تصویر هدر 1 تصویر هدر 2 تصویر هدر 3 تصویر هدر 4 تصویر هدر 5

آب آهن. این فقط یک کلمه نیست. فقط یک ماده نیست. آب آهن تبدیل به قسمتی از روحم شده. و دارد تمام آن را فرا می گیرد. من، گابریل و آب آهن حالا یکی هستیم.

و شاید خون آشامانم جام آب آهنشان را در دست می گیرند، در حالی که حس می کنند روح مرا در دست گرفته اند و آن را می نوشند، در حالی که حس می کنند دارند روح مرا می نوشند.

--

آزادنویسی شبانه

۲.۲۳

مرا می نوشند

از زبان گابریل

قدم می زنم. در خیابان های آمالثورا. در حالی که نیم نقابی صورتم را از دید پنهان کرده. به انسان ها و خون آشام ها نگاه می کنم که در حرکتند یا ایستاده اند. با هم حرف می زنند. دست در بازوی هم می اندازند. همدیگر را بغل می کنند. لبخند می زنم. آیا این همان چیزی نیست که می خواستم؟ که خون آشام ها انسان ها را غذایشان و انسان ها خون آشام ها را شکارچی شان نبینند، که روح همدیگر را لمس کنند، اما نه در میان تاریکی و خون.

بله، دیدن این منظره نور در قلبم می تاباند، اما نه بدون چنگالی که آن را بفشارد. خون های زیادی ریخته شده تا به اینجا برسیم. از همان لحظه ای که در این مسیر قدم گذاشتم، خون جاری شد. از تنم، از تن آریل. از تن خون آشام ها و انسان ها. و این ادامه یافته، تا همین لحظه. تا کنون که خون آشامانی دلمرده در دل زمین اسیرند. و هنوز گردن هایی با نیش های خون آشام ها مهر زده می شوند.

و فقط سایه ی گذشته و حال آمالثورا نیست که بر روحم سنگینی می کند. نوکتیرا هست، مالخازار، گادفری. و با لرزشی در قلبم به خاطر می آورم: لرد سابیس.

به حرف هایی فکر می کنم که به گادفری زدم. اینکه چه طور به او اطمینان دادم که نباید از بابت هیچ چیز نگران باشد. اما حالا تمام آنچه گفتم، دارد مثل غباری سمی به سویم برمی گردد و احاطه ام می کند. 

مالخازار. بعد از مراسم اعتراف لرد سابیس، بارها برایش پیام فرستادم و از او خواستم به نوکترنال کتدرال بیاید تا با هم صحبت کنیم، اما هیچ پاسخی از او دریافت نکردم. 

به نوکترنال کتدرال رفتم و منتظرش ماندم تا بیاید، اما نیامد.

او از من خشمگین است، بیش از هر زمان دیگری.

من فرزند تبدیلی اش را به گور بردم و در آن خواباندم. ممکن بود بمیرد. و ممکن بود قدرت لرد سابیس برای برگرداندن مردگان بازنگردد. و گادفری برای همیشه به عدم بپیوندد.

و می دانم فقط مالخازار نیست که مرا مقصر می داند. دخترم رزالی هست، نوه ام لوسیندا، راهبم دومینیک مورن و ناتان. آن ها همگی مرا سرزنش می کنند، بی آنکه چیزی بگویند، در سکوت و خاموشی، با نگاهی سرد، محزون و دلگیر در چشمانشان.

من حفره ای در قلبشان کندم. 

آیا هرگز احساساتشان به من مثل سابق خواهد شد؟

آیا دارم در مسیری که در آن پیش می روم، هر شب تنهاتر از قبل می شوم؟

به میخانه ای می رسم و داخلش می شوم. پشت یک میز دایره ای کوچک می نشینم و به خدمتکار سفارش می دهم:

"آب آهن."

خدمتکار لبخند تاسف آمیزی به من می زند و من از آنچه به زبان آورده ام، متعجب می شوم. انگار آن کلمه بی آنکه بخواهم، از دهانم خارج شده.

آب آهن. این فقط یک کلمه نیست. فقط یک ماده نیست. آب آهن تبدیل به قسمتی از روحم شده. و دارد تمام آن را فرا می گیرد. من، گابریل و آب آهن حالا یکی هستیم.

و شاید خون آشامانم جام آب آهنشان را در دست می گیرند، در حالی که حس می کنند روح مرا در دست گرفته اند و آن را می نوشند، در حالی که حس می کنند دارند روح مرا می نوشند.

خدمتکار جام آب آهن را برایم می آورد و من آن را برمی دارم و به لب می برم، در حالی که توجهم به میزی در نزدیکی ام جلب شده‌. میزی بزرگ تر از میز من که مردی با موهای سبز روشن و چشمان سیاه پشت آن نشسته و عده ای نیز اطرافش نشسته اند. 

