آزادنویسی شبانه

۲.۵۳

قلب سیاه می میرد

از زبان سابیس

صداهایی اطرافم. در نیمه تاریک. لوی است. و مالخازار و گابریل. آن ها دارند با هم حرف می زنند. یا شاید هم با من. درباره ی پس زدن یک هدیه می گویند. یک پا.

غوطه ورم. از یک طرف در نوری که می خواهد مرا بسوزاند و از طرفی در تاریکی ای که دارد منجمدم می کند. ندایی از گذشته‌. کوهی از دست ها، پاها و چشم ها. در آستانه ی رفتن به گور. هرچند دردشان با من می ماند و مرا قدرت می بخشد. 

اما نه، نمی خواهمش.

سینه ام تیر می کشد. قلب سیاهم مچاله می شود. دردی که می خواهد حیات بخشد و من دورش می کنم. دردی که از من نیست. از یک عضو جدا افتاده است. این غم. بله، این رنج. آیا آن ها متوجه نیستند که من همین حالا هم آن پا را پس زده بودم؟ در همان نخستین لحظه. هنگامی که از تن جدا شد و موجی از نیرو در روحم دمیده شد، اما من از درون فریادی بی صدا کشیدم تا آن را از خود جدا کنم. و این تقلا. این جنگ بین من و قلب سیاه. بین خواستن و نخواستن.

همین است. آن فکری که قبلا به سراغم آمده بود. انگار که قلب سیاه چیزی جدای از من است. موجودی با اراده ی خود. مشتاق رسوم قدیم. تشنه ی نوشیدن از درد. 

حالا هم نور نابود می کند و هم تاریکی. هم آتش می سوزاند و هم یخ. 

اگر من قلب سیاه نیستم، پس چه هستم؟ فقط یک خانه برای سکنای آن؟ 

کاش می شد بخوابم و از یاد ببرم. بگذارم قلب سیاه به چیزی که می خواهد، برسد. این گونه یک درد می رود و فقط یک درد دیگر می ماند. رنجی که از آن من است، می رود و فقط رنج آن پا می ماند.

از حالت نشسته درمی آیم و داخل تابوت دراز می کشم. اما آن ها دوباره به سراغم می آیند. صدایشان فلزیست که بر تن شیشه ای ام می کوبد، اما می توانم بفهمم چه می گویند. درباره ی آن خون آشام نقص عضو شده می گویند. آدرین. می گویند باید پایش را به او برگردانند، اما اگر چنین کنند و او بمیرد، بدل به یک قدیس می شود. می گویند برخی همین حالا هم فکر می کنند که او یک قدیس است. می گویند من باید ثابت کنم که چنین نیست. که او فقط یک موجود بیچاره ی گمراه است. باید هدیه اش، رنجش را پس بزنم.

به هق هق می افتم. آیا نمی توانند ببینند که دارم ویران می شوم؟ لوی. آیا او نمی گفت که روحش به من گره خورده؟ مالخازار. نمی گفت که مرا بخشیده و می خواهد دوستم بدارد؟ گابریل. باشد، او از من انزجار و نفرت دارد. آتلور. او اصلا اینجا نیست. کجاست؟

از لوی این را می پرسم. می گوید آتلور در نوکتیرا مشغول سازماندهی انتقال مردم به پناهگاه ها است. می گوید مردم نوکتیرا، آمالثورا و منطقه ی مرزی، سراسر دنیای نوکترنال کتدرال دارند به پناهگاه ها فرستاده می شوند تا از بلایای طبیعی احتمالی در امان بمانند. فجایعی که ممکن است در صورت پس زدن هدیه ی دردآلود توسط من ایجاد شود.

لوی با چشمان ملتمس به من نگاه می کند و می گوید آن درد را که مال من نیست، به صاحبش برگردانم. می گوید چیزی را که هم من و هم او به آن وصلیم را از خودم بکنم و دور بیندازم.

با شنیدن این جمله انگار تنم ناگهان خشک می شود. چیزی که من و لوی هر دو به آن وصلیم. من با جسم و روح و او با عشقش.

اما می گوید عشقش به من بیشتر از آن است و می خواهد من بمانم، نه آن. می گوید چیزی را جای آن خواهد گذاشت، چیزی که مرا اسیر نخواهد کرد. می گوید که نترسم و آن را از خودم بیرون بکشم، که قدرتم از آن سرچشمه نمی گیرد، که روحم از آن جداست.

نفس هایم به شماره می افتند. باشد. می خواهم باورش کنم. دستم را روی سینه ام می گذارم. می خواهم انجامش دهم. فکری در ذهنم جرقه می زند. اینکه آن ها جایگزینی برای من پیدا کرده اند. کسی که به جای من با این دنیا پیوند بخورد و آن را نگه دارد. وحشت در گلویم می پیچد. مرگ است که در من می پیچد. که به من نزدیک شده، در من حلول کرده، بی آنکه بفهمم.

اما با این حال باید انجامش دهم. اگر چنین نکنم، کابوس هایم رنگ واقعیت به خود می گیرند. و عشق. تنها بیمارش برایم می ماند. مرده اش. اما من زنده اش را می خواهم.

نفس عمیقی می کشم و انگشتانم را مثل چنگال در سینه ام فرو می برم و آن را، قلب سیاه را بیرون می کشم و بر زمین می اندازم. 

لوی در حالی که هق هق می کند، یک قلب سرخ را جلو می آورد و در سینه ام فرو می کند و بعد شعله ای را از دستش به سمت قلب سیاه می فرستد. قلب سیاه به آتش کشیده می شود، در حالی که مالخازار، گابریل، لوی و من به آن خیره شده ایم. 

و ناگهان همه چیز شروع می کند به لرزیدن. صدای غرشی مهیب. و قلعه که بر ما فرو می ریزد.