تصویر هدر 1 تصویر هدر 2 تصویر هدر 3 تصویر هدر 4 تصویر هدر 5

خلاصه ی مختصر داستان دنباله دارم تا آخر بخش سی و دوم از کتاب دوم

 

در کتاب اول گفته شد که چه طور گابریل، راهب و مددکار سابق شاه آمالثورا شد و قانون منع نوشیدن خون انسان را وضع کرد. به تنش هایش با بدل کننده اش آریل پرداخته شد، تنش بین ناتان خدمتکار آریل و گابریل، به شخصیت گادفری و بدل کننده اش شاه مالخازار، فرمانروای نوکتیرا، سرزمینی که خون آشامان در آن پرستیده می شوند و اینکه چگونه آمالثورا سقوط کرد و  گادفری، ناتان، آریل و گابریل کشته شدند، اما بعد دوباره توسط لوی به حیات برگشتند.

بعد به رزالی و پطروس دوقلوهای گابریل پرداخته شد، بیماری انگلی که در معبد مرزی شان شیوع پیدا کرده بود، رابطه ی بین لوی و پطروس، تبدیل پطروس به خون آشام توسط ناتان، تولد دختر نیمه انگلی رزالی و گادفری به اسم لوسیندا. تنش بین مالخازار و گابریل به خاطر گادفری و وجود لوسیندا، رشد کردن لوسیندا و غلبه اش به بخش انگلی وجودش، همروحی شدن گابریل و مالخازار، بدل شدن رزالی به خون آشام توسط لوسیندا. 

تصمیم مالخازار به جنگ با نوکتیرایی ها و تبدیل خودش از شاه خدا به شاه و ایجاد اصلاحاتی در نوکتیرا، یاری نرساندن آمالثورا به او و جنگ تک نفره اش با ارتش نوکتیرایی های ساخته شده توسط خون آشام جادوگری که خودش را خالق دنیای نوکترنال کتدرال می داند، لرد سابیس.

همچنین رابطه ی بین لوی و لرد سابیس. اینکه چه طور لرد سابیس مدتی برای استفاده از قدرت هایش قلب سیاهش را با قلب لوی جا به جا کرده بود و رابطه ی بیمارگونه ای که با لوی شکل داده بود و پایان بی رحمانه ی این رابطه.

و همچنین تهذیب گابریل که موجب بازگشت قدرت های لرد سابیس شد.

 

و اما در کتاب دوم،

مالخازار با همراهی گابریل با نوکتیرایی ها جنگیده و از شاه خدا به شاه بدل شده و اصلاحاتش را اعمال کرده، اما گروهی از نوکتیرایی ها در فکر ایجاد شورش و بازگرداندن قوانین جدیدند. 

از آن طرف لرد سابیس که خود را مقصر جنگ و پلیدی در نوکترنال کتدرال می داند، خودش را تهذیب می کند و اقیانوس را خلق می کند، اما بیهوش می شود و چون قادر نیست به بدنش برگردد، از بدن گادفری استفاده می کند و مراسم اعترافی در برابر همگان برگزار  می کند و بدنش را که به دست می آورد، از نظر ناپدید می شود و در حالی که مردم فکر می کنند به بالا رفته، به جزیره ای در اقیانوس می رود.

مالخازار از گابریل خشمگین می شود که گذاشته جان گادفری مورد تهدید قرار گیرد، اما تنش بین آن ها با تاثیر همیشگی گابریل بر مالخازار از بین می رود، تاثیری که گابریل را هم وحشت زده کرده.

در این جلد شخصیت های آتلور و تئودور وارد می شوند. آتلور، جادوگری که یک فرشته ی تبعیدی در مرز است و تئودور قورباغه ای که توسط آتلور به جادوگر انسان بدل شده.

آتلور به نوکتیرا می رود و به خدمت مالخازار درمی آید و برای جدایی سلطنت از عبادت تلاش می کند، در حالی که تئودور به آمالثورا می رود و به خدمت گابریل درمی آید و جاسوسی آتلور را می کند.

