کمی مکث می کنم.
"اما سرورم، اگر نخواهم خدایی داشته باشم، آیا هنوز می توانم کسی را داشته باشم که به او عشق بورزم، به او تکیه کنم و کمی از او بترسم؟"
--
آزادنویسی شبانه
۲.۲۴
کوچک معصوم و دوست داشتنی
از زبان تئودور
آن سر کوچه ی تنگ ایستاده ام. در حالی که انعکاس نام او هنوز بر زبانم مانده. نمی دانم چرا ناگهان از سر میز بلند شدم و به دنبالش آمدم. شاید بخشی از وجودم می خواسته به او نزدیک شود.
شاه گابریل می ایستد. لحظه ای بی حرکت و بعد رویش را به سمتم برمی گرداند. من به طرف او می روم و با فاصله ی کمی از او می ایستم و تعظیم می کنم.
"سرورم، می توانم با شما حرف بزنم؟"
نفسش را مثل یک آه از دهان و بینی اش خارج می کند.
"تئودور."
نامم را طوری به زبان می آورد که انگار در حال کاوش در روحم است. چشمان آبی اش از پشت نقاب به من خیره مانده. قدش از من بلندتر است و دارد از بالا به من نگاه می کند. کمی از او می ترسم. اما در عین حال حس می کنم چیزی در وجودش هست که دارد درونم را نوازش می کند.
گابریل:
"تو که هستی؟"
من:
"می خواهم خودم را به شما بشناسانم و شما را هم بشناسم. ممکن است سرورم؟"
گابریل:
"دنبالم بیا."
و راه می افتد و من پشت سرش می روم. از کوچه های باریک عبور می کنیم تا به خیابانی کنار یک رودخانه می رسیم. او بر پل روی رودخانه قدم می گذارد و من هم به دنبالش می روم.
او جایی میان پل می ایستد و دستانش را بر نرده می گذارد. من هم کنارش می ایستم.
به آب خروشان زیر پایم نگاه می کنم.
"این شبیه یک شکل تغییریافته از جاییست که به آن عشق می ورزم. انگار که در روحش دست برده باشد و آن را ورز داده باشد و به بالا حرکت کرده باشد. وجودی درخشان تر، اما ترسناک برای من."
گابریل:
"این برکه ای است که تو را می ترساند؟"
من:
"بله. اما نمی دانم می خواهم از آن فرار کنم یا نه."
رویم را به سمت او برمی گردانم.
"سرورم، پوزش می خواهم که آن حرف ها را در میخانه درباره ی شما زدم."
لبخند می زند.
"لازم نیست عذرخواهی کنی. تو فقط از درون من سخن گفتی. من خالی از درد وجدان نیستم."
نیم نقابش را برمی دارد و چهره ی سپید مرمری اش کامل آشکار می شود.
نفسم لحظه ای می گیرد و حس می کنم خاری به قلبم فشار می آورد، اما داخل فرو نمی رود.
"سرورم، چیزهایی هست که می خواهم به شما بگویم، اما نمی توانم. به خاطر همروحی ام، آتلور."
گابریل با لحنی مهربان:
"اشکالی ندارد، تئودور عزیز.
فقط همان هایی را بگو که می توانی."
من با حالتی نیمه مبهوت طوری که انگار بخشی از وجودم با او ترکیب شده:
"همان هایی که می توانم. آه، بله."
پلک می زنم و آنچه از من در او محو شده بود، به خودم برمی گردد. طوری که انگار از نیمه خواب به بیداری برگشته ام.
من:
"سرورم، در من فقدانی هست. هنوز دیروزم در من پررنگ است. مزرعه، درختان، علف ها، دام ها، برکه، آتلور.
من که فقط یک قورباغه بودم و لب برکه با قورباغه های دیگر در نور ماه می خواندم.
آتلور که آمد کنارم نشست، با آن چشمان خاکستری روشن و اشک آلود. او ساکت بود، اما سکوتش می خواند و از قلب شکسته اش می گفت."
به اینجا که می رسم، هیجان بر قلبم غالب می شود و گونه هایم داغ می شوند.
"سرورش او را طرد کرده بود. به خاطر مخالفت با او."
حالا دارم نفس نفس می زنم. می خواهم بگویم. نام سرور آتلور را. که البته فقط سرور او نیست، سرور من هم هست، حتی اگر یادآوری اش مثل یک سنگ بر سینه ام فشار بیاورد. و سرور همگان است. در این دنیا و در عالم بالا.
