مرا می نوشند
آب آهن. این فقط یک کلمه نیست. فقط یک ماده نیست. آب آهن تبدیل به قسمتی از روحم شده. و دارد تمام آن را فرا می گیرد. من، گابریل و آب آهن حالا یکی هستیم.
و شاید خون آشامانم جام آب آهنشان را در دست می گیرند، در حالی که حس می کنند روح مرا در دست گرفته اند و آن را می نوشند، در حالی که حس می کنند دارند روح مرا می نوشند.
--
آزادنویسی شبانه
۲.۲۳
مرا می نوشند
از زبان گابریل
قدم می زنم. در خیابان های آمالثورا. در حالی که نیم نقابی صورتم را از دید پنهان کرده. به انسان ها و خون آشام ها نگاه می کنم که در حرکتند یا ایستاده اند. با هم حرف می زنند. دست در بازوی هم می اندازند. همدیگر را بغل می کنند. لبخند می زنم. آیا این همان چیزی نیست که می خواستم؟ که خون آشام ها انسان ها را غذایشان و انسان ها خون آشام ها را شکارچی شان نبینند، که روح همدیگر را لمس کنند، اما نه در میان تاریکی و خون.
بله، دیدن این منظره نور در قلبم می تاباند، اما نه بدون چنگالی که آن را بفشارد. خون های زیادی ریخته شده تا به اینجا برسیم. از همان لحظه ای که در این مسیر قدم گذاشتم، خون جاری شد. از تنم، از تن آریل. از تن خون آشام ها و انسان ها. و این ادامه یافته، تا همین لحظه. تا کنون که خون آشامانی دلمرده در دل زمین اسیرند. و هنوز گردن هایی با نیش های خون آشام ها مهر زده می شوند.
و فقط سایه ی گذشته و حال آمالثورا نیست که بر روحم سنگینی می کند. نوکتیرا هست، مالخازار، گادفری. و با لرزشی در قلبم به خاطر می آورم: لرد سابیس.
به حرف هایی فکر می کنم که به گادفری زدم. اینکه چه طور به او اطمینان دادم که نباید از بابت هیچ چیز نگران باشد. اما حالا تمام آنچه گفتم، دارد مثل غباری سمی به سویم برمی گردد و احاطه ام می کند.
مالخازار. بعد از مراسم اعتراف لرد سابیس، بارها برایش پیام فرستادم و از او خواستم به نوکترنال کتدرال بیاید تا با هم صحبت کنیم، اما هیچ پاسخی از او دریافت نکردم.
به نوکترنال کتدرال رفتم و منتظرش ماندم تا بیاید، اما نیامد.
او از من خشمگین است، بیش از هر زمان دیگری.
من فرزند تبدیلی اش را به گور بردم و در آن خواباندم. ممکن بود بمیرد. و ممکن بود قدرت لرد سابیس برای برگرداندن مردگان بازنگردد. و گادفری برای همیشه به عدم بپیوندد.
و می دانم فقط مالخازار نیست که مرا مقصر می داند. دخترم رزالی هست، نوه ام لوسیندا، راهبم دومینیک مورن و ناتان. آن ها همگی مرا سرزنش می کنند، بی آنکه چیزی بگویند، در سکوت و خاموشی، با نگاهی سرد، محزون و دلگیر در چشمانشان.
من حفره ای در قلبشان کندم.
آیا هرگز احساساتشان به من مثل سابق خواهد شد؟
آیا دارم در مسیری که در آن پیش می روم، هر شب تنهاتر از قبل می شوم؟
به میخانه ای می رسم و داخلش می شوم. پشت یک میز دایره ای کوچک می نشینم و به خدمتکار سفارش می دهم:
"آب آهن."
خدمتکار لبخند تاسف آمیزی به من می زند و من از آنچه به زبان آورده ام، متعجب می شوم. انگار آن کلمه بی آنکه بخواهم، از دهانم خارج شده.
آب آهن. این فقط یک کلمه نیست. فقط یک ماده نیست. آب آهن تبدیل به قسمتی از روحم شده. و دارد تمام آن را فرا می گیرد. من، گابریل و آب آهن حالا یکی هستیم.
و شاید خون آشامانم جام آب آهنشان را در دست می گیرند، در حالی که حس می کنند روح مرا در دست گرفته اند و آن را می نوشند، در حالی که حس می کنند دارند روح مرا می نوشند.
