آزادنویسی شبانه

۳.۲

روحی که خواهیم ساخت

از زبان گادفری

با آتلور به پشت بام معبد آمده ام. ما به آتش سوزانی نگاه می کنیم که از جای جای این سرزمین برخاسته و مثل خورشیدی ویرانگر شب را چو روز نور بخشیده. این شعله ها برای از بین بردن اجساد حادثه ی اخیر است. با مرگ قلب سیاه انسان های بسیاری از درون تکه تکه شدند و کمی بعد معلوم شد اجسادشان به انگلی مرگبار آغشته شده. سوزاندن جنازه ها بلافاصله آغاز شد، اما انگل ها فرصت پیدا کردند به تن های عده ای بخزند.

آنچه رخ داد، انسان ها را بیش از نژادهای دیگر در وحشت، درد و نابودی فرو برد‌، اما فکری که اکنون به جانشان افتاده، شاید حتی ویرانگرتر باشد. ترس از تکرار دوباره ی این حادثه و این بار شدیدتر و وسیع تر از قبل.

من در حالی که به رقص انعکاس شعله ها در چشمان خاکستری آتلور نگاه می کنم:

"راهب آتلور‌، چه فکر می کنید؟ آیا این اقدام عمدی قلب سیاه است یا به شکل غیر ارادی رخ داده؟"

صورت آتلور منقبض می شود.

"نمی دانم چه فکری داشته باشم، گادفری. هر دو احتمال مرا می ترسانند."

من:

"مرا نیز."

کمی مکث می کنم و بعد:

"حال لرد سابیس چه طور است؟"

آتلور:

"عزادار از دست رفتگان است، اما از دیگر لحاظ خوب است. در نامه اش به من گفته حس می کند از یک زندان آزاد شده. قلب سیاه را به عفونتی تشبیه کرده که از شر آن خلاصی یافته. می گوید به یادش اشک می ریزد، اما خواستار بازگشت آن به حیات نخواهد بود."

من:

"امیدوارکننده است.

حال آن خون آشام، آدرین چه طور است؟"

ابروان آتلور در هم می رود.

"حالش هیچ خوب نیست. آن حادثه که رخ داد، تنش شروع کرد به لرزیدن. او کف و خون بالا آورد و فغان کرد. از اعماق سینه اش ضجه می زد و التماس می کرد که به نور برگردیم. می گفت نابود می شویم، بی آنکه اثری از ما بماند."

حس می کنم چیزی در قلبم فرو می ریزد.

"این جمله. منظورش چه بود؟"

آتلور:

"به گمانم می گفت هم جسممان را از دست می دهیم و هم روحمان را. ویرانی کامل."

من:

"یعنی ممکن است اگر روح وجود داشته باشد، حیاتش بسته به قلب سیاه باشد؟ 

اگر هر کدام از ما بمیریم، همراه با جسممان روحمان هم ویران می شود؟

شاید روحمان همین حالا هم مرده باشد؟

و آن بیچاره هایی که تکه تکه یا بیمار شدند، آن ها هم روحشان را از دست دادند؟"

آتلور:

"اگر این ها واقعیت داشته باشد، به این معناست که ما باید تاوان حفظ عقلانیت و به جنون نرفتن را با عدم پرداخت کنیم."

نگاهش را روی من متمرکز می کند‌.

"اما گادفری، ما نباید ناامید شویم. حتی اگر روح داشته باشیم و آن روح در معرض نابودی باشد یا نابود شده باشد، ما هنوز می توانیم روح دیگری به دست آوریم. از مهم ترین چیزی که داریم. از خاطراتمان."

سخنانش مثل نور تاریکی قلبم را نوازش می کند. لبخند به لب می آورم.

"بله، راهب آتلور. من هم دوست دارم این طور فکر کنم. و می خواهم در این مسیر کنارتان باشم.

می دانید، ما در فاجعه فرو رفتیم. سوگوار شدیم. اما دراین میان من هم مثل لرد سابیس از چیزی نجات پیدا کردم. از سر در گمی. 

شاید قلبم هیچ گاه نتواند بین زندگی در مرز و در نوکتیرا یکی را انتخاب کند. اما حداقل حالا فهمیده ام مبارزه با آیین های قدیم چیزیست که وجودم خواهان آن است."

آتلور هم لبخند می زند.

"خوشحالم که این را می شنوم، گادفری عزیزم."

جلوتر می آید و دستم را می گیرد.

"می توانم درخواستی از تو بکنم؟"

من:

"البته."

آتلور:

"می شود به آمالثورا بروی و با تئودور ملاقات کنی؟ 

می دانی، قبل از آن حادثه شاه گابریل از او خواسته بود نزد لرد سابیس برود و او را تشویق به غلبه بر تاریکی اش و بیرون راندن قلب سیاه کند، اما از آزمایشگاه خبر آوردند که آدرین بدحال شده و بی قراری می کند و خب، تئودور تنها کسیست که می تواند او را تا حدی آرام کند. بنابراین شاه گابریل خود رفتن به نزد لرد سابیس را به عهده گرفت و تئودور نزد آدرین رفت.

حالا تئودور احساس ناکامی می کند. چون نه توانسته در آن لحظات کنار لرد سابیس باشد و نه توانسته آدرین را آن طور که باید آرام کند.

و در رابطه با شاه گابریل، تئودور فکر می کند او نباید سوزاندن قلب سیاه را در برابر چشمانش می دید. می گوید این وحشت درونی اش از لرد سابیس را بیشتر کرده."

من:

"متوجهم، آتلور عزیزم."

دستش را می فشارم.

"من نزد تئودور نازنینمان می روم و سعی می کنم آرامش کنم."

آتلور:

"از تو بسیار ممنونم."