دهانم را باز می کنم تا بگویم، اما گابریل دستش را بالا می آورد و با ملایمت روی دهانم می گذارد و در حالی که اخمی بر میان ابروانش افتاده، با حالتی نرم اما قاطع:
"لازم نیست بگویی، تئودور.
من می دانم."
چشمانم کمی گشاد می شود.
او دستش را پایین می آورد.
من:
"می دانید؟"
گابریل آهی تلخ می کشد.
"البته.
و این کار خودش است.
او خواسته ما عطر حضورش را در وجود شما دو نفر، تو و همروحی ات آتلور حس کنیم.
او می خواهد ما به یاد داشته باشیم که او هنوز هست.
پس بله، می دانم.
لازم نیست تو با گفتنش به آتلور خیانت کنی."
ابروانم با حالتی درمانده به سمت بالا می روند.
"شما گفتید 'ما'. یعنی شاه مالخازار هم می داند؟"
گابریل:
"قطعا. او حتما بهتر از هر موجود دیگری در این دنیا حسش می کند. خون لرد سابیس در رگ های او جاریست."
با شنیدن نام لرد سابیس به خود می لرزم.
"اما شاه مالخازار چه طور می گذارد آتلور کنارش باشد، چه طور او را می پذیرد، در حالی که می داند او متعلق به لرد سابیس است؟"
گابریل:
"شاید او چیزی در آتلور می بیند. شباهتی با خودش. اینکه آتلور در تلاش است از زیر سایه ی لرد سابیس خارج شود و موجودیتی مستقل برای خودش بسازد."
این حرف ها قلبم را مچاله می کنند، چون مرا یاد سخنان آتلور به خودم می اندازند، اینکه چه طور از من خواست از او فاصله بگیرم تا خودم را پیدا کنم. خودی جدا از او.
من:
"شما بقیه ی حقایق در مورد لرد سابیس را هم می دانید؟"
گابریل:
"اینکه آتلور بخشی از نمایش اعترافش بود و اینکه اکنون لرد سابیس جایی در دنیای نوکترنال کتدرال است و اصلا به عالم بالا نرفته؟
البته. این ها فکرهایی بودند که مثل خوره به جانم افتاده بودند و سرانجام فقط با پذیرفتنشان توانستم از آن ها خلاصی یابم."
من:
"سرورم، می دانم که نباید درباره ی آتلور چیزی بگویم. و من نمی خواهم به او خیانت کنم، اما وجود من به او گره خورده و حرف زدن از خودم بدون سخن گفتن از او ممکن نیست."
گابریل با لحنی دردآلود:
"پس این گناه را مرتکب شو. از او بگو.
شاید بخواهی تصور کنی من یک راهب در نوکترنال کتدرالم و داری برای او اعتراف می کنی. مثل اعترافات لرد سابیس به مالخازار. مثل اعترافات من و مالخازار به یکدیگر."
من طوری که انگار دارم دست در سینه ام فرو می برم و یک گلوله علف های در هم گره خورده را از عمق باتلاق آن بیرون می کشم:
"آتلور به من می گوید که یک فرشته است. اولین فرشته ی لرد سابیس. آیا من باید این را باور کنم؟
شما چه طور؟ باور دارید که لرد سابیس خدای این دنیاست؟"
گابریل:
"من؟
من همیشه به خود می گویم که این را باور ندارم. اما ناباوری ام شیشه ای عاری از ترک نیست."
من:
"آیا باور کردنش خوب است یا بد؟"
گابریل:
"هم خوب است و هم بد، تئودور عزیز.
اگر باور کنی، طناب هایی به دورت پیچیده می شوند. اسیر می شوی. اما در عین حال محکم بر جایت می مانی و حس می کنی چیزی تو را نگه داشته.
اگر باور نکنی، طنابی در کار نخواهد بود و تو آزاد می مانی. اما این گونه طوفان ها تو را راحت تر به حرکت درمی آورند و از این سوی به آن سوی می برند."
با دقت به حرف هایش گوش می دهم.
"می فهمم.
می دانم رها بودن در باد یعنی چه.
وقتی از کنار آتلور رفتم، حسش کردم و هنوز هم در هوا معلقم."
کمی مکث می کنم.
"اما سرورم، اگر نخواهم خدایی داشته باشم، آیا هنوز می توانم کسی را داشته باشم که به او عشق بورزم، به او تکیه کنم و کمی از او بترسم؟"
این ها را با لحنی آغشته به درد و احساس می پرسم، در حالی که نگاهم را به شاه گابریل دوخته ام. چشمان او کمی گشاد می شود و با صدای لرزانی می پرسد:
"تو داری در مورد من حرف می زنی، تئودور عزیز؟"
من:
"بله، سرورم.