لوی از دوری لرد سابیس در عذاب است و به گادفری و آتلور حسادت می کند و دنبال راهیست تا دوباره به لرد سابیس نزدیک شود.

مخالفان عقاید جدید نوکتیرا الیرا و لورنس به دنبال احیای باورهایشان در سرزمینشان هستند و بازگرداندن قوانین قدیم، اما لورنس دودل است.

از طرفی مالخارار و گابریل تصمیم دارند یک جشن بزرگ در نوکترنال کتدرال برگزار کنند تا بعد از تاریکی هایی که رخ داده، روشنایی در روح ها ایجاد شود و همچنین می خواهند از لرد سابیس تقاضا کنند که برگردد و در امور کمک کند.

اما جنجال هایی پیش روست.

یه سری توضیحات به دوستم دادم راجع به یه سری بخشای داستان، گفتم اینجا هم بذارمشون.

گابریل یه اصول سفت و سختی داره که خیلی بهش حساسه و تو کشور خودش آمالثورا نوشیدن خون انسانو ممنوع کرده و خون آشاما فقط اجازه دارن خون حیوونا رو بخورن و روزه ی خون هم خیلی رواج داره اونجا، این طوری که خون آشاما یه مدت به جای خون آب آهن مینوشن.

تو نوکتیرا که پادشاهش مالخازاره خون آشاما خدایان انسان ها محسوب میشن و مراسم قربانی داشتن و هم بی گناها رو تا ته می نوشیدن و هم گناهکارا رو. مالخازار نمی خواست خدای اعظم نوکتیرا باشه و قید و بندای مذهبی بهش بچسبه، واسه همین با کمک گابریل با نوکتیرایی ها می جنگه و قوانینو اصلاح می کنه. الان دیگه مراسم قربانی رو ندارن و فقط خون شرور می خورن و این جوریه که باید برن بانک خون مشخصاتشونو ثبت کنن تا به یه مقدار مشخص بهشون خون بدن.

--

اول رابطه ی مالخازار و گادفریو یه حالت رمانتیک بهش داده بودم ولی بعد بردمش سمت پدر فرزندی. 

یه بخش از کتاب اول هست که یه مریضی انگلی تو معبد مرزی شیوع پیدا کرده (دوقلوهای گابریل: پطروس و رزالی اینجا زندگی می کنن. گابریل قبل از اینکه خون آشام و شاه آمالثورا بشه، یه مدت اینجا راهب بوده و زن و بچه داشته. اسم زنش الیانور بوده. گابریل وقتی بچه هاش هنوز کوچیکن، خونوادشو ترک می کنه و میره آمالثورا مددکار اجتماعی میشه و بعدشم که با آریل آشنا میشه و تبدیل شدن و شاه شدنش. اون موقع زن و بچشو با خودش نمیبره، چون زنش حاضر نبوده اونجا رو ترک کنه. تو اون معبد خون آشاما رو گرسنگی میدادن که پاک بشن و گابریل به این نتیجه رسیده بوده که این کار درستی نیست.)

 ناتان دوست قدیمی گادفری (گادفری به خون آشام تبدیلش کرده) و خود گادفری میرن به این معبد که ناتان پطروسو که داشته می مرده، تبدیل کنه. گادفری از قبل روابط عاشقونه ای با رزالی داشته و رزالی چند بار از دست داداشش نجاتش داده بوده. این صحنه ی لولیدن کرمای انگلی تو بدن راهبا گادفری رو بدجور وحشت زده می کنه و با اینکه این مرض تاثیری نداشته روش به خاطر خون آشامیش،  میره تو شوک و همین حالتش باعث میشه به رزالی نزدیک تر بشه و بچه دار بشن. لوسیندا دخترشون اول شکل یه کرم انگلی بزرگو داشت، اما کم کم شکل انسانی به خودش گرفت.

