اما باشد، من یاد می گیرم که خودخواه نباشم. که بگذارم تو خدای نوکترنال کتدرال بمانی. فقط بگذار که من پیشت باشم، نزدیک قلب سیاهت. که گاهی دستم را روی آن بگذارم و تپشش را حس کنم. که حس کنم هنوز به تو وصلم، طوری که هیچ کس دیگری نیست.

آزادنویسی شبانه

۲.۳۳

به چشم های او

از زبان لوی

'ناخودآگاه به جلو خم می شوم. درد شدید شده و حالا نمی توانم بگویم منشا آن کجاست. قلبم که بی نظم می تپد یا روحم که تشنه ی چیزیست که نیست. فقط می دانم ذرات وجودم زیر و رو می شود و من فقط یک شاهد بر تقلایشان هستم. با لبخندی کوچک بر لب و چشمانی آرام بر چهره ای رنگ پریده و تظاهر به اینکه فقط خسته ام و کمی بیمار.

اما من خالی شده ام از چیزی که دیگر نمی توانم آن را داشته باشم و پر از چیزی که نمی خواهم درونم باشد. قلب سرخی که در سینه ام می تپد، مال من هست اما نیست. آن به تو تعلق دارد.'

من:

"یادت هست وقتی در سینه ات بود، چه طور نوازشش می کردی؟"

غده ای در گلویم جمع می شود و اشک در چشمانم:

"یادت هست، سرورم، سابیس؟"

این کلمات را بلند به زبان می آورم. اطرافیانم آهسته سرشان را به سمتم برمی گردانند و با حالتی سرزنش آمیز نگاهم می کنند. توجهی به آن ها نمی کنم. بگذار درونم را ببینند. بگذار بفهمند آرامشم فقط یک تظاهر بود.

'و قلب سیاهت، می خواهمش، نیازش دارم، بدون آنکه بدانم چرا. شاید چون فقط تکه ای از توست. نه، تمام توست. 

سرورم، قلبت را که از سینه ام درآوردی، ناگهان از من جدا افتادی. دور و دورتر شدی، آن قدر که حالا دیگر دستانم به تو نمی رسد. 

فقط می توانم خوابت را ببینم.

می دانم که تو این را نمی خواهی. آن فرشته ی تبعیدی ات آتلور می گوید نمی خواهی مرا ببینی، چون من برایت بازگشت به گذشته ام. اما من می گویم شاید تو فقط می ترسی با دیدن من قلبت از دست برود، حتی با اینکه داخل سینه ات می تپد.

سرورم، تو با من یکی شده بودی، طوری که با هیچ کس دیگر نشده بودی، نه با فرزند تبدیلی ات مالخازار، نه با فرشته ی تبعیدی ات آتلور و نه با میزبان روحت گادفری. 

بله، گادفری مدتی قلبت را داشت، اما کوتاه. او قلبت را زندگی نکرد، مثل من.

سرورم، تو می خواهی گناهان گذشته ات را جبران کنی، می خواهی خودت را وقف دنیایت کنی. و من می خواهم تو دور از دنیایت باشی، در کنار من.

اما باشد، من یاد می گیرم که خودخواه نباشم. که بگذارم تو خدای نوکترنال کتدرال بمانی. فقط بگذار که من پیشت باشم، نزدیک قلب سیاهت. که گاهی دستم را روی آن بگذارم و تپشش را حس کنم. که حس کنم هنوز به تو وصلم، طوری که هیچ کس دیگری نیست.'

این جملات را می گویم، در زندان روحم، بر زبانم، مثل یک دعا. در حالی که در یک معبدم، در آمالثورا. و انسان ها و خون آشام ها در اطرافم زانو زده اند، اما نه برای پرستش خدایان، برای بهتر دیدن خودشان.

و من آیا می خواهم او را بپرستم؟

بله، اما می خواهم او هم مرا بپرستد.

دستانم را در هم حلقه می کنم و به او فکر می کنم. به چشمان مرطوب خاکستری روشنش که از پس پلک های سنگینش نگاه می کند. شاید به من.