مرد لبخندی دوستانه بر لب دارد، اما چیزی در مورد او آزارم می دهد. انگار در نگاهش مقصودی پنهان است. 

یا نکند این فقط حرف های گادفریست که دوباره در ذهنم زنده شده؟

آن مرد که می دانم تئودور است، شروع به صحبت می کند:

"بودن در اینجا را دوست دارم. اول فکر می کردم احساس غریبی کنم، اما این طور نشد."

یکی از اطرافیانش:

"تئودور عزیز، داری می گویی لذت می بری که بین ما خون آشامان نشسته ای و آب آهن نوشیدنمان را تماشا می کنی؟"

تئودور با لحنی شیطنت آمیز:

"چرا که نه؟ 

می دانی، شما باعث شدید من رژیم میوه خواری ام را کنار بگذارم و گوشت بخورم.

وقتی یک قورباغه بودم، گوشت می خوردم. آتلور که به انسان‌جادوگر تبدیلم کرد، به خاطر شرم از او دیگر گوشت نخوردم و مثل او به میوه خواری روی آوردم. 

اما اکنون آتلور کنارم نیست و از طرفی وقتی شما را این گونه می بینم، خون آشام هایی که آب آهن می نوشند، اضطراب و بی قراری طوری بر وجودم چنگ می اندازد که فقط خوردن گوشت آرامم می کند."

وقتی به پایان حرف هایش می رسد، حالت شیطنت آمیزش به حالتی آمیخته به تلخی و ترس بدل می شود، اما خون آشام طرف صحبتش با حالتی شوخ طبعانه پاسخش را می دهد:

"آه، تئودور عزیز، چهره ات طوریست که انگار در یک کابوس به دام افتاده ای. 

می دانم که از یک سوی می خواهی کنار همروحی ات آتلور باشی و از سویی دیگر می خواهی از او فاصله بگیری تا خودت را پیدا کنی.

و زندگی در میان ما خون آشامان آب آهن نوش فقط بی قراری ات را بیشتر می کند. انگار که بخواهد درپوشی بر دیگ تمایلاتت بگذارد.

اما عزیزم، یک چیز را فراموش نکن. 

ما فقط آب آهن نمی نوشیم، خون حیوان هم می نوشیم. آب آهن اخیرا رواج بیشتری پیدا کرده، چون نوشیدنی محبوب شاه گابریل عزیز و دوست داشتنی مان است."

تئودور با لحنی که اندکی وحشت در آن است:

"می لرزم وقتی این طور می گویی.

شاه گابریل؟ عزیز؟ دوست داشتنی؟"

خون آشامی دیگر:

"البته. تو که می دانی او چه کارهایی برای ما کرده. به لطف اوست که انسان های آمالثورا دیگر به خونمان تشنه نیستند."

تئودور:

"بله، می دانم. اما من داشتم به کاری که اخیرا کرده، فکر می کردم. اینکه اجازه داد آن لرد عجیب، سابیس از جسم یک خون آشام برای مراسم اعترافش استفاده کند و او را در معرض نابودی قرار دهد.

و آن خون آشام فرزند تبدیلی همروحی اش شاه مالخازار بود."

خون آشام:

"بله، این درست است. شاه گابریل اجازه داد این اتفاق بیفتد، اما اگر چنین نمی کرد، این دنیا و همه ی ما نابود می شدیم. 

فقط تصور کن چه قدر این کار برای شاه گابریل دشوار بوده. اما او احساسات خودش را کنار گذاشت و نجات دنیایمان را اولویت قرار داد."

تئودور:

"نمی دانم. ممکن است تو درست بگویی. اما هنوز چیز ترسناکی در مورد او هست."

خون آشام می خندد.

"خب او یک شاه است. مهربانی و سختگیری هر دو با هم در وجودش هست. و او بیشتر از همه به خودش سخت می گیرد."

تئودور:

"بله، متوجهم.

و بگذار اعتراف کنم فقط او نیست که نگرانم می کند. آن طور که شنیده ام رابطه ی شاه مالخازار با او شکرآب شده. و همروحی جادوگرم آتلور دارد از این مساله استفاده می کند."

خون آشامی دیگر با لحنی آمیخته به شوخی و کنایه:

"تئودور، چه طور می توانی درباره ی همروحی ات این طور صحبت کنی؟ دست بردار. به نظر من هر کاری که او دارد می کند، درست است. فاصله ی شاه گابریل و شاه مالخازار باید حفظ شود تا تعادل در این دنیا هم حفظ شود. آن دو نه باید خیلی به هم نزدیک باشند و نه خیلی دور."

و بعد از این سخنان آن ها با نوشیدنی ها و غذاهایشان مشغول می شوند. تئودور گوشت کباب شده ی بره می خورد، با گازهایی حجیم و نگاهی آکنده از لذتی افسار گسیخته. خون آشام ها آب آهن می نوشند، با حرکاتی آهسته و نگاه هایی که انگار می گوید آن ها در درون خویش فرو رفته اند.

