم عشق.

--

متن کامل این بخش: لینک در پروفایل

"نگران نباش، الیرا. نمی خواهم عقب بکشم. اما این بار فقط به خاطر قدرت جلو می آیم. 

تو گفتی لرد سابیس از ما روی برگردانده، چون به اندازه ی کافی ایمان نداشتیم. من می گویم چون ضعیف بودیم. و شاید این دو یکی هستند.

اما نتیجه فرقی نمی کند. این بار ما شاه مالخازار را به بند می کشیم و آن کس که حکومت می کند، من خواهم بود."

چشمان آبی یخی اش می درخشند و لبخندی اریب بر لبانش می نشیند.

"این شبیه به چیزی نیست که خودش دوست دارد؟ جدایی سلطنت و عبادت. او خدا می شود و من شاه."

--

متن کامل بخش جدید: لینک در پروفایل

لحظاتی بعد آهو در آغوشم است، در حالی که دارد می لرزد و من نوازشش می کنم و اشک می ریزم. از فکر اینکه می خواستم در او نیش فرو کنم و جانش را بمکم. از فکر اینکه من همان نور ویرانگرم. گابریلی که دیگر نمی تواند شکار کند. گابریلی که آب آهن می نوشد. که آب آهن است.

--

متن کامل بخش جدید: لینک در پروفایل

نگاهش را به من می دوزد.

"گادفری، این طور نیست. 

شاید من نوری باشم که تاریکی مالخازار را کامل می کند، اما تو آینه ای هستی که می تواند تاریکی اش را در آن ببیند و دوستش داشته باشد."

--

 

آینه ای برای تاریکی

پشت میز طویل غذاخوری نشسته و با صبوری و آرامش به من نگاه می کند. چشمانش غلیظ ترین آبی روشن است، انگار گاه موجی نامحسوس برمی دارد و مثل برکه ای دعوت به شنا می کند.‌ 

لبخندی خجولانه می زنم و جلو می روم و آن سمت میز مقابلش می نشینم. او، دوک گابریل که به دیدار بدل کننده ام مارکیز مالخازار آمده. 

دیشب با حالی خراب از شکار برگشتم - بله، شکار، همان که در اسکاربرو ممنوع است - و وقتی دوک گابریل را دیدم، با آن پوست سپید مرمرین و موهای بلند مجعد و طلایی که او را مانند فرشته های نقاشی شده بر سقف کلیسا کرده، حالم خراب تر از قبل شد و بدخلقی پیشه کردم. بی جهت خدمتکاران را سرزنش کردم و بر سرشان فریاد زدم و حتی چیزی نمانده بود یکی از آن ها را از طبقه ی چهارم عمارت پایین پرت کنم. 

مارکیز مالخازار خشمگین شد و برآشفت و به سمتم آمد تا مرا تنبیه کند، اما دوک گابریل جلوی او را گرفت. دیدن این صحنه مرا بیشتر آشفته کرد. گابریل همیشه تاثیری شگرف بر اطرافیانش می گذارد. مثل یک داروی تسکین دهنده ی قوی عمل می کند. او بر بدل کننده ام تسلط دارد و همچنین بر من. 

دیدم که چه طور دست مالخازار را با ملایمت گرفت و چهره ی سخت مالخازار کم کم از هم باز شد. و من؟ می توانم تصور کنم که آن لحظه زیر چشمانم گود رفته و کبود شده بود و نگاهم مثل یک خون آشام مجنون بود که مدتی او را در گور حبس کرده و گرسنگی داده باشند. 

درد داشتم. انگار روده هایم به هم گره خورده و معده ام را مثل موشی به دام انداخته بود و حالا همگی داشتند با هم به سمت قلبم یورش می آوردند. 

آنجا با فاصله ای از این دو ایستادم و به آن ها نگاه کردم. مالخازار، با موهای بلند مشکی و ابریشمین، گونه های استخوانی تو رفته، چشمان خاکستری تیره و عمیق و پوستی سپید اما تیره تر از گابریل. کنار هم زیبا و کامل به نظر می رسیدند و همین مرا برمی آشفت، می ترساند. انگار که من داشتم به عقب کشیده می شدم و از مالخازار دور می شدم. یعنی حالا دیگر او مرا نمی خواست؟ به من نیاز نداشت؟ 

گابریل با لحنی مهربان رو به من:

"گادفری عزیزم، گمان می کنم خونی نوشیده ای که روحت را زخم زده."

چهره ی مالخازار دوباره سخت می شود.

"این خون آشام چموش رفته و شکار کرده، آن هم بعد از اینکه به دست و پایم افتاد و قول داد دیگر این کار را نکند."

