با صدایی لرزان زمزمه می کنم:

"اقیانوس."

و از شکوهش اشک در چشمانم جمع می شود. 

شاه مالخازار با لحنی طعنه آمیز ادامه می دهد:

"می دانید مردم چه تصور می کنند؟

آن ها فکر می کنند لرد سابیس اقیانوس را خلق کرده تا گناهان آن ها شسته شود.

ببینیدشان."

و من آن ها را در زمین ماسه آلود مقابل اقیانوس می بینم. رو به قصر زانو زده اند و دستانشان را به حالت دعا بالا برده اند.

شاه مالخازار با همان لحن پیشین:

"در ساحل نشسته اند و دارند برای سلامتی لرد سابیس به درگاه خودش دعا می کنند."

--

آزادنویسی شبانه

۲.۱۱

اقیانوسی برای شستن گناهان

از زبان پطروس

 

در برابر ویرانه ای نشسته ام که قبلا پناهگاه بود، معبد. گره ای در گلویم بسته شده و پرده ای نمناک چشمانم را پوشانده. این مکان که دستم در آن به گناه آلوده شده بود، این مکان که سعی کرده بودم در آن دستم را از گناه پاک کنم. حالا از دست رفته. و چرا حس می کنم مقصرش من هستم؟

به هق هق می افتم. ناتان که همراه با رزالی و لوسیندا مشغول رسیدگی به زخمی هاست، به سمتم می آید و کنارم می نشیند و دستش را بر پشتم می گذارد.

"پطروس عزیزم، اشک نریز. روح پناهگاه هنوز زنده است. و ما جسمی تازه به آن خواهیم بخشید."

به یاد حرف های زشتی می افتم که به او زدم. رفتار وقیحم. نگاه مرطوبم را به چشمان زمردی اش می دوزم‌.

"ناتان، من خیلی شرم دارم. 

آن حرف هایی که درباره ی لوی زدم، درباره ی تو. آن خون شرورانسان. لرد سابیس."

ناتان:

"شرم نداشته باش، عزیزم.

من می دانم تو چه قدر در فشار هستی. 

غمگینم که کاری از دستم برنمی آید."

دست آزادش را می گیرم و به لب می برم.

"این طور نگو. 

حضور تو آتشیست که قلب سردم را گرم می کند."

لوسیندا به سمتمان می آید. او موهای سیاه بلندش را پشت سرش جمع کرده و آستین های ردایش را بالا زده و فرز و چابک حرکت می کند. با دیدنش ناخودآگاه لبخند می زنم. او مثل یک پرنده ی کوچک قویست برایم. 

لوسیندا:

"پدربزرگ گابریل نامه فرستاده. می گوید در آمالثورا و نوکتیرا زلزله ای رخ نداده."

من آهی از آسودگی می کشم.

"خوب است."

لوسیندا:

"او دارد به نوکتیرا می رود تا از لرد سابیس عیادت کند. ما هم می رویم؟"

من:

"بله لوسیندای عزیزم. باید برویم و او را ببینیم و دعا بخوانیم و امیدوار باشیم حالش خوب شود."

لوسیندا سمت دیگر من می نشیند.

"دایی پطروس، خون آشام ها ترسیده اند و فکر می کنند زلزله به خاطر از هوش رفتن لرد سابیس اتفاق افتاده. تو هم این طور فکر می کنی؟"

من:

"ممکن است. حتی اگر او خدای نوکترنال کتدرال نباشد، موجودی کهن است و وجودش، حافظه اش، دردهایش در تار و پود این دنیا تنیده شده."

لوسیندا:

"او رفتار متناقضی با من داشته‌. گاه تمسخرم کرده و گاه با مهربانی با من رفتار کرده. اما بیش از پدرم گادفری و پدربزرگم مالخازار مرا پذیرفته. نمی دانم دوستش دارم یا نه، اما همیشه خواسته ام به او نزدیک تر شوم و بشناسمش."

و ما همگی آماده می شویم که به نوکتیرا برویم. من به سمت راهب زیردستم ایتاچی می روم. او چندان زخمی نشده، اما نمی تواند مثل خون آشام ها سریع بهبود یابد. 

با یادآوری اینکه او یک انسان است و نه خون آشام، در واقع تنها انسان ساکن پناهگاه، انگار صاعقه به من برخورد می کند. 

چشمانم گشاد شده و دهانم باز می ماند. ایتاچی با این چشمان سیاه عمیق و با این حضور ساکتش. او که درد بیماری را چشید، درد مرگ و بعد درد برگشت به حیات را. او که زمانی تحت فرمانم خون آشام ها را عذاب می داد و حالا تحت فرمانم از آن ها مراقبت می کند. برون هیچ پرسشی.

و من هیچ گاه به درستی به او توجه نکردم. 

در یک قدمی اش می ایستم و به او خیره می شوم، طوری که انگار در جست و جوی چیزی ورای پوست و گوشتش هستم. چشمان او کمی گشاد می شود، اما عکس العمل بیشتری نشان نمی دهد.

من با صدایی ملایم:

"حالت چه طور است، ایتاچی؟"

ایتاچی با لحنی سرد اما مودبانه:

"خوبم سرورم. خواهر رزالی زخم هایم را بست و به من مقداری دوا داد."

آه، این لحن سرد. او در گذشته این طور نبود. آن زمان که به دستور من بر بدن خون آشام ها شلاق می کوباند و به آن ها گرسنگی می داد تا خون را ترک کنند. به خود می لرزم.

دستانم را پیش می برم و دستانش را می گیرم. چشمان آبی ام را به چشمان سیاه او می دوزم.

"ایتاچی، وقتی برگشتم، باید با هم صحبت کنیم."