منتظر می شوم تا از لرد سابیس هم چیزی بگویند، اما چنین نمی شود. اگر آتلور واقعا ربطی به لرد سابیس داشته باشد، شاید طبیعی باشد که تئودور نخواهد به او فکر کند. بقیه هم شاید فقط ترجیح می دهند به او فکر نکنند. 

لرد سابیس، او با آن نگاه آغشته به اندوه قیرآلود فقط به دام نمی اندازد، پایین می کشد. و این کسانی که پشت میز نشسته اند، تئودور جادوگر و خون آشامان همراهش می خواهند بر زمین بمانند و به نور بالای سرشان نگاه کنند. 

آب آهنم را تمام می کنم و از جایم بلند می شوم و به سمت در می روم. می شنوم که یکی از خون آشامان زیر لبی به خون آشام دیگر می گوید:

"این مرد را ببین. مرا یاد شاه گابریل می اندازد."

خون آشام طرف صحبتش با حالتی شوخی آمیز:

"تو هر خون آشام مو طلایی ای که می بینی، یاد شاه گابریل می افتی."

خون آشام:

"نه، من دارم چیزی را از سمت او حس می کنم. یک حس، یک هاله. سنگین است، اما در عین حال حس سبکی می دهد. خنک است، اما کمی تلخ."

خون آشام دیگر با خنده:

"دست بردار. تو فرق بین خون و آب آهن را هم نمی فهمی، حالا داری یک هاله ی خیالی از شاه گابریل را برایم وصف می کنی؟"

من ناخودآگاه در میانه ی راه ایستاده ام و دارم به حرف هایشان گوش می دهم. آن ها به این موضوع دقت می کنند و لحظه ای ساکت می شوند و نگاهشان به من خیره می ماند. در واقع حالا تمام افراد پشت آن میز به من خیره مانده اند.

خون آشام دوم این بار با لحنی جدی:

"اگر هم واقعا شاه گابریل باشد، خب که چه؟ چه کار می خواهی بکنی؟ می بینی که. او نقاب زده. یعنی نمی خواهد کسی او را بشناسد و به سویش برود و با او صحبت کند."

خون آشام اول با لحنی آغشته به احساس:

"اما من می خواهم بروم و عرض ادب کنم."

و می خواهد از جایش بلند شود که خون آشام دوم آستینش را می گیرد و می کشد.

"بنشین سر جایت. می خواهی مثل دفعه ی پیش در برابرش به زانو بیفتی و ردایش را بگیری و ببوسی و اشک بریزی و هق هق کنی، آن هم وسط یک میخانه؟

بگذار برای مراسم درون نگری و مراقبه در معبد."

خون آشام اول با بی قراری:

"آه، نمی توانم تا مراسم بعدی ای که شاه گابریل هم در آن هست، صبر کنم."

به سمت در میخانه می روم و خارج می شوم، در حالی که آمیزه ای از احساسات مختلف به من چنگ انداخته اند. تحسین، احترام و عشق آن خون آشام ها. بدبینی و ترس تئودور. حرف های بیش از حد اطمینان بخشی که به گادفری زده بودم. خشم مالخازار. قصد مبهم و شاید تاریک آتلور. روان بیمار مالخازار و گادفری. چنگال لرد سابیس که آرام بر سینه ام قرار گرفته و می ترسم آن قدر آهسته در من فرو برود که نفهمم. فرو برود و قلبم را از سینه ام بیرون بیاورد.

در کوچه ای تنگ پیش می روم که صدایی از پشت سر متوقفم می کند:

"سرورم، گابریل."

به سمت آن برمی گردم و تئودور را می بینم.

به جلو خم می شوم.

"می دانید سرورم، او ظاهری آرام دارد و می گوید می خواهد به دنیای نوکترنال کتدرال کمک کند، اما من عطش قدرت را در وجودش حس کرده ام. سخنرانی هایش در معابد را دیده ام. او واقعا به دنبال این نیست که عبادات را از سلطنت جدا کند. می خواهد چارچوب های قدیمی پرستش را بشکند و قوانین الهی خودش را وضع کند."

--

بخش جدید داستان: لینک پروفایل

برخورد انگشتانش را با کتف هایم حس می کنم. کشیده شدن آن ها به پوستم. نگرانی در جانم کم کم جای خود را به آرامش می دهد.
اوراد بر زبانش جاری می شوند و در گوش هایم می ریزند.
جادویش را حس می کنم که از تنش در گوشت و پوست و استخوانم می نشیند.
من خواب می شوم.

--

بخشای جدید داستان: لینک پروفایل

لبخند تلخی می زند.

"آتلور عزیزم، نور برای من آن معنایی را ندارد که برای تو دارد. 

