در رابطه با لرد سابیس
یه مقدار توضیح در رابطه با مالخازار به پست قبل اضافه کردم.
تو این پست می خوام راجع به لرد سابیس بگم.
ویژگی های ظاهری:
موهای سیاه بلند و مجعد حجیم، پوست رنگ پریده، چشمان خاکستری روشن، پلک های سنگین.
ویژگی های رفتاری:
معمولا با حالتی ملایم و محبت آمیز صحبت می کند.
نژاد:
جادوگر خون آشام
روابط:
مالخازار: فرزند تبدیلی
گادفری: نوه ی تبدیلی
لوسیندا: نتیجه
آتلور و ماتئو: فرشتگان
لوی: امانتدار قلب او برای مدتی
لرد سابیس کهن سال ترین موجود دنیای نوکترنال کتدرال است و مدعی خلق این دنیا.
بخش پنجم داستان پنجم کتاب اول کمک می کند این شخصیت را بهتر بشناسید (این بخش از زبان سابیس نقل می شود):
ماه کم کم از پشت ابرها بیرون می آید و نورش را بر شن و ماسه های بیابان می تاباند. من پشت پنجره ی تالار اصلی قلعه ام نشسته ام و یک ظرف شیشه ای در دار را در آغوش گرفته ام. داخل این ظرف چند لارو مگس مشغول خوردن برگ هستند. این ها همان لاروهایی هستند که از بدن لورنس بیرون آمده بودند.
صدای قدم هایی به گوشم می رسد. سرم را به سمتش برمی گردانم و لورنس را می بینم که با فاصله ای از من ایستاده. پلک هایش پف آلود و سرخ شده، مثل پلک های من. به او اشاره می کنم.
"بیا اینجا مقابل من بنشین."
او با قدم هایی آهسته به سمت صندلی مقابلم می آید و روی آن می نشیند و با صدایی گرفته می گوید:
"چرا مرا احضار کردید، سرورم؟"
و وقتی چشمش به ظرف شیشه ای و لاروها می افتد، چهره اش با حالتی منزجر در هم می رود. من دستم را با ملایمت و حالتی نوازش مانند روی ظرف می کشم.
"می خواهم از گذشته ام به تو بگویم.
می دانی، من انسان ها را خلق کردم و مدتی از تماشای زندگی شان لذت می بردم. چیزی که بیش از همه مجذوبم می کرد، آن تاریکی محزون روحشان بود که گه گاه پشت روشنایی شان پنهان بود و گاه بیرون می آمد و غوغا به پا می کرد. و درد، رنجی که در فاصله ی بین این دو رخ می داد، آه، زیبا بود. همان جا بود که برای اولین بار اشک ریختم و گذاشتم روحم به عفونت آغشته شود.
من نگاه می کردم و می گریستم و لذت می بردم، اما به زودی متوجه شدم که این برایم کافی نیست. بیشتر می خواستم. پس یک شب چیزی را به سمت گور یکی از آن ها فرستادم. آن چیز خیلی شبیه به یکی از همین ها بود."
به لاروهای داخل ظرف اشاره می کنم و بعد ادامه می دهم:
"آن لارو پوست جسد را سوراخ کرد، داخل گوشتش خزید و زهرش را داخل آن ریخت. و جسد زنده شد. اما نه در قالب یک انسان."
چشمان لورنس گشاد می شود.
"او یک خون آشام شده بود؟ شما این گونه اولین خون آشام را خلق کردید؟"
من لبخندی تلخ به لب می آورم.
"بله، همین طور است.
این خون آشام از داخل قبرش بیرون آمد، به سراغ انسان ها رفت و عده ای را نوشید و کشت و عده ای را هم تبدیل کرد. می دانی، اولین خون آشام ها مثل الان نبودند. آن ها موجوداتی بی مغز و فاقد شعور بودند و فقط می خواستند هر چه بیشتر خون بنوشند."
لورنس با شنیدن این جملات به خود می لرزد. و من می دانم چرا. او دارد به اعتیاد خودش به خون و از دست دادن عقلش فکر می کند. باتلاقی که هر شب بیش از پیش در آن فرو می رود.
ادامه می دهم:
"من مدتی ناظر این اتفاقات بودم. جنگلی که دنیایم به آن تبدیل شده بود، انسان هایی که سر اجساد را قطع می کردند و آن ها را به آتش می کشاندند، خون آشام هایی که بی مغز بودند، اما همچنان می توانستند انسان ها را اغوا کنند و تنشان را از خون خالی.
