کلمه
بین یک تا هفت کلمه بهم بگین تا ازشون الهام بگیرم یا تو نوشتم استفاده کنم.
بین یک تا هفت کلمه بهم بگین تا ازشون الهام بگیرم یا تو نوشتم استفاده کنم.
۲.۴۷
از زبان گابریل
قایق هایی بر رودخانه. مهتاب که با نور فانوس ها بر سطح آب درآمیخته. مجسمه ای از یک خون آشام که چهره ای مانند یک میمون دارد. انسان ها و خون آشام ها که در قایق ها ایستاده اند، با دست هایی در هم قلاب شده مقابل سینه و سرهایی رو به پایین.
آزادنویسی شبانه
۲.۴۶
یک مهمانی دیگر
از زبان سابیس
در سکوت نشسته ام. و در تنهایی. در سیاهی این قلعه. آینه ای قدی در آن سویم است. نه کاملا رو به رویم. کمی آن سمت تر. انگار که جرات نداشته باشم سایه ام را در آن ببینم. سایه ای که حرکت می کند و چیزی از من طلب می کند. که خلق کنم. با اینکه می بیند درمانده و خسته ام. که ذراتم دارد از هم باز می شود. که با سختی و درد چشمه ی آفرینش را در درونم جاری می کنم.
آزادنویسی شبانه
۲.۴۵
رقصی برای پرستش
از زبان سابیس
چشمان کهربایی گیج و درمانده. آن حس از دست دادن در نگاهش. شبحم که در پوست و گوشت و استخوانش می خزید و اراده اش را بر آن ها تحمیل می کرد.
این بار طوری در یادم زنده می شود که انگار من گادفری ام و آن شبح متجاوز دارد در من حلول می کند. چشمانم گشاد می شود و صورتم منقبض. لب هایم می لرزند، رگ پیشانی ام متورم می شود و قطرات عرق بر پوستم می نشیند.
من به آن ها نگاه می کنم و از رابطه ی شیرین و شوخ آمیزشان لذت می برم.
"گادفری جان، تو گفتی داخل این جام خون خوک گناهکار است. آیا فقط یک شوخی بود یا چیزی بیشتر پشت جمله ات بود؟"
گادفری به خون داخل جام نگاه می کند.
"خب، من آن خوک را دیدم که داشت از مدفوع خود می خورد، با اینکه جلویش علف تازه بود."
من:
"میل به خودویرانگری با اینکه حیات در مقابلت آرمیده و تو را به خود می خواند؟"
تئودور:
"این خوک ها در هر حال ویران می شوند، اما شاید این خوک تصمیم گرفته قبل از سپردن رگش به چاقوی تیز خونش را پر از انگل کند تا خوننوش ها هم طعم ویرانی را بچشند."
گادفری:
"آیا خون انسان های گناهکار هم چنین است؟"
--
متن کامل: لینک در پروفایل
عق می زنم.
به یاد آورده ام آن ها را از چه می ساختم. از اعضای قطع شده ی بدن های آنان که تهذیبشان می کردم. پرهیزگاران از خود می کندند و به من می دادند و من از گناهکاران می کندم و به آن ها می دادم.
--
متن کامل: لینک در پروفایل
و قلب دردآلود خودم؟ آه، آن ها هم مشتاق عشق ورزی به این قلب سیاه داخل سینه ام هستند، اما چه طور ممکن است بتوانند چنین کنند؟ آن ها یا مومنان به منند و خواهان پرستشم یا مخلوقاتی که عقل را به احساس ترجیح داده و نخواسته اند از شراب ایمان مست شوند.
--
متن کامل: لینک در پروفایل
از او فاصله می گیرم و می گذارم آتلور و لوی مراقبش باشند و با چشمانم دنبال گابریل می گردم. او را می بینم که جایی در میان تالار ایستاده و دارد با بدل کننده اش آریل می رقصد. اما نه یک رقص آرام، بلکه حرکاتی تند با پاها و جهش هایی کوتاه و بلند. به خنده می افتم و به سمتشان می روم. گابریل دارد به آریل می گوید:
"خجالتی نباش آریل عزیز. در این رقص باید تاریکی درونت را آزاد کنی. بگذار از داخل قلبت بیرون بیاید، یک دور داخل تالار بزند و دوباره به سینه ات برگردد. و خواهی دید که وقتی برگردد، آرام تر خواهد بود."
--
متن کامل: لینک در پروفایل
ادامه ی داستانم در ایونت اقلیت های سایت جادوگران
ادامه ی داستانم در ایونت اقلیت های سایت جادوگران
من همیشه میان واقعیت و خیال زندگی کردهام.
در کودکی، به جای دنبال کردن مسیرهای از پیش تعیین شده، نقشآفرینی و ساختن دنیاها با صمیمیترین دوستم را ترجیح میدادم. بعدها، وقتی جامعه انتخابهای هنریام را «عجیب» یا حتی «خطرناک» نامید، فهمیدم که ترس از تفاوت تا چه اندازه در ریشههای انسان ها نفوذ کرده است.
در اواخر دههی بیست زندگیام، دورهای از خشم و اندوه را پشت سر گذاشتم؛ خشمگین از اینکه باورها بر من تحمیل شده بودند و سوگوار از دست دادن چیزهایی که دیگر نمیتوانستم به آنها ایمان داشته باشم. اما در ادبیات گوتیک، به ویژه مصاحبه با خونآشام، آینههایی از جدال درونی خودم یافتم: لویی که وجودش را زیر سوال میبرد، کلودیا که در تناقض گرفتار بود، و آرماند که در جستجوی معنا در ابدیت میسوخت.
اکنون برای مقاومت در برابر پوچی خلق میکنم. برای من مرگ بی معناست، اما آفرینش سرشار از معناست.
داستانپردازی نه تنها شور و شوق من، بلکه پاسخ من به میل انسانی برای جاودانگی است.
--
https://www.jadoogaran.org/modules/profile/userinfo.php?uid=40971