از همان لحظه ای که من آن انگل های خون آشامی را خلق کردم، نور خالص از من روی برگرداند. 

حالا تنها نوری کدر مانده که می توانم امیدوار باشم به آن برسم."

--

میتونین بخشای جدیدو از لینکی که تو معرفی وبلاگ گذاشتم، بخونین.

تو این روستا و کنار این مزرعه انگار از دنیای واقعیت کنده شدم و رفتم تو یه جهان دیگه، شبیه همون حسی که موقع داستان نویسی یا داستان خوندن دارم و حالا این دو تا حس ترکیب شدن و بیشتر از قبل تو عالم خیالم.

 

وقتی صدای قورباغه ها رو میشنیدم، یه شخصیت قورباغه به اسم تئودور (هدیه ی خدا) اوردم تو داستانم. پوست سبز کمرنگ و چشمای سیاه‌. 
دیروز تئودورو دیدم که اومده بود تو ایوون.

 

روستا، مزرعه، جایی که مه خیال به واقعیت تبدیل میشه.
 

--
 

واسه خوندن بخشای جدید داستانم رو لینک معرفی وبلاگ کلیک کنین.

و من از او دور می شوم، در حالی که به اعترافاتش فکر می کنم. اینکه چه طور گادفری ترسیده از مرگ را فریفت تا او را به نفرین نامیرای خون آشامی زنجیر کند. 

و من نیز گادفری را فریفته بودم. با این نوید که اگر با من یکی شود، سرورش مالخازار را برخواهد گرداند. که از نور گابریل می نوشد، بی آنکه اسیرش شود. که ترس هایش برده اش خواهند شد. 

و حقیقت تلخ این است که این ها فریب نبوده اند. مالخازار به او برگشته و گادفری به زودی در مراسم اعتراف از نور گابریل خواهد نوشید. و در مراسم، ترس از او بالا می رود، اما بعد سقوط می کند و در برابرش به زانو درمی آید.

اما در پایان تمام این ها، تیغه ای سیاه اما درخشنده به سویش خواهد آمد. ماسگراویت. همان که می تواند خون گرمش را بر زمین ریزد.

--

متن کامل

چهره ی گابریل ناگهان سخت می شود. چشمان آبی اش گشاد می شوند. دهانش باز می ماند. من با نگرانی به او نگاه می کنم. او با صدایی گرفته می گوید:

"آیا ابتدا در آمالثورا این طور نبود؟ 

خون آشام ها فقط خون آشام بودند. آن ها فقط خون می نوشیدند. خون حیوان، خون شرور، خون معصوم. و به همین دلیل انسان ها می خواستند نابودشان کنند. و من به قدرت نشستم و به روح خون آشام ها زنجیر زدم تا چیزی بیش از یک خون‌نوش باشند. تا این گونه به مرگ نروند.

و در نوکتیرا، خون آشام ها فقط خون آشام بودند، اما لرد سابیس نتوانست این را تاب بیاورد، پس برایشان آیین و عبادت آورد و تو را شاه‌خدایشان کرد تا چیزی بیش از یک خون‌نوش باشند.

مالخازار، حتی اگر این آب ما را به یک دنیای دیگر ببرد، آیا دوباره در این چرخه ی شوم به دام نمی افتیم؟"

--

آزادنویسی شبانه

۲.۱۲

دنیای آن سمت اقیانوس

از زبان مالخازار

موسیقی امواج در گوش هایم. پهنه ی نیمه تاریک اقیانوس در برابر چشمانم. و گابریل که کنارم خاموش راه می رود. 

ما در میان دعاکنندگان هستیم. آن ها که هر از چند گاه دست هایشان را پایین می آورند، ردای ما را می گیرند و می پرسند آیا لرد سابیس به هوش خواهد آمد؟ 

دیدن چهره های پر از عجز و نگرانی شان حالم را دگرگون می کند. چون به چیزی اشاره می کند که تا به این لحظه با تمام توانم عقب می راندم. امکان وابستگی این دنیا به لرد سابیس. امکان خالق بودنش.

آرام بازوی گابریل را می گیرم و او را به جهتی از ساحل منحرف می کنم که خلوت است. می خواهم با او تنها باشم. نیاز دارم که با او حرف بزنم. 

وقتی از دعاکنندگان فاصله می گیریم، احساس می کنم قلبم با فشار کمتری می تپد. آهی از آسودگی می کشم. گابریل به من نگاه می کند و لبخند غم آلودی به لب می آورد.

"مالخازار عزیزم، تو تمام آن مدت جنگیدی تا خدایی را از خود دور کنی، اما حالا آن دوباره به سمتت برگشته، قوی تر از قبل. 

مردم چگونه باور کنند که تو خدا نیستی، که فقط یک پادشاهی، آن هم وقتی که بدل کننده ات بیش از هر زمان دیگر بر این دنیا سایه انداخته؟"

حس می کنم خون داخل رگ هایم سرد شده. 

