دنیای آن سمت اقیانوس
چهره ی گابریل ناگهان سخت می شود. چشمان آبی اش گشاد می شوند. دهانش باز می ماند. من با نگرانی به او نگاه می کنم. او با صدایی گرفته می گوید:
"آیا ابتدا در آمالثورا این طور نبود؟
خون آشام ها فقط خون آشام بودند. آن ها فقط خون می نوشیدند. خون حیوان، خون شرور، خون معصوم. و به همین دلیل انسان ها می خواستند نابودشان کنند. و من به قدرت نشستم و به روح خون آشام ها زنجیر زدم تا چیزی بیش از یک خوننوش باشند. تا این گونه به مرگ نروند.
و در نوکتیرا، خون آشام ها فقط خون آشام بودند، اما لرد سابیس نتوانست این را تاب بیاورد، پس برایشان آیین و عبادت آورد و تو را شاهخدایشان کرد تا چیزی بیش از یک خوننوش باشند.
مالخازار، حتی اگر این آب ما را به یک دنیای دیگر ببرد، آیا دوباره در این چرخه ی شوم به دام نمی افتیم؟"
--
آزادنویسی شبانه
۲.۱۲
دنیای آن سمت اقیانوس
از زبان مالخازار
موسیقی امواج در گوش هایم. پهنه ی نیمه تاریک اقیانوس در برابر چشمانم. و گابریل که کنارم خاموش راه می رود.
ما در میان دعاکنندگان هستیم. آن ها که هر از چند گاه دست هایشان را پایین می آورند، ردای ما را می گیرند و می پرسند آیا لرد سابیس به هوش خواهد آمد؟
دیدن چهره های پر از عجز و نگرانی شان حالم را دگرگون می کند. چون به چیزی اشاره می کند که تا به این لحظه با تمام توانم عقب می راندم. امکان وابستگی این دنیا به لرد سابیس. امکان خالق بودنش.
آرام بازوی گابریل را می گیرم و او را به جهتی از ساحل منحرف می کنم که خلوت است. می خواهم با او تنها باشم. نیاز دارم که با او حرف بزنم.
وقتی از دعاکنندگان فاصله می گیریم، احساس می کنم قلبم با فشار کمتری می تپد. آهی از آسودگی می کشم. گابریل به من نگاه می کند و لبخند غم آلودی به لب می آورد.
"مالخازار عزیزم، تو تمام آن مدت جنگیدی تا خدایی را از خود دور کنی، اما حالا آن دوباره به سمتت برگشته، قوی تر از قبل.
مردم چگونه باور کنند که تو خدا نیستی، که فقط یک پادشاهی، آن هم وقتی که بدل کننده ات بیش از هر زمان دیگر بر این دنیا سایه انداخته؟"
حس می کنم خون داخل رگ هایم سرد شده.
"گابریل، آیا جنگ ما بیهوده بود؟ تمام آن خون ها بیهوده بر زمین ریختند؟"
گابریل:
"نمی خواهم این گونه فکر کنم.
شاید این از خودخواهی من باشد. من شاه شدم تا از مرگ و تباهی بکاهم، اما حالا می خواهم در کنار تو خون بریزم تا از حق خدا نبودنت دفاع کنم."
چشمانم کمی گشاد می شوند.
"چه داری می گویی، گابریل؟
یعنی در میان یک ویرانی قریب الوقوع، ما باید دوباره دست به شمشیر ببریم؟"
گابریل آه می کشد.
"چاره ی دیگری برایمان مانده؟
چهره های درمانده شان را که می بینی. آن ها به قداست نیاز دارند. شاید این بار بخواهند سیخ های تاج الوهیت را در سر من هم فرو برند."
من به نقطه ای دوردست در پهنه ی اقیانوس نگاه می کنم.
"ای کاش این آب ما را به جایی دور از این دنیا می برد. من، تو و عزیزانمان را. جایی که فقط می توانستیم خون آشام باشیم."
چهره ی گابریل ناگهان سخت می شود. چشمان آبی اش گشاد می شوند. دهانش باز می ماند. من با نگرانی به او نگاه می کنم. او با صدایی گرفته می گوید:
"آیا ابتدا در آمالثورا این طور نبود؟
خون آشام ها فقط خون آشام بودند. آن ها فقط خون می نوشیدند. خون حیوان، خون شرور، خون معصوم. و به همین دلیل انسان ها می خواستند نابودشان کنند. و من به قدرت نشستم و به روح خون آشام ها زنجیر زدم تا چیزی بیش از یک خوننوش باشند. تا این گونه به مرگ نروند.