گابریل:

"جسم و روحش مسموم شده. از لوی خواستم یک معجون برایش درست کند. آن را با خون خودم ترکیب می کنم و به او می دهم. آرامش می کند."

پوزخندی تمسخرآمیز می زنم.

"ها ها. نه، ممنونم دوک گابریل گرامی. نمی خواهم آن جادوگر سرخ موی قلب جا به جا شده با تکه هایی متعفن از خودش برایم دارو درست کند و بعد خون آلوده ی شما را در آن بریزد و من این ترکیب مشمئزکننده را بنوشم و مثل بدل کننده ام یک حیوان دست آموز خانگی شوم."

در این لحظه عضلات صورت مالخازار منقبض تر از پیش شدند. گونه هایش استخوانی تر، رگ پیشانی اش متورم تر و چشمانش گشادتر و آتشین تر.

او فریاد خشم آلودی برآورد.

"تو زالوی گستاخ، چه طور جرات می کنی؟"

و با یک جست بر من فرود آمد و طوری بر من سیلی زد که صورتم به یک سمت چرخید و صدای قرچ قرچ مهره های گردنم را شنیدم. 

بعد بدنم به شدت به تکان درآمد و به پایین پرت شدم.

نترسیدم. بلکه مثل دیوانه ها شروع کردم به قهقهه زدن. یک لحظه به توده های نقره ای و براقی که نرده های فلزی کنده کاری شده ی پر نقش و نگار بودند، خیره شدم و لحظه ای به لوستر پر از شمع و نورانی بالای سرم. 

درونم پیچ خورد و بالا آوردم.

و بعد او، دوک گابریل را دیدم که پایین پرید و به سمتم آمد. موهای طلایی و بلندش در هوا به پرواز درآمده بودند. مثل فرشته ای بود که داشت از آسمان پایین می آمد. لحظه ای حتی بال های سپید و گشوده را بر پشتش دیدم.

او مرا گرفت.

وقتی به خود آمدم، دیدم داخل تابوتم هستم و دارم داخل یک ظرف کنارم بالا می آورم. گابریل داشت پشتم را ماساژ می داد و مالخازار کنارش نشسته بود و با ابروانی در هم رفته و لب هایی به هم فشرده در جهت مخالف من نگاه می کرد. 

وقتی بالا آوردنم تمام شد و تمام خونی که آن شب نوشیده بودم، در ظرف جمع شد، گابریل با ملایمت مرا که نفس نفس می زدم، به بالش های داخل تابوت تکیه داد. او یک دستمال سپید ابریشمی از داخل جیب ردایش درآورد و لب های خون آلودم را با آن پاک کرد. 

بعد لوی جادوگر وارد شد و یک کاسه به دست گابریل داد و گابریل آن را بر دهانم گذاشت و من با چهره ای درمانده محتویات آن را نوشیدم و طعم جادوی تاریک لوی و خون نیمه روشن گابریل را حس کردم. 

سرم گیج می رفت، اما پیچش درونم تقریبا محو شده بود. گابریل مرا داخل تابوت خواباند و درپوش را گذاشت. آخرین چیزی که قبل از فرو رفتن در تاریکی دیدم، چهره ی ناخشنود مالخازار و چهره ی متبسم گابریل بود.

حالا شب بعد است و مقابل دوک گابریل نشسته ام. حالم خوب شده، اما شرم در استخوان هایم فرو رفته. 

دنبال کلماتی برای عذرخواهی هستم که مالخازار وارد می شود و کنار گابریل می نشیند، با نگاهی که عمدا از من اجتناب می کند. 

دوباره ترکیب این دو کنار هم توجهم را جلب می کند و خشم را حس می کنم که دارد درونم می جوشد. از جایم بلند می شوم و به بالکن می روم و همان طور که دارم پایین می جهم، صدای خشمگین مالخازار را می شنوم:

"صبر کن، زالوی چموش!"

و صدای آرام گابریل:

"رهایش کن. من با او حرف خواهم زد."

بر علف ها فرود می آیم و عطر گیاهان و صدای وزوز حشرات بر جانم می نشیند. هوای نیمه سرد را تنفس می کنم و گام برمی دارم و به سمت بوته ها می روم. 

گابریل انگار می گذارد من لحظاتی تنها باشم و بعد حضور نرمش را حس می کنم که آهسته به من نزدیک می شود و کنارم قرار می گیرد.

او دستم را می گیرد و من مقاومت نمی کنم.

می گذارم مرا به سمت نیمکتی در آن نزدیکی ببرد و هر دو روی آن کنار هم می نشینیم.