"گابریل، آیا جنگ ما بیهوده بود؟ تمام آن خون ها بیهوده بر زمین ریختند؟"

گابریل:

"نمی خواهم این گونه فکر کنم. 

شاید این از خودخواهی من باشد. من شاه شدم تا از مرگ و تباهی بکاهم، اما حالا می خواهم در کنار تو خون بریزم تا از حق خدا نبودنت دفاع کنم."

چشمانم کمی گشاد می شوند.

"چه داری می گویی، گابریل؟ 

یعنی در میان یک ویرانی قریب الوقوع، ما باید دوباره دست به شمشیر ببریم؟"

گابریل آه می کشد.

"چاره ی دیگری برایمان مانده؟

چهره های درمانده شان را که می بینی. آن ها به قداست نیاز دارند. شاید این بار بخواهند سیخ های تاج الوهیت را در سر من هم فرو برند."

من به نقطه ای دوردست در پهنه ی اقیانوس نگاه می کنم‌.

"ای کاش این آب ما را به جایی دور از این دنیا می برد. من، تو و عزیزانمان را. جایی که فقط می توانستیم خون آشام باشیم."

چهره ی گابریل ناگهان سخت می شود. چشمان آبی اش گشاد می شوند. دهانش باز می ماند. من با نگرانی به او نگاه می کنم. او با صدایی گرفته می گوید:

"آیا ابتدا در آمالثورا این طور نبود؟ 

خون آشام ها فقط خون آشام بودند. آن ها فقط خون می نوشیدند. خون حیوان، خون شرور، خون معصوم. و به همین دلیل انسان ها می خواستند نابودشان کنند. و من به قدرت نشستم و به روح خون آشام ها زنجیر زدم تا چیزی بیش از یک خون‌نوش باشند. تا این گونه به مرگ نروند.

و در نوکتیرا، خون آشام ها فقط خون آشام بودند، اما لرد سابیس نتوانست این را تاب بیاورد، پس برایشان آیین و عبادت آورد و تو را شاه‌خدایشان کرد تا چیزی بیش از یک خون‌نوش باشند.

مالخازار، حتی اگر این آب ما را به یک دنیای دیگر ببرد، آیا دوباره در این چرخه ی شوم به دام نمی افتیم؟"

حس می کنم چیزی دارد از درونم، از نفس هایم خارج می شود و مرا ترک می کند. بر سطح امواج سوار می شود و به نقطه ای دور می رود. می خواهم فکر کنم این نویدی از روشناییست، نه امیدی که دارد از دست می رود.

من:

"اما گابریل، شاید رستگاری برای ما ممکن باشد. شاید دنیایی در آن سمت اقیانوس در انتظارمان باشد، جایی که بتوانیم بیش از یک خون‌نوش باشیم، بی آنکه در نور قداست بسوزیم."

گابریل دست بر بازویم می گذارد و صورتم را که رو به اقیانوس است، به سمت خود برمی گرداند. او با لحنی قاطع می گوید:

"مالخازار، آن دنیا چه وجود داشته باشد و چه نه، تو باید فکرش را از ذهنت بیرون کنی. 

اگر به آنجا سفر کنیم و با هیچ مواجه شویم، روح های خسته مان از پا درمی آیند و اگر با دنیایی مواجه شویم که از اینجا شوم تر است، طور دیگری تباه خواهیم شد."

دوست دارم با او مخالفت کنم، اما می دانم که حق با اوست. پس فقط آه می کشم و دستم را دور بازویش حلقه می کنم و هر دو در سکوت به امواج خیره می شویم، در حالی که من خودم را سوار بر یک کشتی بر اقیانوس و همراه با او و بقیه ی عزیزانمان تصور می کنم و می دانم که او هم همین خیال را در ذهنش دارد.

در این لحظه صدای قدم هایی از پشت سر به گوشم می رسد. من و گابریل رویمان را به سمت صدا برمی گردانیم و ناتان را مقابلمان می بینیم. او در برابر ما زانو می زند.

من می پرسم:

"چه شده است؟ برای چه نزد ما آمده ای؟"

اما می دانم که چرا آمده. نگاه پر خواهشش گویای همه چیز است. 

ناتان:

"سرورم، می خواهم از شما درخواست کنم لطف بفرمایید، مرحمت روا بدارید و گادفری را آزاد کنید."

نفسم را محکم از دهان و بینی ام بیرون می دهم و با لحنی سرد می گویم:

"و چرا باید چنین کنم؟ آن خون آشام سرکش لایق لطف من نیست."

ناتان:

"سرورم، نافرمانی او از شما به خاطر عشقش به شما بود. شما می خواستید با نوکتیرا بجنگید تا از چنگال خدایی رهایی یابید و او می ترسید که شما در این مسیر اسیر چنگال دیگری شوید."

گابریل آه می کشد.