آن ها فقط برای سیر شدن جسمشان نمی نوشیدند، آن ها تشنه ی برگشت به حیات انسانی بودند، تشنه ی داشتن روح. این زیبا بود و غم انگیز. اما من باز هم بیشتر می خواستم. پس انگل دیگری را سراغ خون آشام ها فرستادم و این بار به آن ها شعور و احساسات انسانی دادم. حالا آن ها روح انسانی داشتند، اما نه دقیقا مثل یک انسان. تمایل سیراب نشدنی شان به خون با وجدانشان در تعارض بود و این مثل یک سیخ در قلبشان فرو می رفت و من وقتی این را دیدم، چنان غم و شعفی را حس کردم که فقط توانستم فریاد بزنم.
و در این لحظه بود که فهمیدم دیگر نمی توانم فقط از آن بالا نگاه کنم و کارهایی را از دور انجام بدهم. من می خواستم میان مخلوقاتم باشم و مستقیم با آن ها حرف بزنم. از نزدیک در چشمانشان نگاه کنم و رنجشان را بنوشم. پس پایین آمدم و در این نزول تمایلات خون آشامی در من بیدار شد و قدرت هایم دچار اختلال شد.
وقتی بر زمین دنیایم قرار گرفتم، آن را به بخش های کنونی اش تقسیم کردم و در نوکتیرا من رسوم پرستش خون آشامان را تبلیغ کردم و مردم را به آن دعوت کردم. من می خواستم به شکار انسان ها توسط خون آشام ها پوسته ای لطیف ببخشم تا آن را حتی غم انگیزتر از قبل کنم.
اتفاقات بین من و لوی را می دانی، پس به آن ها اشاره نمی کنم. فقط این را می گویم که من هم شما فرزندانم را دوست دارم و می خواهم شما را خوشحال کنم و هم می خواهم در غم غرق شوید. هم می خواهم از فکر شما خلاص شوم و نسبت به شما بی تفاوت باشم و هم می خواهم درگیرتان باشم. و من نمی توانم طرف یکی از شما را بگیرم.
آیا متوجهی؟"
لورنس با ابروهایی بالا رفته و چهره ای درمانده به من خیره می شود.
"نه کاملا، سرورم. اما کمی می فهمم. این حسی است که یک خالق ممکن است داشته باشد. تبدیل کننده ی من لرد کاسپار هم کمی شبیه به شما با من رفتار می کرد."
مکث می کند و بعد:
"فقط یک چیز، سرورم."
به چشمانم خیره می شود.
"قربانی شدن لرد کاسپار توسط انسان ها، آن هم به خاطر تحریک شما بود؟"
آه می کشم.
"نه، آن حادثه واکنشی از جانب خود انسان ها بود. از نفرت نبود، از عشق بود."
لب هایش را به هم فشار می دهد.
"متوجهم."
من:
"و تو با تمام این چیزهایی که شنیدی، باز هم می خواهی به ایمانت، به پایبندی ات به رسوم نوکتیرا ادامه دهی؟"
این بار لورنس آه می کشد.
"چاره ی دیگری ندارم، سرورم. این تنها راهیست که می توانم خودم را نجات دهم."
من:
"تو با شاه مالخازار حرف زدی؟"
لورنس:
"بله، اما به نتیجه ای نرسیدیم. نه او حاضر است شروطش را ذره ای تغییر دهد و نه ما درباریان حاضریم از رسوم مقدس نوکتیرا چشم پوشی کنیم."
ابروهایم کمی به سمت بالا می روند و چهره ام حالتی محزون به خود می گیرد.
"من ارتش نوکتیرا را تقویت می کنم، با تبدیل انسان هایش به خون آشام های بی مغز."
چشمانش گشاد می شود و دهانش باز می ماند، اما سرش را به نشانه ی تایید تکان می دهد و بعد بلند می شود و به من تعظیم می کند و با قدم هایی نامتعادل از تالار بیرون می رود.
من در ظرف را باز می کنم و لاروها را از داخلش بیرون می آورم و روی لبه ی پنجره می گذارم. آن ها به آرامی می خزند و بیرون می روند. و ماه، دوباره پشت ابرها پنهان می شود.