تصویر هدر 1 تصویر هدر 2 تصویر هدر 3 تصویر هدر 4 تصویر هدر 5

سنگینی ای را بر قلبم حس می کنم. در جایگاهی نیستم که حق داشته باشم درد دل بگویم. که سوگوار باشم که دوست داشته شدن برای من محال است و فقط می توانم همیشه عشقی بیمار را به سمت خودم روانه کنم. 

آه، انگار حالا تازه دارم می فهمم. اینکه چرا مالخازار آن گونه از خدا بودن گریزان بود.

--

متن کامل این بخش: لینک در پروفایل

شوم می پندارنش. زاده شده از خود شیطان. لحظه ای که نیش بدل کننده در تو فرو می رود و خون شیرینت را می مکد، نه به مقصود مرگ، بلکه حیاتی جاودان. مرده می نامندت و تپش های قلبت را نمی شنوند. برای آن ها تو فقط یک جسد هستی که راه می رود و نیش فرو می کند و مایع حیات را می بلعد تا مردگی خود را حفظ کند.

این ها را می دانستم، اما نمی خواستم از دستش بدهم. زندگی را. مرگ را می دیدم که بر فرازم سایه انداخته و سنگینی اش بر سینه ام هر لحظه بیشتر می شد. پس وقتی او را، مارکیز مالخازار را دیدم، در دل جنگل تاریک، گذاشتم که روحش، خونش در من بلولد و گادفری انسان را بکشد تا گادفری خون آشام متولد شود. 

اما آن لحظه چیز دیگری هم زاده شد و آن عشق بود. احساسش کردم. اینکه چگونه با چنگال های ظریفش قلبم را سوراخ کرد و بیرون آمد و به سمت مارکیز مالخازار جریان یافت. و از نگاه چشمان خاکستری عمیق او فهمیدم که قلب او هم سوراخ شده. و عشق او بیمار بود. هنوز هم هست. اما من می خواهمش.

و من می خواستم این پیوند را، این شور تاریک را به عنوان بدل کننده هم بچشم، پس هدیه ی تاریک را به دوست قدیمی ام ناتان بخشیدم. با اینکه می دانستم او از این هدیه برای انتقام بهره می جوید. انتقامی که با خود مرگ آورد.

در این شب نامقدس هر موجود تاریکی با یک هدف روحش را در وجود یک انسان می ریزد. و من می خواهم چنین کنم تا دوباره آن پیوند را حس کنم. این بار با کسی که قلبم پیش از این اسیرش شده. کسی که حالا از من بیزار است و مرا دشمن خود می داند، چون قبول نکردم که همراه با او در تاریکی اش فرو روم. 

اما حالا می خواهم او را در تاریکی دیگری غرق کنم. او یک بار گفته بود در سیاهی جلو می رود تا نور را پیدا کند و خونی که به او می دهم، یا با او چنین می کند یا داغ لعن را بر روحش فرود می آورد.

ایزابل. آیا او عروس خون آشام من خواهد شد؟

دو بخش 'عاری از خیر و عاری از شر' و 'تکه ای از بدن' به داستان دنباله دارم اضافه شد.

لینک در پروفایل

 

این هم نوشته های شخصیت رول پلی ام برای ایزابلش:

 

نور نقره ای ماه از پس پاره های ابر، ایوان این عمارت روستایی، میز دایره ای کوچک، یک قوری و دو فنجان که بقایای آخرین نوشیدنی هنوز در آن ها باقیست. 

من و تو همیشه به اینجا می آمدیم. این عمارت جایی بود که ما را از دنیای بیرون جدا می کرد. تو با پاهای برهنه و قدم های نرم بر گرانیت های سیاه راهروها و پله ها می خرامیدی و من به دنبالت روان می شدم تا اینکه می ایستادی و رویت را به سمت من برمی گرداندی، با لبخندی که شکر در آن حل شده بود و با آن چشمان آبی ای که آرامگاه ابدی ام بود.

حالا دوباره در اینجا هستم. و این بار تنها شبح خاطرات را دارم که در راهروها و پله ها به دنبالش روان باشم. 

ایزابل، جرات نکردم دستت را بگیرم و با تو در تاریکی سقوط کنم، اما حالا دارم در تاریکی دیگری فرو می روم. 

--

گادفری روز را در گوری خالی در قبرستان پشت عمارت می خوابد و هنگامی که پهنه ی آسمان به رنگ خون درمی آید، برمی خیزد، در حالی که عطش گلویش را در آغوش گرفته و باید برای شکار به جنگل نزدیک عمارت روستایی برود. 

در جایش نیم خیز می شود، در حالی که انگار نیاز دارد فکر ایزابل در ذهنش را قبل از رگ هایش تغذیه کند.

"ایزابل‌، واقعا چرا؟ آیا نمی توانستی او را که در حقت ظلم کرده، فقط در گورستان خاطراتت دفن کنی، بدون آنکه او را ببخشی یا کاملا فراموش کنی؟

من این کار را کردم. برایت تعریف کردم. به یاد داری؟ راهبی که مرا زجر داده و بارها تا مرز جنون برده بود و من نمی دانم آیا هرگز می توانم او را کاملا ببخشم یا نه.‌ اما من سعی کردم قلبم را به او نرم کنم و حالا هر بار که به یادش می افتم یا می بینمش، شعله های خشم در درونم کمتر و کمتر زبانه می کشند. 

