آزادنویسی شبانه

۲.۵۲

هدیه ای برای پس زدن

از زبان گابریل

خسته ام و ترسیده. آن را در انعکاس چهره ام در آینه می بینم. مهم نیست چه قدر آرام، خونسرد و رها به نظر برسم. من حتی به این فکر کردم که مدتی همه چیز را رها کنم و کارها را به دست دومینیک مورن بسپارم. اما همین هم  نگرانم می کند. اگر بروم و برگشتن برایم سخت تر بشود، چه؟

و چرا ناگهان این طور احساس خرد شدن به من دست داده؟ بعد از تمام آن به عمق رفتن ها و به سطح آمدن ها چه چیز تازه ای در رنج پیش رو هست؟ 

من هرگز او را ندیدم.‌ آدرین خون آشام. به عمد نزدش نرفتم. اما تئودور برایم از موهای خاکستری و بلندش و چشمان آبی و آرامش و کتاب مرموزش گفته، طوری که می توانم او را تصور کنم. در واقع تصویر او در ذهنم پدیدار می شود، بی آنکه بخواهم. 

تئودور نباید درباره ی او با من حرف می زد. نباید از لبخندهای صبورانه ی او می گفت. از دعاهای زیر لبش، تنهایی اش، غمش و تنها تسلایش که انگار آن کتاب با حروف غریب است.

تئودور از او پرسیده آن کتاب چیست و آدرین پاسخ داده رهنمون های رستگاریست که توسط لرد سابیس نوشته شده. با شنیدنش فقط توانستم لبخندی محزون به لب آورم. لرد سابیس، این موجود گمگشته ی غرق شده در تاریکی چه طور می توانسته رهنمون رستگاری بنویسد؟

با این حال فکر آن کتاب اسیرم کرد. از مالخازار درباره اش پرسیدم و او اظهار بی اطلاعی کرد. از او خواستم درباره اش با لرد سابیس حرف بزند. گفت لرد سابیس نیمه بیهوش است و حواس درستی ندارد. به او گفتم بالای سرش بنشیند و منتظر فرصت مناسب بماند و هر گاه حواسش لحظه ای به دنیا برگشت، درباره ی آن کتاب از او سوال کند. مالخازار با شگفتی به من خیره شد. به او گفتم باید تا می توانم درباره ی لرد سابیس بفهمم. او گفت بی جهت نسبت به او حساس شده ام، او چیزی نیست جز یک موجود کهن با قدرت هایی که برایش دردسرساز شده اند. به او یادآوری کردم خودش هم گاه فکر می کند لرد سابیس خدای اعظم این دنیاست. با خونسردی پاسخ داد اگر باشد هم هنوز همان موجود کهن بیچاره است. به او گفتم همین مرا می ترساند. او شرارت تراوش می کند، بی آنکه بخواهد. غمش، تنهایی اش. همه ی این ها به چرک آلوده شده‌.

در هر حال مالخازار کاری که خواستم را کرد و در لحظه ی مناسب درباره ی آن کتاب از لرد سابیس سوال کرد. لرد سابیس گفت چیزی در مورد این کتابی که او می گوید، به خاطر نمی آورد. من دستور دادم کتاب را از آدرین بگیرند و نزد لرد سابیس ببرند تا او آن را از نزدیک ببیند. به سادگی موفق نشدند کتاب را از آدرین بگیرند. آدرین اشک می ریخت و التماس می کرد که کتاب را نبرند. تئودور دستان او را گرفت و به او قول داد کتاب را برمی گردانند. آدرین در چشمان تئودور نگاه کرد و حرفش را باور کرد. کتاب را نزد لرد سابیس بردند و او آن را میان دستانش گرفت. روی جلدش، روی صفحاتش دست کشید و به هق هق افتاد. مالخازار از او پرسید آیا چیزی به یاد آورده؟ آیا این کتاب متعلق به خودش است؟ اما لرد سابیس جواب نداد. فقط هق هق و اشک و بعد هم به خواب رفت. در نهایت مالخازار به من گفت این کتاب را فراموش کنم. شاید فقط چیزی مثل دفتر خاطرات بوده برای لرد سابیس و او با دیدنش یاد گذشته اش افتاده و غم بر او مستولی شده.

گذشته ی لرد سابیس. رهنمون های رستگاری. وقتی این دو را به هم گره می زنم، حس می کنم دارم از یک پرتگاه سقوط می کنم.