"بگو ناتان. خودداری نکن. بگو که او می ترسید مالخازار اسیر چنگال من شود."

ناتان با حالتی عذرخواهانه به گابریل نگاه می کند. 

من:

"تو که می دانی اگر آزادش کنم، چه می کند. اصرار می کند که من دوباره بر تخت خدایی تکیه زنم تا مردم آرام گیرند."

ناتان:

"من ضمانت او را می کنم. مراقبش هستم که این بار از شما نافرمانی نکند و اگر چنین کرد، مجازات را در کنار او می پذیرم."

پوزخندی تمسخرآمیز می زنم.

"قبلا هم یک بار او ضمانت تو را کرد. و آن فجایع رخ داد."

گونه های ناتان سرخ می شود.

"و من بابتش بسیار شرمنده ام، هم در برابر شما و هم شاه گابریل."

من لحظاتی به او نگاه می کنم. بعد به سمتش می روم و اندکی خم می شوم و دستم را روی سرش می گذارم.

"اما گادفری فرزند تبدیلی ام است و تو نوه ی من. پس می خواهم بخشنده باشم و آزادش کنم.

البته او نمی تواند اینجا بماند. باید به منطقه ی مرزی برود و به کارهای تعمیرات و بازسازی مشغول شود."

چهره ی ناتان انگار به یک باره روشن می شود. برقی در چشمانش می درخشد و لبخند بر لبانش می نشیند. او ردایم را در دست می گیرد و می بوسد‌.

"از شما سپاسگزارم، سرورم."

 

 

با صدایی لرزان زمزمه می کنم:

"اقیانوس."

و از شکوهش اشک در چشمانم جمع می شود. 

شاه مالخازار با لحنی طعنه آمیز ادامه می دهد:

"می دانید مردم چه تصور می کنند؟

آن ها فکر می کنند لرد سابیس اقیانوس را خلق کرده تا گناهان آن ها شسته شود.

ببینیدشان."

و من آن ها را در زمین ماسه آلود مقابل اقیانوس می بینم. رو به قصر زانو زده اند و دستانشان را به حالت دعا بالا برده اند.

شاه مالخازار با همان لحن پیشین:

"در ساحل نشسته اند و دارند برای سلامتی لرد سابیس به درگاه خودش دعا می کنند."

--

آزادنویسی شبانه

۲.۱۱

اقیانوسی برای شستن گناهان

از زبان پطروس

 

در برابر ویرانه ای نشسته ام که قبلا پناهگاه بود، معبد. گره ای در گلویم بسته شده و پرده ای نمناک چشمانم را پوشانده. این مکان که دستم در آن به گناه آلوده شده بود، این مکان که سعی کرده بودم در آن دستم را از گناه پاک کنم. حالا از دست رفته. و چرا حس می کنم مقصرش من هستم؟

به هق هق می افتم. ناتان که همراه با رزالی و لوسیندا مشغول رسیدگی به زخمی هاست، به سمتم می آید و کنارم می نشیند و دستش را بر پشتم می گذارد.

"پطروس عزیزم، اشک نریز. روح پناهگاه هنوز زنده است. و ما جسمی تازه به آن خواهیم بخشید."

به یاد حرف های زشتی می افتم که به او زدم. رفتار وقیحم. نگاه مرطوبم را به چشمان زمردی اش می دوزم‌.

"ناتان، من خیلی شرم دارم. 

آن حرف هایی که درباره ی لوی زدم، درباره ی تو. آن خون شرورانسان. لرد سابیس."

ناتان:

"شرم نداشته باش، عزیزم.

من می دانم تو چه قدر در فشار هستی. 

غمگینم که کاری از دستم برنمی آید."

دست آزادش را می گیرم و به لب می برم.

"این طور نگو. 

حضور تو آتشیست که قلب سردم را گرم می کند."

لوسیندا به سمتمان می آید. او موهای سیاه بلندش را پشت سرش جمع کرده و آستین های ردایش را بالا زده و فرز و چابک حرکت می کند. با دیدنش ناخودآگاه لبخند می زنم. او مثل یک پرنده ی کوچک قویست برایم. 

لوسیندا:

"پدربزرگ گابریل نامه فرستاده. می گوید در آمالثورا و نوکتیرا زلزله ای رخ نداده."

من آهی از آسودگی می کشم.

"خوب است."

لوسیندا:

"او دارد به نوکتیرا می رود تا از لرد سابیس عیادت کند. ما هم می رویم؟"

من:

"بله لوسیندای عزیزم. باید برویم و او را ببینیم و دعا بخوانیم و امیدوار باشیم حالش خوب شود."

لوسیندا سمت دیگر من می نشیند.