من:

"سرورم، به خاطر رفتار ناپسندم از شما عذر می خواهم."

گابریل سرش را به نشانه ی نفی تکان می دهد.

"نه، گادفری. این من هستم که باید از تو معذرت بخواهم. من باعث شدم تو تصور کنی در حال از دست دادن مالخازار هستی."

من به تلخی:

"غیر از این است؟"

نگاهش را به من می دوزد.

"گادفری، این طور نیست. 

شاید من نوری باشم که تاریکی مالخازار را کامل می کند، اما تو آینه ای هستی که می تواند تاریکی اش را در آن ببیند و دوستش داشته باشد."

من:

"دوست دارم این را باور کنم، اما نمی توانم."

دستش را به سمتم دراز می کند و دستم را می گیرد.

"من به تو کمک می کنم تا بتوانی."

دستم را پس نمی کشم، اما می گویم:

"شما هیچ وقت از من خوشتان نمی آمد."

گابریل:

"من فقط تو را یک معشوق نامناسب برای دخترم رزالی می دیدم. بگذار واقعیت را بگویم. هنوز هم همین عقیده را دارم، اما قصد ندارم به زور جلوی شما دو نفر را بگیرم. به علاوه حالا نوه ام، دخترت لوسیندا هست و خانواده مان بزرگ تر شده. من در او هم صبوری مادرش را می بینم و هم سرکشی تو را. دوستش دارم و خوشحالم که نتیجه ی عشق تو و رزالی چنین چیزی شده."

اشک محبت و شوق در چشمانش جمع می شود. چشمان من هم اشک آلود می شود، اما از غم و درد وجدان.

"اما مارکیز مالخازار طور دیگری فکر می کند. او لوسیندا را یک انگل شرم آور و مایه ی ننگ می بیند. و من؟ من هم رفتار ظالمانه ای با لوسیندا داشتم."

لبخندی تلخ اما مهربان به لب می آورد.

"مالخازار بالاخره یاد می گیرد نوه اش را دوست داشته باشد. و تو هم می توانی به لوسیندا محبت کنی و زخم هایی که زده ای را مرهم باشی.

می خواهی همین حالا با هم به دیدنش برویم؟"

همان طور که هق هق می کنم، جواب می دهم:

"بله، لطفا برویم."

و از جایمان بلند می شویم و در نیمه تاریک شب زیر نور ماه به حرکت درمی آییم. به سمت منطقه ی مرزی بین اسکاربرو و ویتبی، به جایی که قبلا معبد راهب‌انسان ها بود و حالا پناهگاه خون آشامان.

رطوبتی که مثل انگشتانی نامرئی زیر پوستش می لغزد. هوایی که از قلب خاک از ریشه ی درختان به پا خاسته و به سینه اش قدم می گذارد. و همسرایی قورباغه هایی که هر شب لب برکه جمع می شوند تا به یاد آورند که تنها نیستند، که روح هایشان به هم پیوند خورده.

این ها غده ای که در گلویش جمع می شود را آرام می کند و اشکی که در چشمانش می شکفد را. می داند بی قراری قلبش هم موهبت است و هم نفرین، اینکه روحش هرگز به چیزی که می خواهد، نمی رسد. و می داند که اگر به آن برسد، این پایان او خواهد بود.

و او خشنود است که هر بار حضور ارواح گمشده ای چون خود را مثل مرهم بر زخم هایش بگذارد و این گونه بماند، تا ابدیتی که خواستار آن است، هر چه قدر هم عظیم و تاریک.

جام هایمان را به هم می زنیم و می نوشیم. صدای نفس هایش را می شنوم. و پایین رفتن خون در گلویش. و تپش قلبش را. مثل موسیقی ایست که آرامم می کند. 
دلگیر نیستم که دوباره خشمم را در نگاه آبی اش ذوب کرده. ناراحت نیستم که خونش بی آنکه بنوشمش، رگ هایم را نرم کرده.

--

متن کامل این بخش و بخش های قبلی: لینک در پروفایل

مرد لب هایش را به هم فشار می دهد.

"شاید این گونه بهتر باشد. شما موجودات پست نباید ذات کثیفتان را با ریاکاری و ایستادن در صف های بانک خون و نوشیدن از جام پنهان کنید.

تو به یادم آوردی که حالم از شما زالوها به هم می خورد. و به خاطرش باید از تو ممنون باشم.

نمی خواهم بمیرم، اما تصور نکن به خاطر زندگی ام به تو التماس می کنم.

و تو، چه به خاطر جرمت به دام بیفتی و نه، رقت انگیز خواهی ماند. مثل همین حالایت."