چرا متعحب شدید؟
آنچه گفتم، همان احساساتی نیست که مردمان آمالثورا نسبت به شما دارند؟"
او با لحنی که انگار انگشتانی بر گلویش فشار می آورند و نمی تواند به راحتی حرف بزند:
"بله، اما وقتی این طور بیانش می کنی، باید بگویم که کمی می ترسم."
من لبخندی آرام می زنم، لبخندی که هم در آن تلخی تسلیم هست و هم خشنودی اش:
"چون شاه بودن و خدا بودن شبیه هم است، مگر نه؟"
با شنیدن این جمله چشمان او کمی گشادتر می شوند و عضلات صورتش منقبض.
من پایین پایش زانو می زنم و ردایش را میان دستانم می گیرم و آن را می بوسم.
"سرورم،
از این لحظه من رسما یک شهروند آمالثورایی هستم. من وفاداری خودم را به شما اعلام می کنم."
لحظاتی در همان حال می مانم و گابریل با لبخندی نگران از آن بالا به من نگاه می کند. بعد کمی خم می شود و دستم را می گیرد و مرا از روی زمین بلند می کند.
گابریل:
"باشد تئودور عزیز،
حالا تو یک جادوگر آمالثورایی هستی و از مردمان من."
کمی مکث و بعد:
"چیزهایی هست که می خواهم درباره اش با تو حرف بزنم. درباره ی آتلور است."
من با لبخندی تلخ:
"او نگرانتان می کند، مگر نه؟
و حالا که من یک آمالثورایی هستم، دیگر موظف نیستم رازدار او باشم.
اگر او یک تهدید است، پس وظیفه دارم درباره اش به شما هشدار دهم."
گابریل با صدایی آهسته در حالی که نگاهش را به من دوخته:
"فکر می کنی که او یک تهدید است؟"
من:
"الان فقط ترسش را دارم، سرورم.
اما نگران نباشید. من او را تحت نظر می گیرم و اگر خطری برای آمالثورا داشت، به شما می گویم."
چهره ام با حالتی درمانده در هم می رود و با شک می پرسم:
"اگر او در حال انجام کاری بر خلاف میلتان باشد، شما چه کار می کنید؟"
گابریل با لحنی اطمینان بخش:
"من همه چیز را به نرمی حل خواهم کرد، تئودور عزیز. آتلور همروحی توست، من نمی خواهم به او صدمه بزنم.
تو مرا شاه خودت خواندی و به من ابراز وفاداری کردی، تو کسی که هنوز روح پاک یک قورباغه را داری."
دستانش را بالا می آورد و دو طرف صورتم می گذارد.
"این چشمان سیاه درشت که برقی در آن ها می درخشد، مثل آب برکه در شب زیر نور ماه.
می دانی، کاش می شد از تو بنوشم. این گونه می توانستم روحت را لمس کنم.
زمانی به بدل کننده ام آریل گفته بودم می توانیم با ننوشیدن خون انسان ها، روحشان را بهتر لمس کنیم. اما حالا انگار قلبم چیز دیگری به من می گوید."
زمزمه می کنم:
"من یک قورباغه ام که به انسان بدل شده. شاید بتوانید، اجازه داشته باشید از من بنوشید."
لبخند تلخی به لب می آورد.
"اگر چنین کنم، فقط خودم را فریب داده ام."
من:
"به آتلور قول داده بودم این کار را نکنم، اما حس می کنم مجبورم."
و تغییر شکل می دهم و به قورباغه بدل می شوم. موجودی سبز و کوچک کنار پای شاه گابریل.
او خم می شود و مرا با احتیاط بین دستانش می گیرد و از زمین بلند می کند و مقابل صورتش می گیرد.
"آه، عزیزم."
اشک در چشمانش جمع می شود.
"کوچک معصوم و دوست داشتنی من.
تو که انتظار نداری من از تو در این شکل بی پناهت خون بنوشم؟
اما بگذار به تو بگویم حالا که چشمانم تو را در این شکلت دید، توانستم بیش از پیش روحت را لمس کنم.
این را در قلبم حس می کنم.
تو آن را پر از نور کرده ای."
و مرا روی سرش می گذارد.
"حالا تو را با خودم به قصر می برم، تئودور عزیزم. می خواهم تو را با نزدیکانم آشنا کنم."