تصویر هدر 1 تصویر هدر 2 تصویر هدر 3 تصویر هدر 4 تصویر هدر 5

 

دوباره در تاریکی

از زبان لرد سابیس

این کلمات. نوشته شده بر کاغذهای کاهی این دفتر. آن ها نمی توانند بخوانندش. حروفش برایشان غریبه است. اما چیزی از آن حس می کنند. نوری کم رمق در تاریکی. گمان می برند اگر مقدس بنامندش، هدایتشان می کند. تصور می کنند راهنماییست برای رستگاری که توسط من نگاشته شده. فکر می کنند از آن ها روی برگردانده ام، چون گمراه شده ام. چون گمراه شده اند. فکر می کنند زمانی برخواهم گشت و کلماتم را برایشان خواهم خواند و آن لحظه روحشان از زنجیر آزاد می شود و گناهی که دارد ذره ذره از آن ها می خورد، رهایشان خواهد کرد.

عشق در یک نگاه. شاید در یک نگاه نیست. در یک تپش قلب است. دیده نمی شود و فقط از یک رگ در دهانت و در جسم و روحت جاری می شود. عشق در خون.

ایونت اقلیت ها

--

 ۴ (پایانی)

خواهم فهمید

از زبان گادفری

عمارت مارکیز مالخازار. اما نه آنکه اکنون در آن می زی اد. زنی که برایم غریبه است، اما می دانم سلستیاست. دخترانی کوچک که در حیاط به دنبال هم می دوند و بازی می کنند. 

و من؟ فقط یک خون آشام که بر لبه ی دیوار نشسته و نگاه می کند. با دردی در قلبم. چون از آن ها جدا افتاده ام. من مثل آن ها نیستم. چون یک انسان نیستم؟

ایونت اقلیت ها

--

۳

پاره های ابر بر ماه

از زبان گادفری

شمع ها می سوزند. با عطری که انگار از بهشت آمده، اما به جهنم می برد. نور زرد کم جان، فرش مخمل جگر تیره و ایزابل که ملبس به ردایی سپید به سوی جایگاهی می رود که شبیه محراب است، اما محراب نیست. تنها یک میز است با مجسمه های خون آشامان درگذشته بر آن. 

ایونت اقلیت ها

--

۲

خونی برای بیداری

از زبان مالخازار

با قدم هایی آهسته وارد تالار می شود. نگاهش محتاط است، اما کنجکاو هم هست. چهره اش به خاطر حال نامناسب و خونی که بالا آورده، هنوز رنگ پریده است. من در حالی که بر تخت تکیه زده ام، با دست او را به سمت خود دعوت می کنم:

"بیا اینجا و کنارم بنشین."

داستان دوم من در ایونت اقلیت های سایت جادوگران که ادامه ای بر داستان پیشین است.

--

۱

الهه ی معابد

از زبان مالخازار

به خاطر می آورمش. خیابانی طویل در ویتبی. هر شب مرا از محل کارم به خانه ام می رساند. اما آن شب قرار نبود این طور شود. آن ها از میان تاریکی پدیدار شدند. نگاه هایشان مصمم بود. برخی انسان بودند و برخی خون آشام. مرا گرفتند. دست ها و پاهایم را بستند و در یک قفس انداختنم. و مرا به شهرشان اسکاربرو بردند تا در آنجا برای اولین بار با او رو به رو شوم. با لرد سابیس.

 

آزادنویسی شبانه

۲.۴۸

بال های قیرآلود

از زبان گابریل

سطح بی حرکت و خاموش آن انگار مرا به سوی خود می خواند. مرداب، درآمیخته با درخشش بیمار مهتاب بی صدا در گوشم زمزمه می کند. همراهانم پشه هایی هستند که بر پوستم می نشینند، نیش فرو می کنند و می نوشند. آب آهنی را گمان می کردند خون است. آن ها به وصال نرسیده، بر آب می افتند. به پشت، با بال هایی که دیگر پرواز نمی کند و پاهایی که ملتمسانه به سوی آسمان دراز شده. 