 

"ایتاچی، تو گفتی نه به آمالثورا تعلق داری و نه نوکتیرا. من نیز چنینم. آمالثورا و روزه های خون و آب آهن نوشی سیرکی است که نمی خواهم دلقک آن شوم. نوکتیرا و بانک خونش نیز. 

من و تو خون آشام و انسان مرزیم. 

و من می خواهم برای مرز قانون تعیین کنم، قانونی جدا از مضحکه ی آمالثورا و نوکتیرا. من، راهب پطروس می خواهم فرمانروای مرز باشم."

--

آزادنویسی شبانه

۲.۲۵

فقط خون آشام

از زبان پطروس

در نوکتیرا هستم. در یک معبد. ایتاچی کنارم نشسته. هر دو نیم نقاب بر صورت داریم. چند صندلی آن سمتم کسی نشسته که او هم نیم نقاب بر چهره دارد، اما من او را از چشمانش می شناسم. تئودور است، اسباب بازی جدید پدرم. حتما یا برای جاسوسی آمده یا برای دیدار همروحی اش با قلبی تپنده. شاید هم برای هر دو آمده.

کسی در انتهای سالن مقابل مجسمه های قدیسین ایستاده و دارد سخنرانی می کند. او آتلور جادوگر است، راهب ویژه ی شاه مالخازار.

آتلور:

"عزیزانم، پرستش، عبادت، متعلق به درون شماست. رابطه ای در پس پرده های آویخته در اعماقتان، بین شما و معبودهایتان. اما سلطنت و قوانین حکومتی؛ رابطه ی شما با این ها ریسمانیست که از درونتان به بیرونتان کشیده شده. رستگاری فقط با جدا کردن الهیات از سلطنت ممکن است.

به آن حسی فکر کنید که موقع پرستش دارید. زانو زده در برابر خدایان. قلبتان می تپد. کمی با ترس. کمی با عشق. چیزی در رگ هایتان به جریان می آید. این حس که می خواهید خودتان را برای معبودانتان فدا کنید."

صورتش سخت می شود.

"و گاهی این حس که می خواهید خدایانتان را از هم بشکافید تا نورشان بیش از پیش بر شما بتابد. 

این رابطه آتشی سوزان است که گاه گرم می کند و گاه می سوزاند. اما سلطنت و اطاعت از پادشاه؟ در اینجا ما با عشق افسار گسیخته کاری نداریم. در اینجا همان نظمی را داریم که می تواند احساسات وحشی مان را به حد لازم اهلی کند.

و شاه مالخازار؟ 

بعد از جنگ و پیروزی او بر شما، حتما احساس ناامیدی می کنید و از طرفی نمی توانید از پرستش او دل بکنید. شما پنهانی او را عبادت می کنید، می دانم. 

اما با این کار به نور و رستگاری نمی رسید، فقط خودتان را بیش از پیش در باتلاق سوگ فرو می برید.

به من گوش کنید عزیزانم."

نگاه خیره اش را از روی حضار عبور می دهد.

"شاه مالخازار روح یک پادشاه را دارد. او گزینه ی مناسب برای پرستش شما نیست. این را خدای اعظم نوکترنال کتدرال لرد سابیس هم فهمید. 

شاه مالخازار را تنها شاه خود بدانید، به او عشق داشته باشید، اما با کنترل، به او احترام بگذارید و دستوراتش را اطاعت کنید. 

و پرستش را، برای آنانی کنار بگذارید که وجود دارند برای خدایی."

آتلور سخنانش را به پایان می رساند و بعد خون آشام های جمع از جا بلند می شوند و این سالن را ترک می کنند و به سالن بانک خون می روند. در آنجا باید صف ببندند و مشخصاتشان را ثبت کنند تا بتوانند به مقدار مشخصی خون شرورانسان دریافت کنند.

من و ایتاچی به سمت مرز نوکتیرا می رویم. تا وقتی که از آن رد نشده ایم و فاصله نگرفته ایم و در محدوده ی امنمان در منطقه ی مرزی نیستیم، یک کلمه هم سخن نمی گوییم.

ما پیش می رویم و به جایی نزدیک به جنگل های مرز می رسیم و در اینجا من بالاخره خودم را آزاد می کنم. می گذارم خنده ای بلند، آغشته به تحقیر و خشم از اعماق سینه ام بیرون بجهد. 

من نیم نقابم را برمی دارم و ایتاچی نیز. 

او با ترکیبی از احساسات مختلف به من نگاه می کند. غم، تاسف و پیروی.

من:

"دیدی ایتاچی؟ 

مضحک نیست؟ خون آشامان نوکتیرایی تا دیروز نیش فرو می بردند بر رگ های قربانیانشان و حالا باید در صف بانک خون بایستند. 