مالخازار حساسیت زیادی رو گادفری داره و این عصبانیش می کنه که قدرت گابریل رو گادفری تاثیر داره و از رزالی و لوسیندا و ارتباطشون با گادفری ام خوشش نمیاد و لوسیندا رو مایه ی ننگ میدونه، اما از یه طرف گابریل رو مالخازارم تاثیر زیادی داره و راحت میتونه نرمش کنه.

--

اینو گفتم که مالخازار یه انسان تو آمالثورا بوده و نوکتیرایی ها با توصیه ی لرد سابیس به زور میبرنش و سابیس تبدیلش می کنه به خون آشام و مالخازار بر خلاف میلش پادشاه میشه؟ 
مالخازارم زن و بچه داشته، اسم زنش سلستیا بود و اسم دختراش ایلورا و میرن. 
تا یه مدت طولانی از سابیس نفرت داشته و حسرت زندگی انسانی از دست رفتشو می خورده، اما رابطش با گابریل باعث میشه نسبت به سابیس نرم تر بشه.

--

مالخازار یه حالت سفت و سخت تری داره، اما سابیس ملایم تر و مهربون تره. یه جورایی مالخازار پدر سختگیر خونوادست و سابیس پدربزرگ مهربون. 😄 البته مهربونی که کارای وحشتناکی هم کرده.

رابطه ی سمی بین لوی و سابیسم دوست دارم. سابیس یه مدت قدرتاش دچار مشکل شده بود و واسه اینکه بهتر بتونه ازشون استفاده کنه، قلبشو با قلب یه راهب به اسم لوی جا به جا کرد. بعدا تو اون دوره تهذیب گابریل قدرتای سابیس رو به راه شد و قلبشو از سینه ی لوی بیرون کشید و برگردوند تو سینه ی خودش و این کارو یه طوری کرد که انگار لوی براش یه ابزار بوده و لوی سرش صدمه دید و بعد از اون سابیس و لوی از هم دور شدن و الان با اینکه لوی هنوز درد روحی زیادیو سر اون اتفاق حس می کنه، می خواد دوباره به سابیس نزدیک بشه و دوست دارم رو رابطه ی این دو تا و برگشتشون به هم کار کنم.

آزادنویسی شبانه

۳.۳

ویکتوریا

از زبان سابیس

خاکسترنشین شده اند. اجساد تکه تکه شده ای که شاید نه خواهان ایمان بودند و نه مبارزه با آن. و انگل ها، آن ها در آن وقفه ی کوتاه بین فرو ریختن و آتش لولیدند تا مامنی جدید بیابند. چه هستند آن ها؟ نفرین قلب سیاه از دست رفته ام؟ یا نفرین بی گناهان از هم گسسته؟ 

گادفری که حالا درون الهامات داستانی فرو رفته، با نگاهی به دوردست:

"تئودور جان، آن مربای گیلاس نبود. ترکیب به و گل بود.

آزادنویسی شبانه

۳.۲

روحی که خواهیم ساخت

از زبان گادفری

با آتلور به پشت بام معبد آمده ام. ما به آتش سوزانی نگاه می کنیم که از جای جای این سرزمین برخاسته و مثل خورشیدی ویرانگر شب را چو روز نور بخشیده. این شعله ها برای از بین بردن اجساد حادثه ی اخیر است. با مرگ قلب سیاه انسان های بسیاری از درون تکه تکه شدند و کمی بعد معلوم شد اجسادشان به انگلی مرگبار آغشته شده. سوزاندن جنازه ها بلافاصله آغاز شد، اما انگل ها فرصت پیدا کردند به تن های عده ای بخزند.

آزادنویسی شبانه

۳.۱

هرگز بخشیده نشده

از زبان گادفری

خون. نه جاری شده از رگی شکافته. بلکه تنها بطری هایی که با نظم در یک صندوق قرار گرفته اند. 