و در نوکتیرا، خون آشام ها فقط خون آشام بودند، اما لرد سابیس نتوانست این را تاب بیاورد، پس برایشان آیین و عبادت آورد و تو را شاهخدایشان کرد تا چیزی بیش از یک خوننوش باشند.
مالخازار، حتی اگر این آب ما را به یک دنیای دیگر ببرد، آیا دوباره در این چرخه ی شوم به دام نمی افتیم؟"
حس می کنم چیزی دارد از درونم، از نفس هایم خارج می شود و مرا ترک می کند. بر سطح امواج سوار می شود و به نقطه ای دور می رود. می خواهم فکر کنم این نویدی از روشناییست، نه امیدی که دارد از دست می رود.
من:
"اما گابریل، شاید رستگاری برای ما ممکن باشد. شاید دنیایی در آن سمت اقیانوس در انتظارمان باشد، جایی که بتوانیم بیش از یک خوننوش باشیم، بی آنکه در نور قداست بسوزیم."
گابریل دست بر بازویم می گذارد و صورتم را که رو به اقیانوس است، به سمت خود برمی گرداند. او با لحنی قاطع می گوید:
"مالخازار، آن دنیا چه وجود داشته باشد و چه نه، تو باید فکرش را از ذهنت بیرون کنی.
اگر به آنجا سفر کنیم و با هیچ مواجه شویم، روح های خسته مان از پا درمی آیند و اگر با دنیایی مواجه شویم که از اینجا شوم تر است، طور دیگری تباه خواهیم شد."
دوست دارم با او مخالفت کنم، اما می دانم که حق با اوست. پس فقط آه می کشم و دستم را دور بازویش حلقه می کنم و هر دو در سکوت به امواج خیره می شویم، در حالی که من خودم را سوار بر یک کشتی بر اقیانوس و همراه با او و بقیه ی عزیزانمان تصور می کنم و می دانم که او هم همین خیال را در ذهنش دارد.
در این لحظه صدای قدم هایی از پشت سر به گوشم می رسد. من و گابریل رویمان را به سمت صدا برمی گردانیم و ناتان را مقابلمان می بینیم. او در برابر ما زانو می زند.
من می پرسم:
"چه شده است؟ برای چه نزد ما آمده ای؟"
اما می دانم که چرا آمده. نگاه پر خواهشش گویای همه چیز است.
ناتان:
"سرورم، می خواهم از شما درخواست کنم لطف بفرمایید، مرحمت روا بدارید و گادفری را آزاد کنید."
نفسم را محکم از دهان و بینی ام بیرون می دهم و با لحنی سرد می گویم:
"و چرا باید چنین کنم؟ آن خون آشام سرکش لایق لطف من نیست."
ناتان:
"سرورم، نافرمانی او از شما به خاطر عشقش به شما بود. شما می خواستید با نوکتیرا بجنگید تا از چنگال خدایی رهایی یابید و او می ترسید که شما در این مسیر اسیر چنگال دیگری شوید."
گابریل آه می کشد.
"بگو ناتان. خودداری نکن. بگو که او می ترسید مالخازار اسیر چنگال من شود."
ناتان با حالتی عذرخواهانه به گابریل نگاه می کند.
من:
"تو که می دانی اگر آزادش کنم، چه می کند. اصرار می کند که من دوباره بر تخت خدایی تکیه زنم تا مردم آرام گیرند."
ناتان:
"من ضمانت او را می کنم. مراقبش هستم که این بار از شما نافرمانی نکند و اگر چنین کرد، مجازات را در کنار او می پذیرم."
پوزخندی تمسخرآمیز می زنم.
"قبلا هم یک بار او ضمانت تو را کرد. و آن فجایع رخ داد."
گونه های ناتان سرخ می شود.
"و من بابتش بسیار شرمنده ام، هم در برابر شما و هم شاه گابریل."
من لحظاتی به او نگاه می کنم. بعد به سمتش می روم و اندکی خم می شوم و دستم را روی سرش می گذارم.
"اما گادفری فرزند تبدیلی ام است و تو نوه ی من. پس می خواهم بخشنده باشم و آزادش کنم.
البته او نمی تواند اینجا بماند. باید به منطقه ی مرزی برود و به کارهای تعمیرات و بازسازی مشغول شود."
چهره ی ناتان انگار به یک باره روشن می شود. برقی در چشمانش می درخشد و لبخند بر لبانش می نشیند. او ردایم را در دست می گیرد و می بوسد.
"از شما سپاسگزارم، سرورم."