"دایی پطروس، خون آشام ها ترسیده اند و فکر می کنند زلزله به خاطر از هوش رفتن لرد سابیس اتفاق افتاده. تو هم این طور فکر می کنی؟"

من:

"ممکن است. حتی اگر او خدای نوکترنال کتدرال نباشد، موجودی کهن است و وجودش، حافظه اش، دردهایش در تار و پود این دنیا تنیده شده."

لوسیندا:

"او رفتار متناقضی با من داشته‌. گاه تمسخرم کرده و گاه با مهربانی با من رفتار کرده. اما بیش از پدرم گادفری و پدربزرگم مالخازار مرا پذیرفته. نمی دانم دوستش دارم یا نه، اما همیشه خواسته ام به او نزدیک تر شوم و بشناسمش."

و ما همگی آماده می شویم که به نوکتیرا برویم. من به سمت راهب زیردستم ایتاچی می روم. او چندان زخمی نشده، اما نمی تواند مثل خون آشام ها سریع بهبود یابد. 

با یادآوری اینکه او یک انسان است و نه خون آشام، در واقع تنها انسان ساکن پناهگاه، انگار صاعقه به من برخورد می کند. 

چشمانم گشاد شده و دهانم باز می ماند. ایتاچی با این چشمان سیاه عمیق و با این حضور ساکتش. او که درد بیماری را چشید، درد مرگ و بعد درد برگشت به حیات را. او که زمانی تحت فرمانم خون آشام ها را عذاب می داد و حالا تحت فرمانم از آن ها مراقبت می کند. برون هیچ پرسشی.

و من هیچ گاه به درستی به او توجه نکردم. 

در یک قدمی اش می ایستم و به او خیره می شوم، طوری که انگار در جست و جوی چیزی ورای پوست و گوشتش هستم. چشمان او کمی گشاد می شود، اما عکس العمل بیشتری نشان نمی دهد.

من با صدایی ملایم:

"حالت چه طور است، ایتاچی؟"

ایتاچی با لحنی سرد اما مودبانه:

"خوبم سرورم. خواهر رزالی زخم هایم را بست و به من مقداری دوا داد."

آه، این لحن سرد. او در گذشته این طور نبود. آن زمان که به دستور من بر بدن خون آشام ها شلاق می کوباند و به آن ها گرسنگی می داد تا خون را ترک کنند. به خود می لرزم.

دستانم را پیش می برم و دستانش را می گیرم. چشمان آبی ام را به چشمان سیاه او می دوزم.

"ایتاچی، وقتی برگشتم، باید با هم صحبت کنیم."

با شنیدن این جمله لرزشی بر چانه اش می افتد. عضلات صورتش منقبض می شوند‌. آب دهانش را قورت می دهد.

"صحبت کنیم، سرورم؟

حرف های عجیبی می زنید. انگار ناگهان فهمیده اید که من وجود دارم."

لحنش کنایه آمیز است. حس می کنم نگاهش دارد مثل یخ مرا می سوزاند. 

نه، نمی توانم تنهایش بگذارم.

من:

"ایتاچی، تو هم با ما می آیی."

ایتاچی با لحن طعنه آمیزش:

"بیایم؟

اما آن وقت چه کسی از این اطفال خون‌نوش وحشت زده مراقبت کند؟"

و با سر به خون آشام ها که زخمی و ترسیده این جای و آن جای بر کف زمین نشسته اند، اشاره می کند. 

من:

"آن ها را هم با خودمان می بریم. 

اگر لرد سابیس را ببینند، کمی آرام می گیرند."

ایتاچی:

"آه، بله‌.

و در هر حال من، یک انسان فانی چه طور می توانم مشکل جاودانگان را بفهمم و آن ها را دلداری بدهم؟"

تعظیم کوتاهی می کند و پشتش را به من می کند و من برق مهتاب روی موهای سیاه ابریشمین و بلندش را دنبال می کنم و می بینم که چه طور با وجود حرف هایش خون آشام ها را با مهربانی از روی زمین بلند می کند.

اما آیا او در واقع از آن ها نفرت ندارد؟

چون که من به او یاد داده بودم که باید این گونه باشد؟ 

گروه ما به سمت نوکتیرا راه می افتد. در نور ماه که گاه تمام وجودش را بر ما می تاباند و گاه تنها بخشی از روحش را از لا به لای ابرها با روح ما شریک می شود. 

جغدها از میان ساختمان های فرو ریخته می خوانند و نغمه شان هم آرامش می دهد و هم هشدار.

به نوکتیرا می رسیم، به نگهبانان مرزی اش. آن ها بی قرارند و از ما سوالاتی می پرسند. رزالی با خوش خلقی و با لحنی ملایم به آن ها جواب می دهد. صدای او مثل یک دارو عمل می کند و نگهبان ها را آرام می کند. 

من چشمانم را به سمت او برمی گردانم و نگاهش می کنم. موهای مجعد طلایی اش از روی شانه هایش سرازیر شده، گونه هایش گل انداخته، چشمان آبی اش می درخشند و لبخندی حجیم بر لبانش است.

