آزادنویسی شبانه

۲.۵۰

در تلاش برای رسیدن به نور

از زبان بنجامین

دوباره در این آزمایشگاه. این مکان، مانند معبدی رها شده در گوشه ای از شهر. دیوارهایی که با وجود مرمت ها هنوز وعده ی فروپاشی می دهند. قارچ هایی که بر جای جای آن رشد می کنند. چیزی در اینجاست که آن را به سمت زوال می برد. شاید از خود ساختمان نیست. از اعمالیست که در آن انجام می شود.

می دانم که قدرناشناسم. باید به گذشته فکر کنم. آن زمان که در آسایشگاه شب تاب خون آشامان انسان نوش را ترک عادت می دادم و احساس یک شکنجه گر را داشتم. 

اما انگار حالا هم طور دیگری نفرین شده ام.

لوی برای رسیدگی به حال لرد سابیس به مرز رفته و حالا مسئولیت آزمایشگاه با من است. کار روی پروژه ی خون مصنوعی را فعلا کنار گذاشته ایم، اما هنوز حجم پروژه ها زیاد است. انگار شاه گابریل در اقیانوسی از اضطراب برای فهمیدن چیزها افتاده. خون آشام کهن میمون چهره، ماتئوی دلقک فرشته، آتلور، لرد سابیس و بالاخره آن خون آشامی که پایش را در راه لرد سابیس قربانی کرده. 

او را از بیمارستان به اینجا آوردیم. در یک اتاق روی تختی گذاشتیمش. جمجمه اش را شکافتیم و آن را برداشتیم تا مغزش آشکار شود. گاه چیزهایی از مغزش را درآوردیم و گاه چیزهایی به آن اضافه کردیم. 

و او در تمام این مدت فقط در حالی که دفتری مزین به کلماتی غریب را در آغوش می فشرد، با چشمانی اشک آلود به سقف نگاه می کرد و دعا می خواند. 

او پایش را قطع کرده و ما برای برگرداندنش به او داریم چنین رنجش می دهیم. پایی که او خواهان پس گرفتنش نیست.

درب زنگ زده ی فلزی اتاقش را باز می کنم. آن خون آشام، آدرین آرام دراز کشیده و تئودور در حال ثبت علائمش است.

من رو به تئودور:

"اوضاعش چه طور است؟"

تئودور:

"حالش خوب است. ضربان تندش دوباره عادی شده."

من روی یک صندلی کنار تخت می نشینم و به آدرین نگاه می کنم. به موهای خاکستری بلندش که صورتش را قاب گرفته اند و چشمان آبی مرطوبش که به سقف خیره شده اند. دستم را جلو می برم و دستش را می گیرم. با ملایمت صدایش می کنم.

"آدرین؟"

سرش را به سمتم برمی گرداند. 

من:

"متاسفم که دوباره باعث وحشتت شدیم."

آدرین با آن صدای قدیس گونه اش که انگار متعلق به این دنیا نیست:

"ترس نبود. یک اشتیاق درمانده بود. این نگرانی که مبادا بمیرم، بی آنکه مسئولیتم در این دنیا را کامل انجام داده باشم."

من:

"آدرین، آنچه در قلبت آرزویش را داری، تنها یک سراب است."

آدرین:

"من آرزویی دارم. اما تو چه طور، دکتر بنجامین؟ نگاهت گمگشته است و از چشمانت، من می توانم درون پر آشوبت را ببینم."

من:

"این گمگشتگی و ماندن در تاریکی بهتر از رفتن به سمت نور اشتباه است."

آدرین دستم را می فشارد و برقی در چشمانش می درخشد.

"اما این نور اشتباه نیست. چرا به آن فکر نمی کنی، دکتر بنجامین؟ روح لرد سابیس، ذات خدایی اش، خالق اعظم این دنیا بودنش، قربانی مرا پذیرفته. 

این تقدیر است. طبیعت است."

من:

"هر چه در طبیعت است، درست محسوب نمی شود."

