تو این روستا و کنار این مزرعه انگار از دنیای واقعیت کنده شدم و رفتم تو یه جهان دیگه، شبیه همون حسی که موقع داستان نویسی یا داستان خوندن دارم و حالا این دو تا حس ترکیب شدن و بیشتر از قبل تو عالم خیالم.

 

وقتی صدای قورباغه ها رو میشنیدم، یه شخصیت قورباغه به اسم تئودور (هدیه ی خدا) اوردم تو داستانم. پوست سبز کمرنگ و چشمای سیاه‌. 
دیروز تئودورو دیدم که اومده بود تو ایوون.

 

روستا، مزرعه، جایی که مه خیال به واقعیت تبدیل میشه.
 

--
 

واسه خوندن بخشای جدید داستانم رو لینک معرفی وبلاگ کلیک کنین.