و حالا، ذهنم به آن کتاب چنگ انداخته و به لرد سابیس، در حالی که خود در آستانه ی فرو بردن دستانم در خون هستم. در حالی که حتی اطمینان ندارم آیا این خون نور می آورد یا تباهی. 

کسی به در اتاقم ضربه می زند. خدمتکار است. می گوید تئودور به دیدنم آمده. با شنیدنش چیزی در اعماق سینه و گلویم به حرکت درمی آید. البته که تئودور می آمد. اما من چه دارم که به او بگویم؟

به خدمتکار می گویم که بگذارد او داخل شود و تئودور وارد می شود. با صورتی گرفته و لبخندی تصنعی بر لب. با چشمانی سوگوار. او جلو می آید، به سمت من که کنار پنجره ایستاده ام و تعظیم می کند و مقابلم زانو می زند. 

من:

"تئودور، می دانم برای چه آمده ای. اما با حرف هایت فقط درد مرا بیشتر خواهی کرد. اگر خدمتگزار وفادار منی، خاموش بمان و هیچ نگوی."

تئودور:

"اگر خدمتگزار وفادار شمایم، نباید سخن را در سینه حبس نکنم؟ سرورم، آنچه قصد دارید بر آن مبادرت ورزید، گودالیست که همه ی ما را بیش از پیش در تاریکی فرو می برد. 

فایده ی این عمل چیست که پای قربانی شده را به آدرین برگردانید و او بمیرد و بیش از این چهره ی یک قهرمان را به خود بگیرد؟

همین حالا هم خیابان ها پر از زمزمه شده. آدرین، خون آشام مومنی که از خود به خداوندگار اعظم نوکترنال کتدرال بخشید، شکنجه های سخت را متحمل شد و در نهایت مرگ را پذیرفت."

من:

"این طور نخواهد شد، تئودور. ما آدرین را زنده نگه می داریم."

تئودور:

"اما چه طور، سرورم؟ نکند منظورتان از زنده نگه داشتن چیزی مثل نگه داشتن او در وضعیت نباتی است؟ این چه تفاوتی با مرگ خواهد داشت؟"

من:

"لوی در این مدت روی قدرت های خودش و لرد سابیس تحقیقاتی به عمل آورده. او می تواند چیزی بیش از زندگی نباتی به آدرین بدهد."

تئودور:

"سرورم، آنچه درباره اش می گویید، فقط بدل کردن آدرین به یک عروسک کوکی تحت فرمان لوی است. فقط لرد سابیس می تواند به مردگان حیات ببخشد و موجودات زنده را از مرگ برهاند. اما او اکنون در وضعیت پایداری نیست و حتی اگر بود هم دیگر قدرت هایش مثل سابق کار نمی کرد و ممکن بود نتواند آدرین را نگه دارد."

من:

"تئودور، ما نمی توانیم بگذاریم آدرین یک اهداکننده باقی بماند."

نگاهش را بالا می آورد و در چشمانم خیره می شود.

"متوجه نیستید، سرورم؟ آدرین با یک پای به اجبار وصل شده به بدنش هم همچنان یک اهداکننده باقی خواهد ماند. حتی اگر موفق شوید او را زنده نگه دارید، همچنان یک اهداکننده باقی خواهد ماند."

با شنیدن این جملاتش حس می کنم بادی سرد غباری از خاکستر سیاه را در وجودم به حرکت درمی آورد. با صدایی لرزان می گویم:

"از این جا برو، تئودور."

تئودور دستانش را بالا می آورد و پایین ردایم را می گیرد.

"نمی روم، سرورم. نمی توانم بگذارم به خون آلوده شوید. آیا شما شاه آمالثورا نیستید؟ آنکه از خون دوری می کند و آب آهن می نوشد؟"

به سمتش خم می شوم. به چشمان سیاه پر از خواهشش نگاه می کنم.

"ما باید پای آدرین را به او برگردانیم، تئودور. چاره ای جز این نداریم. اما اگر می خواهی او را نجات دهی، او، من، خودت و همگی مان را، فقط یک راه هست. نزد لرد سابیس برو و از او بخواه بر تاریکی درونش چیره شود. که با تمام توان سعی کند هدیه ی آدرین را پس بزند. 

اما آیا او با وضعیت فعلی اش موفق به انجام این کار خواهد شد؟ و حتی اگر بتواند، آن قدر ضعیف نمی شود که دنیایمان فرو بریزد؟"