آدرین:

"شما می خواهید با طبیعت جنگ کنید و ذات چیزها را تغییر دهید. اما بدانید که در نهایت موفق نخواهید شد."

چشمان آبی اش را به من می دوزد.

"دکتر بنجامین، نور شما را به خود می خواند. او شما را در آغوش گرمش می گیرد و بر قلب بی قرارتان صلح زمزمه می کند. فقط کافیست آن را بپذیرید."

من:

"آدرین، تو در حق جسمت، ارزشمندترین چیزی که داری، جفا کرده ای. چه طور چنین چیزی ممکن است تو را به رستگاری برساند؟ چه طور اگر من چنین راهی را انتخاب کنم، به نور می رسم؟"

آدرین:

"جسم مهم نیست، دکتر بنجامین. روح مهم است. و تنها در صورتی جلا می یابد که غرور را کنار نهیم و از داشته هایمان دست بکشیم. 

لرد سابیس، خدای اعظممان جسم و روح به ما بخشیده و برای نگه داشتن این دنیا و از هم نپاشیدن آن، ما باید از جسممان مایه بگذاریم. تنها این گونه به سعادت خواهیم رسید."

من:

"آدرین، مهم نیست لرد سابیس چه قدر قدرتمند باشد، من نمی توانم بپذیرم که او قادر به خلق چیزی به اسم روح است. روح یا به تدریج بر اثر انباشت خاطرات ما شکل می گیرد و یا وجودش چشمه ی دیگری دارد."

نگاهم را در چشمانش گره می زنم‌.

"ما پیشرفتی در تحقیقاتمان در رابطه با لرد سابیس داشتیم. می دانی؟"

تغییری در حالت صورتش ایجاد نمی شود. حتی یک حرکت غیر ارادی کوچک مثل تنگ شدن مردمک. من ادامه می دهم:

"قدرت های لرد سابیس و آن به اصطلاح فرشتگانش از چشمه ای خارج از این دنیا جاری نشده. هر چه در جسمشان است، از جنس نیروهای همین دنیاست. خورشید، صاعقه، آب، آتش."

آدرین:

"دکتر بنجامین، گمراهی ات قلبم را به درد می آورد. تا دیروز می گفتید نمی توانید به رازهای درون نیروی لرد سابیس نفوذ کنید، نمی توانید چشمه ای در این دنیا برای فرشتگانش پیدا کنید و حالا آمده اید و این حرف ها را به من می زنید؟

علم و تحقیقات شما رقت آلود است. سست است. غیر قابل تکیه. مدام در حال تغییر‌. بی چهره."

من مدتی در سکوت به او نگاه می کنم.

"آدرین، تو چه طور می توانی لرد سابیس را خدای اعظم این دنیا بدانی؟ موجودی که این قدر در باطن و ظاهر شبیه به ماست؟ آغشته به غم و گناه و در تلاش برای رسیدن به نور؟"

اشک در چشمانش جمع می شود. لب هایش می لرزد.

"چه طور می توانست خدای ما باشد، اگر طور دیگری بود؟"

آه می کشم. دستش را رها می کنم و از جایم بلند می شوم. رو به تئودور می گویم:

"باید هر چه زودتر به نحوی پایش را به او پیوند بزنیم."

چشمان مشکی تئودور کمی گشاد می شود.

"اما دکتر بنجامین، اگر به زور این کار را انجام دهیم، ممکن است باعث مرگش شود."

من:

"شاه گابریل می خواهد هر چه زودتر به نتیجه برسیم. آشوب در کمین است. آدرین دارد تبدیل به یک نماد می شود، برای تصدیق سخنان آن دلقک، ماتئو. نمی توانیم بگذاریم افراد بیشتری به گروه او ملحق شوند."

تئودور با لحنی غم آلود:

"بله، می فهمم."

آدرین شروع می کند به زمزمه کردن دعاهایش. با صدایی شکسته و لرزان.