و انسان های نوکتیرا؟ 

آن ها باید خدایان خون آشامی که تا این حد دلقک شده اند را عبادت کنند."

ایتاچی چیزی نمی گوید و ما وارد جنگل می شویم، من با قدم هایی نامتوازن و بلند و او با قدم هایی کوتاه و مرتب. 

شاخه های پر برگ درختان سر به فلک کشیده بر ما غالب می شوند و نور کمرنگ ماه محوتر از پیش می شود. سکوت جنگل را گرفته و فقط هر از چند گاه صدای هوهوی جغدی به گوش می رسد. 

من:

"تو می خواهی چه کنی، ایتاچی؟

قبلا تحت فرمان من خون آشامان را می شکنجیدی و حالا اربابت خود به خون آشام بدل شده."

ایتاچی با صدایی آرام:

"من خیلی به این موضوع فکر کردم، سرورم. می خواهم پیش شما بمانم. اگر کنار شما نباشم، چه زندگی ای دارم؟ من نه به آمالثورا تعلق دارم و نه نوکتیرا. و در مرز اگر دور از شما باشم، فقط موجودی سرگردانم."

پطروس:

"تاریکی روح من تو را اسیر کرده. چه آن زمان که در هیبت یک انسان خون آشامان را رنج می دادم و چه حالا که در هیبت یک خون آشام نیش بر انسان ها فرو می کنم."

ناگهان می ایستم. ایتاچی هم توقف می کند و با چشمانی نگران نگاهم می کند. من از او فاصله می گیرم و به سمت یک تخته سنگ می روم و روی آن می ایستم.

"ایتاچی، تو گفتی نه به آمالثورا تعلق داری و نه نوکتیرا. من نیز چنینم. آمالثورا و روزه های خون و آب آهن نوشی سیرکی است که نمی خواهم دلقک آن شوم. نوکتیرا و بانک خونش نیز. 

من و تو خون آشام و انسان مرزیم. 

و من می خواهم برای مرز قانون تعیین کنم، قانونی جدا از مضحکه ی آمالثورا و نوکتیرا. من، راهب پطروس می خواهم فرمانروای مرز باشم."

ایتاچی با صدایی لرزان:

"چه قانونی می خواهید وضع کنید، سرورم؟"

من صدایم را بالا می برم:

"قانون بی قانونی. 

در اینجا همه چیز آزاد است. خون آشام ها می توانند از خون هر چیز و هر کس بنوشند، حیوان، انسان معصوم، انسان شرور. 

آن ها می توانند هر طور که بخواهند خون بنوشند، چه در مراسم و چه خارج از آن‌‌.

در اینجا خون آشام ها می توانند فقط خون آشام باشند."

نور ماه کاملا از بین می رود و صدای هوهوی جغد قطع می شود.

کمی مکث می کنم.

"اما سرورم، اگر نخواهم خدایی داشته باشم، آیا هنوز می توانم کسی را داشته باشم که به او عشق بورزم، به او تکیه کنم و کمی از او بترسم؟"

--

آزادنویسی شبانه

۲.۲۴

کوچک معصوم و دوست داشتنی

از زبان تئودور

آن سر کوچه ی تنگ ایستاده ام. در حالی که انعکاس نام او هنوز بر زبانم مانده. نمی دانم چرا ناگهان از سر میز بلند شدم و به دنبالش آمدم. شاید بخشی از وجودم می خواسته به او نزدیک شود.

شاه گابریل می ایستد. لحظه ای بی حرکت و بعد رویش را به سمتم برمی گرداند. من به طرف او می روم و با فاصله ی کمی از او می ایستم و تعظیم می کنم.

"سرورم، می توانم با شما حرف بزنم؟"

نفسش را مثل یک آه از دهان و بینی اش خارج می کند.

"تئودور."

نامم را طوری به زبان می آورد که انگار در حال کاوش در روحم است. چشمان آبی اش از پشت نقاب به من خیره مانده. قدش از من بلندتر است و دارد از بالا به من نگاه می کند. کمی از او می ترسم. اما در عین حال حس می کنم چیزی در وجودش هست که دارد درونم را نوازش می کند.

گابریل:

"تو که هستی؟"

من:

"می خواهم خودم را به شما بشناسانم و شما را هم بشناسم. ممکن است سرورم؟"

گابریل:

"دنبالم بیا."

و راه می افتد و من پشت سرش می روم. از کوچه های باریک عبور می کنیم تا به خیابانی کنار یک رودخانه می رسیم. او بر پل روی رودخانه قدم می گذارد و من هم به دنبالش می روم. 