آیا او خوشحال است، چون دارد به سوی گادفری می رود؟ 

گادفری ای که در سیاهچال است؟

شاید ناتان بتواند شاه مالخازار را راضی کند به رهایی اش، اما آن گادفری ای که از سیاهچال درمی آید، به چه بدل شده؟

خیابان های نیمه تاریک نوکتیرا شلوغ هستند. انسان و خون آشام بیرون ریخته اند و درباره ی زلزله ای که در منطقه ی مرزی رخ داده، حرف می زنند. 

آن ها نگرانند که حال لرد سابیس وخیم تر شود و دنیای نوکترنال کتدرال فرو ریزد.

به قصر شاه مالخازار می رسیم و وارد می شویم. از راهروها و پلکان ها عبور می کنیم و وارد تالاری می شویم که لرد سابیس در آن داخل یک تابوت دراز کشیده است. 

صورتش سپید مرمری است و انگار نور از آن ساطع می شود. موهای سیاه بلند و مجعد حجیمش دو طرف سینه اش قرار دارند. نفس هایش آهسته است و چهره اش آرام. حتی انگار لبخندی کوچک بر لبانش است. 

لوی کنار او نشسته و دست او را در دستش گرفته. شاه گابریل و شاه مالخازار با فاصله ای دورتر نشسته اند و در گوش هم زمزمه می کنند. راهب دومینیک مورن، لرد آریل، لرد نیل و دکتر بنجامین هم حضور دارند.

ما جلو می رویم و به شاهان تعظیم می کنیم. لوی سرش را به سمت ما برمی گرداند و با دست آزادش دست مرا می گیرد و می فشارد.

و در این لحظه توجه من به چیزی جلب می شود. صدایی به گوشم می رسد. چیزی از امواج رودخانه را در خود دارد، اما نه کاملا، انگار که فضایی عظیم تر برای رقص در اختیار دارد.

رویم را به سمت منشا صدا برمی گردانم و آن را از پنجره های باز ایوان می بینم. 

پهنه ای عظیم و بی انتها از آب، با امواج خروشان. 

چشمانم گشاد می شود و با صدایی مبهوت می پرسم:

"این چیست؟"

متوجه حضور بقیه ی همراهان تازه واردم در کنارم می شوم. آن ها هم مثل من مبهوتند.

شاه مالخازار با لحنی ناخشنود می گوید:

"این همان چیزیست که لرد سابیس به خاطرش به این حال افتاده. نامش اقیانوس است."

با صدایی لرزان زمزمه می کنم:

"اقیانوس."

و از شکوهش اشک در چشمانم جمع می شود. 

شاه مالخازار با لحنی طعنه آمیز ادامه می دهد:

"می دانید مردم چه تصور می کنند؟

آن ها فکر می کنند لرد سابیس اقیانوس را خلق کرده تا گناهان آن ها شسته شود.

ببینیدشان."

و من آن ها را در زمین ماسه آلود مقابل اقیانوس می بینم. رو به قصر زانو زده اند و دستانشان را به حالت دعا بالا برده اند.

شاه مالخازار با همان لحن پیشین:

"در ساحل نشسته اند و دارند برای سلامتی لرد سابیس به درگاه خودش دعا می کنند."

درباره وبلاگ info

من همیشه میان واقعیت و خیال زندگی کرده‌ام.

در کودکی، به جای دنبال کردن مسیرهای از پیش تعیین شده، نقش‌آفرینی و ساختن دنیاها با صمیمی‌ترین دوستم را ترجیح می‌دادم. بعدها، وقتی جامعه انتخاب‌های هنری‌ام را «عجیب» یا حتی «خطرناک» نامید، فهمیدم که ترس از تفاوت تا چه اندازه در ریشه‌های انسان ها نفوذ کرده است.

در اواخر دهه‌ی بیست زندگی‌ام، دوره‌ای از خشم و اندوه را پشت سر گذاشتم؛ خشمگین از اینکه باورها بر من تحمیل شده بودند و سوگوار از دست دادن چیزهایی که دیگر نمی‌توانستم به آن‌ها ایمان داشته باشم. اما در ادبیات گوتیک، به ویژه مصاحبه با خون‌آشام، آینه‌هایی از جدال درونی خودم یافتم: لویی که وجودش را زیر سوال می‌برد، کلودیا که در تناقض گرفتار بود، و آرماند که در جستجوی معنا در ابدیت می‌سوخت.

اکنون برای مقاومت در برابر پوچی خلق می‌کنم. برای من مرگ بی معناست، اما آفرینش سرشار از معناست.

داستان‌پردازی نه تنها شور و شوق من، بلکه پاسخ من به میل انسانی برای جاودانگی است.

--

https://www.jadoogaran.org/modules/profile/userinfo.php?uid=40971

نویسندگان people
کمی گیتار بزن...