با شنیدن این جمله لرزشی بر چانه اش می افتد. عضلات صورتش منقبض می شوند‌. آب دهانش را قورت می دهد.

"صحبت کنیم، سرورم؟

حرف های عجیبی می زنید. انگار ناگهان فهمیده اید که من وجود دارم."

لحنش کنایه آمیز است. حس می کنم نگاهش دارد مثل یخ مرا می سوزاند. 

نه، نمی توانم تنهایش بگذارم.

من:

"ایتاچی، تو هم با ما می آیی."

ایتاچی با لحن طعنه آمیزش:

"بیایم؟

اما آن وقت چه کسی از این اطفال خون‌نوش وحشت زده مراقبت کند؟"

و با سر به خون آشام ها که زخمی و ترسیده این جای و آن جای بر کف زمین نشسته اند، اشاره می کند. 

من:

"آن ها را هم با خودمان می بریم. 

اگر لرد سابیس را ببینند، کمی آرام می گیرند."

ایتاچی:

"آه، بله‌.

و در هر حال من، یک انسان فانی چه طور می توانم مشکل جاودانگان را بفهمم و آن ها را دلداری بدهم؟"

تعظیم کوتاهی می کند و پشتش را به من می کند و من برق مهتاب روی موهای سیاه ابریشمین و بلندش را دنبال می کنم و می بینم که چه طور با وجود حرف هایش خون آشام ها را با مهربانی از روی زمین بلند می کند.

اما آیا او در واقع از آن ها نفرت ندارد؟

چون که من به او یاد داده بودم که باید این گونه باشد؟ 

گروه ما به سمت نوکتیرا راه می افتد. در نور ماه که گاه تمام وجودش را بر ما می تاباند و گاه تنها بخشی از روحش را از لا به لای ابرها با روح ما شریک می شود. 

جغدها از میان ساختمان های فرو ریخته می خوانند و نغمه شان هم آرامش می دهد و هم هشدار.

به نوکتیرا می رسیم، به نگهبانان مرزی اش. آن ها بی قرارند و از ما سوالاتی می پرسند. رزالی با خوش خلقی و با لحنی ملایم به آن ها جواب می دهد. صدای او مثل یک دارو عمل می کند و نگهبان ها را آرام می کند. 

من چشمانم را به سمت او برمی گردانم و نگاهش می کنم. موهای مجعد طلایی اش از روی شانه هایش سرازیر شده، گونه هایش گل انداخته، چشمان آبی اش می درخشند و لبخندی حجیم بر لبانش است.

آیا او خوشحال است، چون دارد به سوی گادفری می رود؟ 

گادفری ای که در سیاهچال است؟

شاید ناتان بتواند شاه مالخازار را راضی کند به رهایی اش، اما آن گادفری ای که از سیاهچال درمی آید، به چه بدل شده؟

خیابان های نیمه تاریک نوکتیرا شلوغ هستند. انسان و خون آشام بیرون ریخته اند و درباره ی زلزله ای که در منطقه ی مرزی رخ داده، حرف می زنند. 

آن ها نگرانند که حال لرد سابیس وخیم تر شود و دنیای نوکترنال کتدرال فرو ریزد.

به قصر شاه مالخازار می رسیم و وارد می شویم. از راهروها و پلکان ها عبور می کنیم و وارد تالاری می شویم که لرد سابیس در آن داخل یک تابوت دراز کشیده است. 

صورتش سپید مرمری است و انگار نور از آن ساطع می شود. موهای سیاه بلند و مجعد حجیمش دو طرف سینه اش قرار دارند. نفس هایش آهسته است و چهره اش آرام. حتی انگار لبخندی کوچک بر لبانش است. 

لوی کنار او نشسته و دست او را در دستش گرفته. شاه گابریل و شاه مالخازار با فاصله ای دورتر نشسته اند و در گوش هم زمزمه می کنند. راهب دومینیک مورن، لرد آریل، لرد نیل و دکتر بنجامین هم حضور دارند.

ما جلو می رویم و به شاهان تعظیم می کنیم. لوی سرش را به سمت ما برمی گرداند و با دست آزادش دست مرا می گیرد و می فشارد.

و در این لحظه توجه من به چیزی جلب می شود. صدایی به گوشم می رسد. چیزی از امواج رودخانه را در خود دارد، اما نه کاملا، انگار که فضایی عظیم تر برای رقص در اختیار دارد.

رویم را به سمت منشا صدا برمی گردانم و آن را از پنجره های باز ایوان می بینم. 

پهنه ای عظیم و بی انتها از آب، با امواج خروشان. 

چشمانم گشاد می شود و با صدایی مبهوت می پرسم:

"این چیست؟"

متوجه حضور بقیه ی همراهان تازه واردم در کنارم می شوم. آن ها هم مثل من مبهوتند.

شاه مالخازار با لحنی ناخشنود می گوید:

"این همان چیزیست که لرد سابیس به خاطرش به این حال افتاده. نامش اقیانوس است."

با صدایی لرزان زمزمه می کنم:

"اقیانوس."

و از شکوهش اشک در چشمانم جمع می شود. 

شاه مالخازار با لحنی طعنه آمیز ادامه می دهد:

"می دانید مردم چه تصور می کنند؟

آن ها فکر می کنند لرد سابیس اقیانوس را خلق کرده تا گناهان آن ها شسته شود.

ببینیدشان."

و من آن ها را در زمین ماسه آلود مقابل اقیانوس می بینم. رو به قصر زانو زده اند و دستانشان را به حالت دعا بالا برده اند.

شاه مالخازار با همان لحن پیشین:

"در ساحل نشسته اند و دارند برای سلامتی لرد سابیس به درگاه خودش دعا می کنند."