خواهم فهمید
ایونت اقلیت ها
--
۴ (پایانی)
خواهم فهمید
از زبان گادفری
عمارت مارکیز مالخازار. اما نه آنکه اکنون در آن می زی اد. زنی که برایم غریبه است، اما می دانم سلستیاست. دخترانی کوچک که در حیاط به دنبال هم می دوند و بازی می کنند.
و من؟ فقط یک خون آشام که بر لبه ی دیوار نشسته و نگاه می کند. با دردی در قلبم. چون از آن ها جدا افتاده ام. من مثل آن ها نیستم. چون یک انسان نیستم؟
اما در همین لحظه چهره ی زن تغییر می کند و به شکل ایزابل درمی آید. و چشمان دخترکان با میلی وحشی پر می شود و دهانشان کف می کند و غرشی از گلویشان بیرون می زند. ایزابل گردن یک خدمتکار را که در نزدیکی اش ایستاده می گیرد و او را از پنجره داخل حیاط پرت می کند. خدمتکار بر زمین فرود می آید، با جمجمه ای که شکسته و خون از آن جاری شده. دخترکان به سمت او هجوم می آورند، خودشان را بر او می اندازند و نیش در او فرو می کنند و می نوشند.
ایزابل نگاهش را به من می دوزد.
"می بینی، گادفری؟ حالا دیگر همه چیز رو به راه است. سرورت، مالخازار به آرامش رسیده. او به خانه اش برمی گردد. دیگر کسی او را در میانه ی راه نخواهد ربود."
و درب عمارت باز می شود و مارکیز مالخازار وارد حیاط می شود. او با دست برای ایزابل بوسه می فرستد و به سمت کودکانش می رود و آن ها را که مانند زالو به جان خدمتکار افتاده اند، می بوسد. بعد داخل ساختمان می شود و به سمت ایزابل می رود و او را در آغوش می کشد و ایزابل همان طور که دستانش را دور او حلقه کرده، نیش در گردنش فرو می کند و شروع می کند به نوشیدن.
از خواب می پرم. درپوش تابوت را کنار می زنم و نیم خیر می شوم و می نشینم. به ایزابل فکر می کنم. به اینکه چگونه روزگارش را در این عمارت سپری می کند. تمرین هایش با تازه بدل شدگان. اینکه چگونه ترس، خشم و اندوه آن ها را می گیرد و شکل می دهد و به ابزاری برای اهداف مارکیز مالخازار بدل می کند. اینکه چگونه هر چند شب یک بار به اتاق مالخازار می رود و نیش در او فرو می کند و از خونش می نوشد.
می دانم که چیزی درست نیست. اما جرات ندارم بفهمم که آن چیست. حس می کنم که ایزابل دارد می جنگد و حریفش عبادتگران نیستند. چیزی دارد می کوشد او را از پا دربیاورد که نه روشن و سپید است و نه تاریک و سیاه. خاکستریست. خود خاکستر است و بر خون می نشیند و می خشکاند.
و من فقط می توانم نگاه کنم و بگذارم که او در شب های این عمارت به رقص آید. با موسیقی ای که هم بیدار می کند و هم می خواباند. و بر زمینی که هم سفت است و هم لغزان مثل ریسمانی باریک.
درپوش تابوتش کنار می رود و او با چشمانی اندک پف آلود اما لبخندی بر لب از آن بیرون می آید. با دیدنش ناخودآگاه لبخند می زنم. شاید نباید بترسم. از اینکه نمی دانم این توده ی در هم رفته ای که زمانی روحش بود، چیست. من خواهم فهمید. هنگامی که خون از کابوس هایم رخت بسته باشد.