آن سمت خیابان در گوشه ای نیمه تاریک ایستاده ام و به صف خون آشام هایی که می خواهند از بانک خون بگیرند، نگاه می کنم. خون آشام های عادی و غیر اشراف زاده و سلطنتی باید در صف بایستند تا بتوانند به اندازه ی مشخصی خون دریافت کنند. اما خون آشام های طبقات بالاتر جامعه ی نوکتیرا به صف نیاز ندارند و همچنین از لحاظ خون دریافتی محدودیتی برای آن ها نیست. شاه مالخازار این را یک تبعیض نمی بیند. او چنان قید و بندی را چیزی مختص به طبقات پایین تر می بیند، چون عقیده دارد طوفان از آن ها بلند می شود. اشراف را به باور او باید طور دیگری کنترل کرد. با ریسمان هایی نامحسوس. با نرمی ای که نیش هایش مثل بوسه است. او می گوید فساد اشراف طوفان نیست، قارچ است و باید به شیوه ی خاص خودش آن را کنترل کرد.

او این شیوه را روی من هم پیاده کرده. اجازه داده با خانواده ام رزالی، لوسیندا و پطروس در مرز وقت بگذرانم، اما بدون مشارکت در برنامه های آن ها. بدون شرکت در پروژه ی خون آشام های آزادشان.

آزادنویسی شبانه

۲.۵۴ (پایان جلد دوم)

حتی شده بیمار

از زبان ماتئو

به یاد می آورمش. قلب سیاه را. وقتی سرم را روی سینه ی لرد سابیس می گذاشتم. تپش هایش را می شنیدم. لمس می کردم. مثل یک موسیقی با من حرف می زد. یک غمکده بود. تمام دردها در آن جمع شده بود. دردهای لرد سابیس و مخلوقاتش. 

آزادنویسی شبانه

۲.۵۳

قلب سیاه می میرد

از زبان سابیس

صداهایی اطرافم. در نیمه تاریک. لوی است. و مالخازار و گابریل. آن ها دارند با هم حرف می زنند. یا شاید هم با من. درباره ی پس زدن یک هدیه می گویند. یک پا.

غوطه ورم. از یک طرف در نوری که می خواهد مرا بسوزاند و از طرفی در تاریکی ای که دارد منجمدم می کند. ندایی از گذشته‌. کوهی از دست ها، پاها و چشم ها. در آستانه ی رفتن به گور. هرچند دردشان با من می ماند و مرا قدرت می بخشد. 

جلد دوم مجموعه تقریبا تموم شده. 🤩

احتمالا فقط دو بخش دیگه بهش اضافه کنم.

درباره وبلاگ info

من همیشه میان واقعیت و خیال زندگی کرده‌ام.

در کودکی، به جای دنبال کردن مسیرهای از پیش تعیین شده، نقش‌آفرینی و ساختن دنیاها با صمیمی‌ترین دوستم را ترجیح می‌دادم. بعدها، وقتی جامعه انتخاب‌های هنری‌ام را «عجیب» یا حتی «خطرناک» نامید، فهمیدم که ترس از تفاوت تا چه اندازه در ریشه‌های انسان ها نفوذ کرده است.

در اواخر دهه‌ی بیست زندگی‌ام، دوره‌ای از خشم و اندوه را پشت سر گذاشتم؛ خشمگین از اینکه باورها بر من تحمیل شده بودند و سوگوار از دست دادن چیزهایی که دیگر نمی‌توانستم به آن‌ها ایمان داشته باشم. اما در ادبیات گوتیک، به ویژه مصاحبه با خون‌آشام، آینه‌هایی از جدال درونی خودم یافتم: لویی که وجودش را زیر سوال می‌برد، کلودیا که در تناقض گرفتار بود، و آرماند که در جستجوی معنا در ابدیت می‌سوخت.

اکنون برای مقاومت در برابر پوچی خلق می‌کنم. برای من مرگ بی معناست، اما آفرینش سرشار از معناست.

داستان‌پردازی نه تنها شور و شوق من، بلکه پاسخ من به میل انسانی برای جاودانگی است.

--

https://www.jadoogaran.org/modules/profile/userinfo.php?uid=40971

نویسندگان people
کمی گیتار بزن...