او جایی میان پل می ایستد و دستانش را بر نرده می گذارد. من هم کنارش می ایستم. 

به آب خروشان زیر پایم نگاه می کنم.

"این شبیه یک شکل تغییریافته از جاییست که به آن عشق می ورزم. انگار که در روحش دست برده باشد و آن را ورز داده باشد و به بالا حرکت کرده باشد. وجودی درخشان تر، اما ترسناک برای من."

گابریل:

"این برکه ای است که تو را می ترساند؟"

من:

"بله. اما نمی دانم می خواهم از آن فرار کنم یا نه."

رویم را به سمت او برمی گردانم.

"سرورم، پوزش می خواهم که آن حرف ها را در میخانه درباره ی شما زدم."

لبخند می زند.

"لازم نیست عذرخواهی کنی. تو فقط از درون من سخن گفتی. من خالی از درد وجدان نیستم."

نیم نقابش را برمی دارد و چهره ی سپید مرمری اش کامل آشکار می شود. 

نفسم لحظه ای می گیرد و حس می کنم خاری به قلبم فشار می آورد، اما داخل فرو نمی رود.

"سرورم، چیزهایی هست که می خواهم به شما بگویم، اما نمی توانم. به خاطر همروحی ام، آتلور."

گابریل با لحنی مهربان:

"اشکالی ندارد، تئودور عزیز. 

فقط همان هایی را بگو که می توانی."

من با حالتی نیمه مبهوت طوری که انگار بخشی از وجودم با او ترکیب شده:

"همان هایی که می توانم. آه، بله."

پلک می زنم و آنچه از من در او محو شده بود، به خودم برمی گردد. طوری که انگار از نیمه خواب به بیداری برگشته ام.

من:

"سرورم، در من فقدانی هست. هنوز دیروزم در من پررنگ است. مزرعه، درختان، علف ها، دام ها، برکه، آتلور. 

من که فقط یک قورباغه بودم و لب برکه با قورباغه های دیگر در نور ماه می خواندم. 

آتلور که آمد کنارم نشست، با آن چشمان خاکستری روشن و اشک آلود. او ساکت بود، اما سکوتش می خواند و از قلب شکسته اش می گفت."

به اینجا که می رسم، هیجان بر قلبم غالب می شود و گونه هایم داغ می شوند.

"سرورش او را طرد کرده بود. به خاطر مخالفت با او."

حالا دارم نفس نفس می زنم. می خواهم بگویم. نام سرور آتلور را. که البته فقط سرور او نیست، سرور من هم هست، حتی اگر یادآوری اش مثل یک سنگ بر سینه ام فشار بیاورد. و سرور همگان است. در این دنیا و در عالم بالا.

دهانم را باز می کنم تا بگویم، اما گابریل دستش را بالا می آورد و با ملایمت روی دهانم می گذارد و در حالی که اخمی بر میان ابروانش افتاده، با حالتی نرم اما قاطع:

"لازم نیست بگویی، تئودور. 

من می دانم."

چشمانم کمی گشاد می شود. 

او دستش را پایین می آورد.

من:

"می دانید؟"

گابریل آهی تلخ می کشد.

"البته. 

و این کار خودش است. 

او خواسته ما عطر حضورش را در وجود شما دو نفر، تو و همروحی ات آتلور حس کنیم.

او می خواهد ما به یاد داشته باشیم که او هنوز هست.

پس بله، می دانم.

لازم نیست تو با گفتنش به آتلور خیانت کنی‌."

ابروانم با حالتی درمانده به سمت بالا می روند.

"شما گفتید 'ما'. یعنی شاه مالخازار هم می داند؟"

گابریل:

"قطعا. او حتما بهتر از هر موجود دیگری در این دنیا حسش می کند. خون لرد سابیس در رگ های او جاریست."

با شنیدن نام لرد سابیس به خود می لرزم.

"اما شاه مالخازار چه طور می گذارد آتلور کنارش باشد، چه طور او را می پذیرد، در حالی که می داند او متعلق به لرد سابیس است؟"

گابریل:

"شاید او چیزی در آتلور می بیند. شباهتی با خودش. اینکه آتلور در تلاش است از زیر سایه ی لرد سابیس خارج شود و موجودیتی مستقل برای خودش بسازد."

این حرف ها قلبم را مچاله می کنند، چون مرا یاد سخنان آتلور به خودم می اندازند، اینکه چه طور از من خواست از او فاصله بگیرم تا خودم را پیدا کنم. خودی جدا از او.