خدمتکار جام آب آهن را برایم می آورد و من آن را برمی دارم و به لب می برم، در حالی که توجهم به میزی در نزدیکی ام جلب شده. میزی بزرگ تر از میز من که مردی با موهای سبز روشن و چشمان سیاه پشت آن نشسته و عده ای نیز اطرافش نشسته اند.
مرد لبخندی دوستانه بر لب دارد، اما چیزی در مورد او آزارم می دهد. انگار در نگاهش مقصودی پنهان است.
یا نکند این فقط حرف های گادفریست که دوباره در ذهنم زنده شده؟
آن مرد که می دانم تئودور است، شروع به صحبت می کند:
"بودن در اینجا را دوست دارم. اول فکر می کردم احساس غریبی کنم، اما این طور نشد."
یکی از اطرافیانش:
"تئودور عزیز، داری می گویی لذت می بری که بین ما خون آشامان نشسته ای و آب آهن نوشیدنمان را تماشا می کنی؟"
تئودور با لحنی شیطنت آمیز:
"چرا که نه؟
می دانی، شما باعث شدید من رژیم میوه خواری ام را کنار بگذارم و گوشت بخورم.
وقتی یک قورباغه بودم، گوشت می خوردم. آتلور که به انسانجادوگر تبدیلم کرد، به خاطر شرم از او دیگر گوشت نخوردم و مثل او به میوه خواری روی آوردم.
اما اکنون آتلور کنارم نیست و از طرفی وقتی شما را این گونه می بینم، خون آشام هایی که آب آهن می نوشند، اضطراب و بی قراری طوری بر وجودم چنگ می اندازد که فقط خوردن گوشت آرامم می کند."
وقتی به پایان حرف هایش می رسد، حالت شیطنت آمیزش به حالتی آمیخته به تلخی و ترس بدل می شود، اما خون آشام طرف صحبتش با حالتی شوخ طبعانه پاسخش را می دهد:
"آه، تئودور عزیز، چهره ات طوریست که انگار در یک کابوس به دام افتاده ای.
می دانم که از یک سوی می خواهی کنار همروحی ات آتلور باشی و از سویی دیگر می خواهی از او فاصله بگیری تا خودت را پیدا کنی.
و زندگی در میان ما خون آشامان آب آهن نوش فقط بی قراری ات را بیشتر می کند. انگار که بخواهد درپوشی بر دیگ تمایلاتت بگذارد.
اما عزیزم، یک چیز را فراموش نکن.
ما فقط آب آهن نمی نوشیم، خون حیوان هم می نوشیم. آب آهن اخیرا رواج بیشتری پیدا کرده، چون نوشیدنی محبوب شاه گابریل عزیز و دوست داشتنی مان است."
تئودور با لحنی که اندکی وحشت در آن است:
"می لرزم وقتی این طور می گویی.
شاه گابریل؟ عزیز؟ دوست داشتنی؟"
خون آشامی دیگر:
"البته. تو که می دانی او چه کارهایی برای ما کرده. به لطف اوست که انسان های آمالثورا دیگر به خونمان تشنه نیستند."
تئودور:
"بله، می دانم. اما من داشتم به کاری که اخیرا کرده، فکر می کردم. اینکه اجازه داد آن لرد عجیب، سابیس از جسم یک خون آشام برای مراسم اعترافش استفاده کند و او را در معرض نابودی قرار دهد.
و آن خون آشام فرزند تبدیلی همروحی اش شاه مالخازار بود."
خون آشام:
"بله، این درست است. شاه گابریل اجازه داد این اتفاق بیفتد، اما اگر چنین نمی کرد، این دنیا و همه ی ما نابود می شدیم.
فقط تصور کن چه قدر این کار برای شاه گابریل دشوار بوده. اما او احساسات خودش را کنار گذاشت و نجات دنیایمان را اولویت قرار داد."
تئودور:
"نمی دانم. ممکن است تو درست بگویی. اما هنوز چیز ترسناکی در مورد او هست."
خون آشام می خندد.
"خب او یک شاه است. مهربانی و سختگیری هر دو با هم در وجودش هست. و او بیشتر از همه به خودش سخت می گیرد."
تئودور:
"بله، متوجهم.
و بگذار اعتراف کنم فقط او نیست که نگرانم می کند. آن طور که شنیده ام رابطه ی شاه مالخازار با او شکرآب شده. و همروحی جادوگرم آتلور دارد از این مساله استفاده می کند."
