شوم می پندارنش. زاده شده از خود شیطان. لحظه ای که نیش بدل کننده در تو فرو می رود و خون شیرینت را می مکد، نه به مقصود مرگ، بلکه حیاتی جاودان. مرده می نامندت و تپش های قلبت را نمی شنوند. برای آن ها تو فقط یک جسد هستی که راه می رود و نیش فرو می کند و مایع حیات را می بلعد تا مردگی خود را حفظ کند.

این ها را می دانستم، اما نمی خواستم از دستش بدهم. زندگی را. مرگ را می دیدم که بر فرازم سایه انداخته و سنگینی اش بر سینه ام هر لحظه بیشتر می شد. پس وقتی او را، مارکیز مالخازار را دیدم، در دل جنگل تاریک، گذاشتم که روحش، خونش در من بلولد و گادفری انسان را بکشد تا گادفری خون آشام متولد شود. 

اما آن لحظه چیز دیگری هم زاده شد و آن عشق بود. احساسش کردم. اینکه چگونه با چنگال های ظریفش قلبم را سوراخ کرد و بیرون آمد و به سمت مارکیز مالخازار جریان یافت. و از نگاه چشمان خاکستری عمیق او فهمیدم که قلب او هم سوراخ شده. و عشق او بیمار بود. هنوز هم هست. اما من می خواهمش.

و من می خواستم این پیوند را، این شور تاریک را به عنوان بدل کننده هم بچشم، پس هدیه ی تاریک را به دوست قدیمی ام ناتان بخشیدم. با اینکه می دانستم او از این هدیه برای انتقام بهره می جوید. انتقامی که با خود مرگ آورد.

در این شب نامقدس هر موجود تاریکی با یک هدف روحش را در وجود یک انسان می ریزد. و من می خواهم چنین کنم تا دوباره آن پیوند را حس کنم. این بار با کسی که قلبم پیش از این اسیرش شده. کسی که حالا از من بیزار است و مرا دشمن خود می داند، چون قبول نکردم که همراه با او در تاریکی اش فرو روم. 

اما حالا می خواهم او را در تاریکی دیگری غرق کنم. او یک بار گفته بود در سیاهی جلو می رود تا نور را پیدا کند و خونی که به او می دهم، یا با او چنین می کند یا داغ لعن را بر روحش فرود می آورد.

ایزابل. آیا او عروس خون آشام من خواهد شد؟