من:

"شما بقیه ی حقایق در مورد لرد سابیس را هم می دانید؟"

گابریل:

"اینکه آتلور بخشی از نمایش اعترافش بود و اینکه اکنون لرد سابیس جایی در دنیای نوکترنال کتدرال است و اصلا به عالم بالا نرفته؟

البته. این ها فکرهایی بودند که مثل خوره به جانم افتاده بودند و سرانجام فقط با پذیرفتنشان توانستم از آن ها خلاصی یابم."

من:

"سرورم، می دانم که نباید درباره ی آتلور چیزی بگویم. و من نمی خواهم به او خیانت کنم، اما وجود من به او گره خورده و حرف زدن از خودم بدون سخن گفتن از او ممکن نیست."

گابریل با لحنی دردآلود:

"پس این گناه را مرتکب شو. از او بگو.

شاید بخواهی تصور کنی من یک راهب در نوکترنال کتدرالم و داری برای او اعتراف می کنی. مثل اعترافات لرد سابیس به مالخازار. مثل اعترافات من و مالخازار به یکدیگر."

من طوری که انگار دارم دست در سینه ام فرو می برم و یک گلوله علف های در هم گره خورده را از عمق باتلاق آن بیرون می کشم:

"آتلور به من می گوید که یک فرشته است. اولین فرشته ی لرد سابیس. آیا من باید این را باور کنم؟ 

شما چه طور؟ باور دارید که لرد سابیس خدای این دنیاست؟"

گابریل:

"من؟ 

من همیشه به خود می گویم که این را باور ندارم. اما ناباوری ام شیشه ای عاری از ترک نیست."

من:

"آیا باور کردنش خوب است یا بد؟"

گابریل:

"هم خوب است و هم بد، تئودور عزیز. 

اگر باور کنی، طناب هایی به دورت پیچیده می شوند. اسیر می شوی. اما در عین حال محکم بر جایت می مانی و حس می کنی چیزی تو را نگه داشته.

اگر باور نکنی، طنابی در کار نخواهد بود و تو آزاد می مانی. اما این گونه طوفان ها تو را راحت تر به حرکت درمی آورند و از این سوی به آن سوی می برند."

با دقت به حرف هایش گوش می دهم.

"می فهمم. 

می دانم رها بودن در باد یعنی چه. 

وقتی از کنار آتلور رفتم، حسش کردم و هنوز هم در هوا معلقم."

کمی مکث می کنم.

"اما سرورم، اگر نخواهم خدایی داشته باشم، آیا هنوز می توانم کسی را داشته باشم که به او عشق بورزم، به او تکیه کنم و کمی از او بترسم؟"

این ها را با لحنی آغشته به درد و احساس می پرسم، در حالی که نگاهم را به شاه گابریل دوخته ام. چشمان او کمی گشاد می شود و با صدای لرزانی می پرسد:

"تو داری در مورد من حرف می زنی، تئودور عزیز؟"

من:

"بله، سرورم. 

چرا متعحب شدید؟

آنچه گفتم، همان احساساتی نیست که مردمان آمالثورا نسبت به شما دارند؟"

او با لحنی که انگار انگشتانی بر گلویش فشار می آورند و نمی تواند به راحتی حرف بزند:

"بله، اما وقتی این طور بیانش می کنی، باید بگویم که کمی می ترسم."

من لبخندی آرام می زنم، لبخندی که هم در آن تلخی تسلیم هست و هم خشنودی اش:

"چون شاه بودن و خدا بودن شبیه هم است، مگر نه؟"

با شنیدن این جمله چشمان او کمی گشادتر می شوند و عضلات صورتش منقبض. 

من پایین پایش زانو می زنم و ردایش را میان دستانم می گیرم و آن را می بوسم.

"سرورم، 

از این لحظه من رسما یک شهروند آمالثورایی هستم. من وفاداری خودم را به شما اعلام می کنم."

لحظاتی در همان حال می مانم و گابریل با لبخندی نگران از آن بالا به من نگاه می کند. بعد کمی خم می شود و دستم را می گیرد و مرا از روی زمین بلند می کند. 

گابریل:

"باشد تئودور عزیز،

حالا تو یک جادوگر آمالثورایی هستی و از مردمان من."

کمی مکث و بعد:

"چیزهایی هست که می خواهم درباره اش با تو حرف بزنم. درباره ی آتلور است."

من با لبخندی تلخ:

"او نگرانتان می کند، مگر نه؟

و حالا که من یک آمالثورایی هستم، دیگر موظف نیستم رازدار او باشم. 

اگر او یک تهدید است، پس وظیفه دارم درباره اش به شما هشدار دهم."

گابریل با صدایی آهسته در حالی که نگاهش را به من دوخته:

"فکر می کنی که او یک تهدید است؟"

من:

"الان فقط ترسش را دارم، سرورم.

