آزادنویسی شبانه

۳.۱

هرگز بخشیده نشده

از زبان گادفری

خون. نه جاری شده از رگی شکافته. بلکه تنها بطری هایی که با نظم در یک صندوق قرار گرفته اند. 

آن سمت خیابان در گوشه ای نیمه تاریک ایستاده ام و به صف خون آشام هایی که می خواهند از بانک خون بگیرند، نگاه می کنم. خون آشام های عادی و غیر اشراف زاده و سلطنتی باید در صف بایستند تا بتوانند به اندازه ی مشخصی خون دریافت کنند. اما خون آشام های طبقات بالاتر جامعه ی نوکتیرا به صف نیاز ندارند و همچنین از لحاظ خون دریافتی محدودیتی برای آن ها نیست. شاه مالخازار این را یک تبعیض نمی بیند. او چنان قید و بندی را چیزی مختص به طبقات پایین تر می بیند، چون عقیده دارد طوفان از آن ها بلند می شود. اشراف را به باور او باید طور دیگری کنترل کرد. با ریسمان هایی نامحسوس. با نرمی ای که نیش هایش مثل بوسه است. او می گوید فساد اشراف طوفان نیست، قارچ است و باید به شیوه ی خاص خودش آن را کنترل کرد.

او این شیوه را روی من هم پیاده کرده. اجازه داده با خانواده ام رزالی، لوسیندا و پطروس در مرز وقت بگذرانم، اما بدون مشارکت در برنامه های آن ها. بدون شرکت در پروژه ی خون آشام های آزادشان.

صدای ناقوس کلسایی در نزدیکی بلند می شود. خون آشام های داخل صف صندوق هایشان را روی زمین می گذارند و به سمت معبد می شتابند تا نیایش کنند. من نیز پشت آن ها روان می شوم.

اینجا هم باید صف ایستاد. راهب مقداری خاکستر چوب را به یاد خداخون آشامان درگذشته کف دستانمان می گذارد و ما آن ها را نزدیک دهانمان نگه می داریم و دعا زمزمه می کنیم. از خدایان می خواهیم که ما را یاری کنند از گناه دور بمانیم، که فقط خون شرور بنوشیم، که نیش در رگ فرو نبریم.

امشب راهب اعظم آتلور است که مراسم را در این معبد هدایت می کند. می دانستم که می آید. به همین دلیل به این حوالی پا گذاشتم. می خواستم او را اینجا ببینم. بین خون آشام های عادی. یک مدعی فرشتگی در میان خون‌نوش های نااشرافی. 

او آنجا ایستاده، در برابر میز مخصوص و مجسمه های قرار گرفته بر آن. موهای بلند و سیاهش از روی شانه هایش سرازیر شده. یک ردای سیاه ابریشمی با تکه دوزی های نقره ای پوشیده. نقره ای هایی که انگار تکه ای از خود پیشینش هستند. قبل از اینکه شعله ی عشق مثل خارهایی در تنش فرو روند.

صف جلو می رود و به او می رسم. او به من لبخندی ملایم می زند. می داند که برای دیدن او آمده ام و نه دعا. زمانی با او عناد داشتم. چون نمی خواستم او را نزدیک شاه مالخازار ببینم. اما حالا خوشحالم که کنار اوست. او مثل یک ستون برای سرورم است. ستونی که من سست تر از آنم که باشم. 

دستانم را دراز می کنم. او خاکستر را بر کف آن ها می ریزد. من به سمت یک نیمکت می روم و روی آن می نشینم. دستانم را نزدیک دهانم می برم و شروع می کنم به دعا، در حالی که نگاهم به آتلور است. به این فکر می کنم که خونش چه طعمی دارد. فرشته ای سقوط کرده که هرگز کاملا بخشیده نشده.