و البته حالا من او را درک می کنم. می فهمم آنچه در قالب رنج برای رستگاری بر من فرود می آورد، ابزاری بود برای فرو نشاندن خشمش از پدری که ترکش کرده بود.

ایزابل، آیا تو نیز نمی توانی به این فکر کنی که ظالمان در حقت چرا با تو چنین کردند یا می کنند و سعی کنی آن ها را نه ببخشی یا فراموش کنی، بلکه بفهمی؟"

این ها را در حالی به زبان می آورد که در خیالش دستان ایزابل را در دستانش گرفته و چشمان کهربایی اش را به چشمان آبی او دوخته.

حال خوبم مدت زیادی طول نمی کشد. وقتی لرد سابیس شروع می کند به حرف زدن، انگار نور شمع ها برایم کمتر می شود و فضای اطرافم مه آلود و مبهم. صدای او، آن نرمی بیمارگونه اش از گوش هایم در مغزم می رود و از آنجا به قلبم و روحم و من می لرزم.

تصویر آن کرم های انگلی که بر کف دستانش می خزند. اوراد آوازگونه ی او که آن ها را سر شوق می آورد. کرم هایی که گرسنه اند. آن ها عقل را می جوند و جنون می آورند.

--

متن کامل این بخش و بخش های قبلی: لینک در پروفایل

گروه اردکای نزدیک خونمون شش تا اردک سفیدن، یه اردک قهوه ای روشن و دو تا اردک قهوه ای تیره تر که جفتن و من بهشون میگم زوج قهوه ای.

زوج قهوه ای یه وقتایی لای اردکای دیگه ان و یه وقتایی هم نه. ممکنه از یه لونه باشن، ولی چون زوجن، دوست داشته باشن اوقاتی رو تنها با هم سپری کنن و یه وقتایی هم با اردکای دیگه برنگردن لونه و خودشون دو تا دیرتر برگردن.

مدتی که تنها بودم، باعث شد چیزای جدیدی راجع به خودم بفهمم و یه سری تصورات اشتباه که سال ها راجع به خودم داشتم، از بین بره. 

من فکر می کردم درونگرام، اما در واقع آدمی ام که دوست داره احساساتشو بیان کنه، مخصوصا واسه کسایی که بهش نزدیکن. اگه تو جمعا کم حرف زدم یا تو دورهمیا شرکت نکردم، دلیلش درونگرایی نبوده. من دوست دارم راجع به خودم، علاقه مندی هام و دنیای داستانیم به بقیه بگم و وقتی این کارو می کنم، خودمو بهتر درک می کنم و به شناخت بهتری از خودم میرسم. 

فکر می کردم از تنها زندگی کردن لذت ببرم، ولی فهمیدم این طور نیست. تصورم این بود که احتمالا هیچ وقت ازدواج نکنم، اما فهمیدم دوست دارم یکیو کنار خودم داشته باشم، یه آدم فهیم و عمیق.

از زیر ردای سرخابی ابریشمی اش یک بطری درمی آورد و به سمت من می گیرد.

"آب هلوهایی که در باغم پرورش داده ام. می دانید، آن ها شیرین و پر از آب هستند، پر از نشاط و زندگی. خیلی شبیه به حرف هایی که شما همیشه به زبان می آورید. سرورم، شما به من یاد دادید که نور را ببینم، بی آنکه بخواهم خونم را تقدیم کنم. حالا دیگر رستگاری را در قبر نمی جویم."

--

متن کامل این بخش: لینک در پروفایل

درباره وبلاگ info

من همیشه میان واقعیت و خیال زندگی کرده‌ام.

در کودکی، به جای دنبال کردن مسیرهای از پیش تعیین شده، نقش‌آفرینی و ساختن دنیاها با صمیمی‌ترین دوستم را ترجیح می‌دادم. بعدها، وقتی جامعه انتخاب‌های هنری‌ام را «عجیب» یا حتی «خطرناک» نامید، فهمیدم که ترس از تفاوت تا چه اندازه در ریشه‌های انسان ها نفوذ کرده است.

در اواخر دهه‌ی بیست زندگی‌ام، دوره‌ای از خشم و اندوه را پشت سر گذاشتم؛ خشمگین از اینکه باورها بر من تحمیل شده بودند و سوگوار از دست دادن چیزهایی که دیگر نمی‌توانستم به آن‌ها ایمان داشته باشم. اما در ادبیات گوتیک، به ویژه مصاحبه با خون‌آشام، آینه‌هایی از جدال درونی خودم یافتم: لویی که وجودش را زیر سوال می‌برد، کلودیا که در تناقض گرفتار بود، و آرماند که در جستجوی معنا در ابدیت می‌سوخت.

اکنون برای مقاومت در برابر پوچی خلق می‌کنم. برای من مرگ بی معناست، اما آفرینش سرشار از معناست.

داستان‌پردازی نه تنها شور و شوق من، بلکه پاسخ من به میل انسانی برای جاودانگی است.

--

https://www.jadoogaran.org/modules/profile/userinfo.php?uid=40971

نویسندگان people
کمی گیتار بزن...