اما نگران نباشید. من او را تحت نظر می گیرم و اگر خطری برای آمالثورا داشت، به شما می گویم."

چهره ام با حالتی درمانده در هم می رود و با شک می پرسم:

"اگر او در حال انجام کاری بر خلاف میلتان باشد، شما چه کار می کنید؟"

گابریل با لحنی اطمینان بخش:

"من همه چیز را به نرمی حل خواهم کرد، تئودور عزیز. آتلور همروحی توست، من نمی خواهم به او صدمه بزنم. 

تو مرا شاه خودت خواندی و به من ابراز وفاداری کردی، تو کسی که هنوز روح پاک یک قورباغه را داری."

دستانش را بالا می آورد و دو طرف صورتم می گذارد.

"این چشمان سیاه درشت که برقی در آن ها می درخشد، مثل آب برکه در شب زیر نور ماه. 

می دانی، کاش می شد از تو بنوشم. این گونه می توانستم روحت را لمس کنم.

زمانی به بدل کننده ام آریل گفته بودم می توانیم با ننوشیدن خون انسان ها، روحشان را بهتر لمس کنیم. اما حالا انگار قلبم چیز دیگری به من می گوید."

زمزمه می کنم:

"من یک قورباغه ام که به انسان بدل شده. شاید بتوانید، اجازه داشته باشید از من بنوشید."

لبخند تلخی به لب می آورد.

"اگر چنین کنم، فقط خودم را فریب داده ام."

من:

"به آتلور قول داده بودم این کار را نکنم، اما حس می کنم مجبورم."

و تغییر شکل می دهم و به قورباغه بدل می شوم. موجودی سبز و کوچک کنار پای شاه گابریل. 

او خم می شود و مرا با احتیاط بین دستانش می گیرد و از زمین بلند می کند و مقابل صورتش می گیرد.

"آه، عزیزم."

اشک در چشمانش جمع می شود.

"کوچک معصوم و دوست داشتنی من‌.

تو که انتظار نداری من از تو در این شکل بی پناهت خون بنوشم؟

اما بگذار به تو بگویم حالا که چشمانم تو را در این شکلت دید، توانستم بیش از پیش روحت را لمس کنم. 

این را در قلبم حس می کنم.

تو آن را پر از نور کرده ای."

و مرا روی سرش می گذارد.

"حالا تو را با خودم به قصر می برم، تئودور عزیزم. می خواهم تو را با نزدیکانم آشنا کنم."

 

 

یه وقتایی هست که بعضی ها بدترین حرفا رو بهم میزنن، توهین و تحقیر میکنن، هدفشونم دقیقا ناراحت کردنمه و خراب کردن حالم، اما یه کم که از تنش میگذره، من عادی رفتار میکنم و با لبخند میگم دلگیر شدم، چون حساسم. نمی خوام طرف مقابلم فکر کنه تونسته بهم صدمه بزنه. اما همین ویژگی حساس بودنم مثل چماق میکوبه تو سرم. 

درباره وبلاگ info

من همیشه میان واقعیت و خیال زندگی کرده‌ام.

در کودکی، به جای دنبال کردن مسیرهای از پیش تعیین شده، نقش‌آفرینی و ساختن دنیاها با صمیمی‌ترین دوستم را ترجیح می‌دادم. بعدها، وقتی جامعه انتخاب‌های هنری‌ام را «عجیب» یا حتی «خطرناک» نامید، فهمیدم که ترس از تفاوت تا چه اندازه در ریشه‌های انسان ها نفوذ کرده است.

در اواخر دهه‌ی بیست زندگی‌ام، دوره‌ای از خشم و اندوه را پشت سر گذاشتم؛ خشمگین از اینکه باورها بر من تحمیل شده بودند و سوگوار از دست دادن چیزهایی که دیگر نمی‌توانستم به آن‌ها ایمان داشته باشم. اما در ادبیات گوتیک، به ویژه مصاحبه با خون‌آشام، آینه‌هایی از جدال درونی خودم یافتم: لویی که وجودش را زیر سوال می‌برد، کلودیا که در تناقض گرفتار بود، و آرماند که در جستجوی معنا در ابدیت می‌سوخت.

اکنون برای مقاومت در برابر پوچی خلق می‌کنم. برای من مرگ بی معناست، اما آفرینش سرشار از معناست.

داستان‌پردازی نه تنها شور و شوق من، بلکه پاسخ من به میل انسانی برای جاودانگی است.

--

https://www.jadoogaran.org/modules/profile/userinfo.php?uid=40971

نویسندگان people
کمی گیتار بزن...