آزادنویسی شبانه

۲.۴۹

دوباره شب

از زبان سابیس

گرم نیست، اما تنم عرق آلود است. گابریل و مالخازار را رو به رویم نشسته بر مبل می بینم که دارند صحبت می کنند. اما تصویرشان محو است و صدایشان مبهم. آنچه در ذهنم واضح است، یک خون آشام است که بر تخت دراز کشیده، با پایی از ران قطع شده، با چشمان اشک آلود و لبخندی خشنود بر لب. و پزشکانی که بیهوده سعی می کنند پا را به تنش برگردانند. 

موج آن را حس کردم. انگار که یک گوی گرم و درخشان ناگهان وارد قلب نیمه یخ زده ام شد. جریانی از حیات که در رگ هایم جاری شد. قدرت های درونم که نفس کشیدند. و بعد فهمیدم چه فاجعه ای رخ داده. 

این چه نفرینیست؟ 

باید خدایی باشم که این گونه قدرت می گیرد؟ با فقدان مخلوقاتش؟

گابریل و مالخازار چه دارند می گویند؟ روش هایی برای تغییر در مغز آن خون آشام؟ بریدن یک تکه از مغزش؟ 

چیزی در معده ام حرکت می کند و تا نیمه های گلویم بالا می آید. 

یک خون آشام؟ 

و من که تصور می کردم انسان ها چنین می کنند برای رسیدن به جاودانگی. 

یعنی فقط یک عشق بیمار است و نه چیزی بیشتر؟

یک تابوت. بله می خواهمش تا در آن دراز بکشم. چیزی دارد قلبم را در مشتش فشار می دهد. نمی توانم این طور در حالت نشسته بمانم. این سوزش.

نیم خیز می شوم و می خواهم بلند شوم که تلوتلو می خورم. صدای محو گابریل و مالخازار را می شنوم که انگار دارند از من می پرسند حالم خوب است؟

می خواهم بگویم تابوت، اما فقط با صدایی خش دار و گرفته زمزمه می کنم گور.

و ممکن است همین باشد؟ شاید گور آن چیزی باشد که نیاز دارم.

آه، دوباره تصمیمی خودخواهانه. خدایی که هر بار می خواهد خودش را تنبیه کند، دنیا و مخلوقاتش را هم به زیر می کشد. 

گابریل و مالخازار دو طرفم هستند و دارند مرا با خود می برند. به داخل یک تالار. آه، یک تابوت. نفس آسوده ای می کشم. مرا داخلش می خوابانند. اما تا دراز می کشم، معده ام پیچ می خورد و چیزی داغ و سوزان بالا می آید و از دهانم بیرون می ریزد.

مالخازار دستمالی از جیبش درمی آورد و دهانم را پاک می کند. 

نه، او مالخازار نیست، گابریل است. نگاهش نیمه سرد است، ترکیبی از دلسوزی و انزجار. او نمی تواند مثل مالخازار دوستم داشته باشد، چون از خونم در او نریخته ام. او هنوز آن مراسم تهذیب را از یاد نبرده. و او از من می ترسد. نه از من. از شباهتی که به آرزوهای تاریکش دارم.

چشمانم را می بندم. در یک راهروی بی انتها هستم. من محکومم تا ابد خدا بمانم. تا همیشه قیرآلود. اما من فقط می خواستم تنها نباشم. 

طولانیست و در جلو فقط تاریکی. اما شاید جایی در آن نور باشد. با پشتی خمیده دستم را به دیوار می گیرم و سعی می کنم پیش بروم، اما با صورت بر زمین می افتم.

رویم را برمی گردانم. به سقف نگاه می کنم. نور شمع های دیوارکوب چه هاله ی لرزان زیبایی بر آن انداخته اند. شبیه خودم است. دوستش دارم. لبخند به لب می آورم. چرا کمی در خواب فرو نروم؟ 

روحی عاری از فکر، مثل جسمش در داخل تابوت. اینجا هم پلک هایم را می بندم.

اما ناگهان سوزش عمیقی را در قلبم حس می کنم. فریاد کوتاهی می کشم و چشمانم را باز می کنم. لوی را می بینم که سوزنی قطور را داخل سینه ام فرو کرده. گابریل و مالخازار دستانم را نگه داشته اند.

هق هق می کنم. نگاهم را روی آن ها حرکت می دهم. با آن ها حرف می زنم.

"متاسفم. به خاطر تمام کارهایی که با شما کردم. حق دارید مرا شکنجه کنید."

لوی با چشمانی اشک آلود نگاهم می کند و دستش را روی صورتم می گذارد.

"لرد سابیس عزیزم،

شما بیهوش شده بودید. علائم حیات نداشتید.

خونتان غلیظ تر از آنیست که باید. حتی برای شما. در قلبتان جمع شده. مثل یک باتلاق. دارم روانش می کنم."

و ورود مایعی را از لوله ی متصل به سوزن به قلبم حس می کنم. مالخازار لبه ی یک بطری را بر دهانم می گذارد.

"این را بنوشید. ترکیب یک معجون است با خون گابریل. قبلا اثر خوبی بر بهبود گادفری گذاسته بود. ممکن است..."

چشمانم گشاد می شود و صورتم را برمی گردانم.

"نه، مالخارار. آن را از من دور کن. نمی بینی خون گابریل با تو چه کرده؟ می خواهی آن بلا را سر من هم بیاوری؟"

هر سه ی آن ها به من خیره می شوند. با نگاه هایی اندک ترسیده. 

نباید آن را می گفتم. دارم چه کار می کنم؟ مالخازار و گابریل را به جان هم می اندازم؟

لبخندی کوچک به لب می آورم.

"حال خوشی ندارم، عزیزانم. دارم هذیان می گویم."

و دهانم را بر لب بطری می گذارم. اجازه می دهم مالخازار معجون خون آلود را به من بنوشاند.

آسمان شب. ماه کامل. ستارگان درخشان. صاعقه ای با غرش مهیب و نور شدیدی که شب را به روز بدل می کند. پوستم که دارد می سوزد. طلوع نا به هنگام که دارد مرا می کشد. 

اما بعد همه چیز آرام می شود. دیگر سوزش نیست. درد نیست. و دوباره شب است.