ایونت اقلیت ها

--

۲

خونی برای بیداری

از زبان مالخازار

با قدم هایی آهسته وارد تالار می شود. نگاهش محتاط است، اما کنجکاو هم هست. چهره اش به خاطر حال نامناسب و خونی که بالا آورده، هنوز رنگ پریده است. من در حالی که بر تخت تکیه زده ام، با دست او را به سمت خود دعوت می کنم:

"بیا اینجا و کنارم بنشین."

او چنین می کند و با نگاهی نه کاملا خیره با ترکیبی از ادب و جسارت چشمان آبی اش را به من می دوزد. لبخندی کج و معنی دار روی لبانش می نشیند.

"شما هم به گادفری شبیه هستید و هم نیستید، سرورم."

من هم به او لبخند می زنم.

"منظورت چیست، ایزابل؟"

ایزابل:

"هر دو در تاریکی به دنبال نور می گردید، اما شما چندان اهمیت نمی دهید که برای رسیدن به مقصودتان کمی در سیاهی غرق شوید."

من:

"تاریکی را می توان تاب آورد، اگر عقلانیت را حفظ کرد و از جنون دوری جست. اگر بخواهم در باتلاق سیاهی دست و پا بزنم، بیشتر در آن فرو خواهم رفت. پس می گذارم مرا در خود فرو برد، در من نفوذ کند و زمانی که گمان کرد با من یکی شده، بالا می آیم."

ایزابل:

"بازی خطرناکیست، سرورم."

من:

"دوست داری طعم آن را بچشی؟"

و مچ دستم را به نیش می برم و سوراخ می کنم و در حالی که خون سرخ تیره از رگم جاری شده، دستم را به سمت ایزابل می برم.

"خونم را بنوش. به روحت کمک می کند تا با هدیه ی تاریک به صلح برسد."

او با تردید به خونی که جاری شده، نگاه می کند.

من:

"مسیر رستگاری ای که گادفری برایت چیده، وجودت را مچاله می کند. مثل گلی که آب به آن می رسد، اما در نهایت خشک و پژمرده می شود. او خودش هم نمی داند از زندگی اش چه می خواهد. گاه در اسکاربرو از جام خون شرور می نوشد، گاه در سایه ها بر اشرار نیش فرو می کند و آن ها را می نوشد و گاه برای خود مراسمی رقت آلود که تنها انعکاسی از آن مراسم لعن شده ی سابق است، ترتیب می دهد. و هیچ کدام از این ها قانعش نمی کند. این سر در گمی او در تو نیز پخش شده. خون من کمکت می کند که پاهایت در سیاهی سفت شود، که بمانی."

این بار نگاهش را لحظاتی مستقیم در چشمانم می دوزد و بعد دهانش را به سمت رگ شکافته ام می برد و شروع می کند به نوشیدن. اول آهسته و بعد کم کم با ولع. صورتش با دیدن خاطراتم گاه منقبض می شود و چشمانش اندکی گشاد، اما دست نمی کشد. 

وقتی حس می کنم به اندازه ی کافی نوشیده، دستم را با ملایمت از دهانش عقب می کشم و یک دستمال ابریشمی از جیب ردایم بیرون می آورم و با آن رگه ی خونی که از میان لب هایش جاری شده را پاک می کنم. لرز آرامی بر تنش می افتد.

من:

"از ریسمانی که روحت را از خون به من وصل کرده‌‌‌، نهراس. این بندی نیست که تو را اسیر کند."

خدمتکار را صدا می کنم و از او می خواهم برایمان خون بیاورد. لحظاتی بعد یک سینی با یک کوزه ی پر از خون و دو جام مقابلمان است. جام ها را پر می کنم و یکی را به دستش می دهم. او آن را به لب می برد و جرعه ی کوچکی از آن را با احتیاط می نوشد. 

من در حالی که از جام خود می نوشم، اما حواسم معطوف به اوست:

"چه احساسی داری؟"

ایزابل:

"به گمانم بهتر از قبل شده."

من:

"و بهتر هم خواهد شد، اگر باز از من بنوشی. گردابی که خون گادفری در تن و روحت به پا کرده، کم کم محو می شود، نه به یک باره."

با حالتی پرسشگرانه به من نگاه می کند.

"اما سرورم، چه باعث شده شما بخواهید از خون گرانبهایتان به من ببخشید؟"

من کمی مکث می کنم و بعد آهی نامحسوس می کشم.

"گادفری برای من عزیز است. اولین بار وقتی دیدمش که از جاودانگی ام سیر شده بودم و می خواستم به زندگی ام پایان دهم. اشتیاق افسار گسیخته ی او به حیات به یادم آورد که زندگی چه قدر ارزشمند است، حتی اگر در بند باشم. و وقتی این را درک کردم، توانستم مبارزه برای آزادی ام را شروع کنم. 

اما گادفری نمی تواند مرا بفهمد. او فکر می کند من دارم به سمت یک نور ویرانگر حرکت می کنم، درخششی که تابش را ندارم. گمان می کند می خواهم از خون شرور در جام به خون حیوان و آب آهن نوشی روی بیاورم و این گونه روحم را در هم بشکنم. او نمی تواند درک کند من چه می خواهم. اما تو می توانی."

در چشمان آبی اش خیره می شوم.

"تو شبیه من هستی، ایزابل. این را حس می کنم، حتی بدون اینکه از خونت نوشیده باشم. تو می توانی در تاریکی عمیق قدم برداری و از کنار نور ویرانگر عبور کنی، بی آنکه محو شوی. تو می توانی به من کمک کنی نه تنها اسکاربرو بلکه انگلستان و جهان را تبدیل به بهشت خون آشامان کنم. جایی که خون برای بیداری و عقل نوشیده می شود، نه خواب و هذیان."

ایزابل لحظاتی سکوت می کند و بعد:

"خون، سرخ‌مایعی که خود از جنس خواب است و وهم. و خون آشام، مخلوقی که رویای گذشته بر روحش سنگینی می کند. اما شاید این همان چیزیست که روحم تشنه به آن است. شکل دادن خون، به آن سان که مثل یک سوزن در من فرو رود و از کابوس بیدارم کند. و از یاد بردن دردهای گذشته."

نگاهش را در چشمان من گره می زند.

"شما را در مسیرتان همراهی می کنم، سرورم. از این لحظه هدف شما هدف من هم هست."