اما از آن بالا چه طلب می کنند؟ 

با لرزشی در عمق وجودم به یاد می آورم. جاودانگی را از خدایی که رنجشان غذای اوست.

دیشب خواب دیدم یه پادشاهم که از یه سفر طولانی دریایی برگشته و چند تا درباری رو تو یه اتاق جمع کرده و یه سنجاق طلایی رو داره بهشون نشون میده و میگه اینو فردی که محبت و وفاداری عمیقی بهم داره تو کشور مقصد بهم داد و گفت اونو نمادی از سفرم بدونم. درباری ها گفتند اوه و خندیدن و اینا و من گفتم اما صبر کنید، این مفهوم کامل نمیشه، اگه من این سنجاقو ندم به یه بانو که هم مغروره و هم دلسوز. یکیشون گفت سخته بتونی همچین کسیو پیدا کنی. من تصمیم داشتم سنجاقو بدم به یه خانم که تو همون جمعه، اما تو همین لحظه خانمه بلند شد و گفت من میتونم. من با یه حالت بهت زده گفتم چی؟ اون گفت میتونم بهتون کمک کنم همچین بانویی رو پیدا کنین. من با یه حالت وارفته گفتم تو؟ و از خواب پا شدم.

به نظرتون این خواب از لحاظ روانشناختی چه معنی ای میتونه داشته باشه؟

تا حالا شده پشه ها نیشتون بزنن و شما به لکه های سرخ و متورم روی پوستتون نگاه کنین، حس کنین کمی آلوده شدین و به خاطرش حس خوبی داشته باشین و از اینکه پوستتون میخاره و میخارونینش هم حس خوبی داشته باشین؟ به نظرتون چرا ممکنه این حس ایجاد بشه؟ (از منظر دنیا و شخصیت های گوتیک مثل خون آشاما به قضیه نگاه کنین و مفاهیمی مثل ایمان اجباری یا دروغین). 

 

می توانم حسش کنم. نمی دانم واقعیت دارد یا تنها یک کابوس است. اما این بار سیاهی از روح تو به جایی خارج از وجودت نشانه نرفته، این تاریکی قلب تو را نشانه گرفته.

درباره وبلاگ info

من همیشه میان واقعیت و خیال زندگی کرده‌ام.

در کودکی، به جای دنبال کردن مسیرهای از پیش تعیین شده، نقش‌آفرینی و ساختن دنیاها با صمیمی‌ترین دوستم را ترجیح می‌دادم. بعدها، وقتی جامعه انتخاب‌های هنری‌ام را «عجیب» یا حتی «خطرناک» نامید، فهمیدم که ترس از تفاوت تا چه اندازه در ریشه‌های انسان ها نفوذ کرده است.

در اواخر دهه‌ی بیست زندگی‌ام، دوره‌ای از خشم و اندوه را پشت سر گذاشتم؛ خشمگین از اینکه باورها بر من تحمیل شده بودند و سوگوار از دست دادن چیزهایی که دیگر نمی‌توانستم به آن‌ها ایمان داشته باشم. اما در ادبیات گوتیک، به ویژه مصاحبه با خون‌آشام، آینه‌هایی از جدال درونی خودم یافتم: لویی که وجودش را زیر سوال می‌برد، کلودیا که در تناقض گرفتار بود، و آرماند که در جستجوی معنا در ابدیت می‌سوخت.

اکنون برای مقاومت در برابر پوچی خلق می‌کنم. برای من مرگ بی معناست، اما آفرینش سرشار از معناست.

داستان‌پردازی نه تنها شور و شوق من، بلکه پاسخ من به میل انسانی برای جاودانگی است.

--

https://www.jadoogaran.org/modules/profile/userinfo.php?uid=40971

نویسندگان people
کمی گیتار بزن...