آزادنویسی شبانه

۲.۵۴ (پایان جلد دوم)

حتی شده بیمار

از زبان ماتئو

به یاد می آورمش. قلب سیاه را. وقتی سرم را روی سینه ی لرد سابیس می گذاشتم. تپش هایش را می شنیدم. لمس می کردم. مثل یک موسیقی با من حرف می زد. یک غمکده بود. تمام دردها در آن جمع شده بود. دردهای لرد سابیس و مخلوقاتش. 

می دانستم که او گاه از آن منزجر می شود. گاه سنگینی اش برای او بیش از حد می شد. رنج مثل قیر سیاه در آن جمع می شد و گریزی از آن نبود. قلب سیاه باید تغذیه می شد. 

و من دوستش داشتم. چون مثل لرد سابیس از من بیزار نبود. بله، او، لرد سابیس از من نفرت داشت. من فرشته ای بودم که بر حسب اتفاق خلق شده بود. وقتی او یک بار مجنون شده بود و سعی کرده بود قلب سیاه را از سینه اش بیرون بکشد. اما آن قدر شهامت نداشت که به طور کامل انجامش دهد. آن را تا نیمه بیرون کشیده بود، در حالی که انگشتانش را مثل چنگال در قلب فرو برده بود. 

من این ها را به خاطر دارم. چون در همان لحظاتی که قلب سیاه از ترس و درد می لرزید و خون قیرآلودش بر زمین می ریخت، من داشتم داخل آن شکل می گرفتم. 

بله، من این گونه خلق شدم. از وحشت و رنج قلب سیاه. و منفور لرد سابیس شدم و محبوب قلب سیاه.

اما حالا او، قلب عزیزم مرده است. 

هق هق می کنم و اشک می ریزم. 

من داخل یک قلعه ام، در اعماق اقیانوس. اینجا مخفیگاه ماست. مخفیگاه مومنان به آیین های قدیم. لورنس و الیرا مقابلم ایستاده اند و دارند درباره ی اتفاقاتی که افتاده، می گویند. ویرانی ها، تلفاتی که به بار آمده.

الیرا:

"خون آشام ها، جادوگران و سایرن ها جان سالم به در برده اند، اما تعداد زیادی از انسان های عادی کشته شده اند."

رنگ از رویش محو می شود.

"وحشتناک است، سرورم. من پنهانی به بالا رفتم و از نزدیک دیدمشان. آن ها از درون منفجر شده اند.

حق دارید سوگوار باشید و اشک بریزید. اما به این فکر کنید که آن ها بیهوده قربانی نشدند. حالا ما بیش از هر زمان به احیای آیین های مقدسمان نزدیکیم."

لورنس پوزخند می زند.

"الیرا‌‌، لرد ماتئو به خاطر آن بیچاره هایی که ترکیده اند، گریه نمی کند. او سوگوار خودش است. تنها عشقی که او در این دنیا داشت، قلب سیاه بود. حالا هیچ چیز برایش نمانده."

لورنس از من انزجار دارد. همان طور که از آیین های قدیم. او فقط به من خدمت می کند تا به هدفش برسد، به پادشاهی نوکتیرا. 

الیرا با لحنی امیدوارانه:

"اما سرورمان ماتئو به ما گفتند وجود قلب سیاه و لرد سابیس به هم گره خورده. لرد سابیس هنوز زنده است. پس حتما قلب سیاه هم کاملا نابود نشده. تنها جسمش از دست رفته و روحش هنوز در قید حیات است."

لورنس:

"و شاید هم گفته های لرد ماتئو مهملاتی بیش نبوده."

الیرا با لحنی سرزنشگرانه:

"لورنس!"

من با صدایی خش دار و گرفته:

"اشکالی ندارد، الیرا. بگذار لورنس از من، از این دلقک‌فرشته بیزار باشد. آنچه اهمیت دارد، این است که ما کنار هم باشیم و ادامه دهیم. چه قلب سیاه از دست رفته باشد و چه نه، ما باید اهدافمان را دنبال کنیم. 

شاه مالخازار و شاه گابریل متوقف نخواهند شد. آن ها تبلیغات وسیعی راه خواهند انداخت و انسان های مرده را فدائیان اهداف خودشان معرفی می کنند. آن هایی که جانشان رفت تا نظم و ثبات باقی بماند.

و ما، به هرج و مرج نیاز داریم تا لرد سابیس را از آن خود کنیم. و آشوب به دست نمی آید، مگر آنکه پیوند بین شاه مالخازار و شاه گابریل شکسته شود و این دو دشمن هم شوند.

بازی ما تازه شروع شده."

و با گفتن این جملات سرم را بالا می آورم و از سقف شیشه ای به آبی اقیانوس نگاه می کنم. حسی مثل عشق را دارد.

سرورم، سابیس من ناامید نمی شوم. اگر قلب سیاه دیگر نباشد، من تو را مال خود می کنم. و تو به من عشق خواهی داد، حتی شده بیمار.