خون آشامی دیگر با لحنی آمیخته به شوخی و کنایه:
"تئودور، چه طور می توانی درباره ی همروحی ات این طور صحبت کنی؟ دست بردار. به نظر من هر کاری که او دارد می کند، درست است. فاصله ی شاه گابریل و شاه مالخازار باید حفظ شود تا تعادل در این دنیا هم حفظ شود. آن دو نه باید خیلی به هم نزدیک باشند و نه خیلی دور."
و بعد از این سخنان آن ها با نوشیدنی ها و غذاهایشان مشغول می شوند. تئودور گوشت کباب شده ی بره می خورد، با گازهایی حجیم و نگاهی آکنده از لذتی افسار گسیخته. خون آشام ها آب آهن می نوشند، با حرکاتی آهسته و نگاه هایی که انگار می گوید آن ها در درون خویش فرو رفته اند.
منتظر می شوم تا از لرد سابیس هم چیزی بگویند، اما چنین نمی شود. اگر آتلور واقعا ربطی به لرد سابیس داشته باشد، شاید طبیعی باشد که تئودور نخواهد به او فکر کند. بقیه هم شاید فقط ترجیح می دهند به او فکر نکنند.
لرد سابیس، او با آن نگاه آغشته به اندوه قیرآلود فقط به دام نمی اندازد، پایین می کشد. و این کسانی که پشت میز نشسته اند، تئودور جادوگر و خون آشامان همراهش می خواهند بر زمین بمانند و به نور بالای سرشان نگاه کنند.
آب آهنم را تمام می کنم و از جایم بلند می شوم و به سمت در می روم. می شنوم که یکی از خون آشامان زیر لبی به خون آشام دیگر می گوید:
"این مرد را ببین. مرا یاد شاه گابریل می اندازد."
خون آشام طرف صحبتش با حالتی شوخی آمیز:
"تو هر خون آشام مو طلایی ای که می بینی، یاد شاه گابریل می افتی."
خون آشام:
"نه، من دارم چیزی را از سمت او حس می کنم. یک حس، یک هاله. سنگین است، اما در عین حال حس سبکی می دهد. خنک است، اما کمی تلخ."
خون آشام دیگر با خنده:
"دست بردار. تو فرق بین خون و آب آهن را هم نمی فهمی، حالا داری یک هاله ی خیالی از شاه گابریل را برایم وصف می کنی؟"
من ناخودآگاه در میانه ی راه ایستاده ام و دارم به حرف هایشان گوش می دهم. آن ها به این موضوع دقت می کنند و لحظه ای ساکت می شوند و نگاهشان به من خیره می ماند. در واقع حالا تمام افراد پشت آن میز به من خیره مانده اند.
خون آشام دوم این بار با لحنی جدی:
"اگر هم واقعا شاه گابریل باشد، خب که چه؟ چه کار می خواهی بکنی؟ می بینی که. او نقاب زده. یعنی نمی خواهد کسی او را بشناسد و به سویش برود و با او صحبت کند."
خون آشام اول با لحنی آغشته به احساس:
"اما من می خواهم بروم و عرض ادب کنم."
و می خواهد از جایش بلند شود که خون آشام دوم آستینش را می گیرد و می کشد.
"بنشین سر جایت. می خواهی مثل دفعه ی پیش در برابرش به زانو بیفتی و ردایش را بگیری و ببوسی و اشک بریزی و هق هق کنی، آن هم وسط یک میخانه؟
بگذار برای مراسم درون نگری و مراقبه در معبد."
خون آشام اول با بی قراری:
"آه، نمی توانم تا مراسم بعدی ای که شاه گابریل هم در آن هست، صبر کنم."
به سمت در میخانه می روم و خارج می شوم، در حالی که آمیزه ای از احساسات مختلف به من چنگ انداخته اند. تحسین، احترام و عشق آن خون آشام ها. بدبینی و ترس تئودور. حرف های بیش از حد اطمینان بخشی که به گادفری زده بودم. خشم مالخازار. قصد مبهم و شاید تاریک آتلور. روان بیمار مالخازار و گادفری. چنگال لرد سابیس که آرام بر سینه ام قرار گرفته و می ترسم آن قدر آهسته در من فرو برود که نفهمم. فرو برود و قلبم را از سینه ام بیرون بیاورد.
در کوچه ای تنگ پیش می روم که صدایی از پشت سر متوقفم می کند:
"سرورم، گابریل."
به سمت آن برمی گردم و تئودور را می بینم.