برخورد انگشتانش را با کتف هایم حس می کنم. کشیده شدن آن ها به پوستم. نگرانی در جانم کم کم جای خود را به آرامش می دهد.
اوراد بر زبانش جاری می شوند و در گوش هایم می ریزند.
جادویش را حس می کنم که از تنش در گوشت و پوست و استخوانم می نشیند.
من خواب می شوم.

--

بخشای جدید داستان: لینک پروفایل