نگاهش را به من می دوزد.

"گادفری، این طور نیست. 

شاید من نوری باشم که تاریکی مالخازار را کامل می کند، اما تو آینه ای هستی که می تواند تاریکی اش را در آن ببیند و دوستش داشته باشد."

--

 

آینه ای برای تاریکی

پشت میز طویل غذاخوری نشسته و با صبوری و آرامش به من نگاه می کند. چشمانش غلیظ ترین آبی روشن است، انگار گاه موجی نامحسوس برمی دارد و مثل برکه ای دعوت به شنا می کند.‌ 

لبخندی خجولانه می زنم و جلو می روم و آن سمت میز مقابلش می نشینم. او، دوک گابریل که به دیدار بدل کننده ام مارکیز مالخازار آمده. 

دیشب با حالی خراب از شکار برگشتم - بله، شکار، همان که در اسکاربرو ممنوع است - و وقتی دوک گابریل را دیدم، با آن پوست سپید مرمرین و موهای بلند مجعد و طلایی که او را مانند فرشته های نقاشی شده بر سقف کلیسا کرده، حالم خراب تر از قبل شد و بدخلقی پیشه کردم. بی جهت خدمتکاران را سرزنش کردم و بر سرشان فریاد زدم و حتی چیزی نمانده بود یکی از آن ها را از طبقه ی چهارم عمارت پایین پرت کنم. 

مارکیز مالخازار خشمگین شد و برآشفت و به سمتم آمد تا مرا تنبیه کند، اما دوک گابریل جلوی او را گرفت. دیدن این صحنه مرا بیشتر آشفته کرد. گابریل همیشه تاثیری شگرف بر اطرافیانش می گذارد. مثل یک داروی تسکین دهنده ی قوی عمل می کند. او بر بدل کننده ام تسلط دارد و همچنین بر من. 

دیدم که چه طور دست مالخازار را با ملایمت گرفت و چهره ی سخت مالخازار کم کم از هم باز شد. و من؟ می توانم تصور کنم که آن لحظه زیر چشمانم گود رفته و کبود شده بود و نگاهم مثل یک خون آشام مجنون بود که مدتی او را در گور حبس کرده و گرسنگی داده باشند. 

درد داشتم. انگار روده هایم به هم گره خورده و معده ام را مثل موشی به دام انداخته بود و حالا همگی داشتند با هم به سمت قلبم یورش می آوردند. 

آنجا با فاصله ای از این دو ایستادم و به آن ها نگاه کردم. مالخازار، با موهای بلند مشکی و ابریشمین، گونه های استخوانی تو رفته، چشمان خاکستری تیره و عمیق و پوستی سپید اما تیره تر از گابریل. کنار هم زیبا و کامل به نظر می رسیدند و همین مرا برمی آشفت، می ترساند. انگار که من داشتم به عقب کشیده می شدم و از مالخازار دور می شدم. یعنی حالا دیگر او مرا نمی خواست؟ به من نیاز نداشت؟ 

گابریل با لحنی مهربان رو به من:

"گادفری عزیزم، گمان می کنم خونی نوشیده ای که روحت را زخم زده."

چهره ی مالخازار دوباره سخت می شود.

"این خون آشام چموش رفته و شکار کرده، آن هم بعد از اینکه به دست و پایم افتاد و قول داد دیگر این کار را نکند."

گابریل:

"جسم و روحش مسموم شده. از لوی خواستم یک معجون برایش درست کند. آن را با خون خودم ترکیب می کنم و به او می دهم. آرامش می کند."

پوزخندی تمسخرآمیز می زنم.

"ها ها. نه، ممنونم دوک گابریل گرامی. نمی خواهم آن جادوگر سرخ موی قلب جا به جا شده با تکه هایی متعفن از خودش برایم دارو درست کند و بعد خون آلوده ی شما را در آن بریزد و من این ترکیب مشمئزکننده را بنوشم و مثل بدل کننده ام یک حیوان دست آموز خانگی شوم."

در این لحظه عضلات صورت مالخازار منقبض تر از پیش شدند. گونه هایش استخوانی تر، رگ پیشانی اش متورم تر و چشمانش گشادتر و آتشین تر.

او فریاد خشم آلودی برآورد.

"تو زالوی گستاخ، چه طور جرات می کنی؟"

و با یک جست بر من فرود آمد و طوری بر من سیلی زد که صورتم به یک سمت چرخید و صدای قرچ قرچ مهره های گردنم را شنیدم. 

بعد بدنم به شدت به تکان درآمد و به پایین پرت شدم.

نترسیدم. بلکه مثل دیوانه ها شروع کردم به قهقهه زدن. یک لحظه به توده های نقره ای و براقی که نرده های فلزی کنده کاری شده ی پر نقش و نگار بودند، خیره شدم و لحظه ای به لوستر پر از شمع و نورانی بالای سرم. 

درونم پیچ خورد و بالا آوردم.

و بعد او، دوک گابریل را دیدم که پایین پرید و به سمتم آمد. موهای طلایی و بلندش در هوا به پرواز درآمده بودند. مثل فرشته ای بود که داشت از آسمان پایین می آمد. لحظه ای حتی بال های سپید و گشوده را بر پشتش دیدم.

او مرا گرفت.

وقتی به خود آمدم، دیدم داخل تابوتم هستم و دارم داخل یک ظرف کنارم بالا می آورم. گابریل داشت پشتم را ماساژ می داد و مالخازار کنارش نشسته بود و با ابروانی در هم رفته و لب هایی به هم فشرده در جهت مخالف من نگاه می کرد. 

وقتی بالا آوردنم تمام شد و تمام خونی که آن شب نوشیده بودم، در ظرف جمع شد، گابریل با ملایمت مرا که نفس نفس می زدم، به بالش های داخل تابوت تکیه داد. او یک دستمال سپید ابریشمی از داخل جیب ردایش درآورد و لب های خون آلودم را با آن پاک کرد. 

بعد لوی جادوگر وارد شد و یک کاسه به دست گابریل داد و گابریل آن را بر دهانم گذاشت و من با چهره ای درمانده محتویات آن را نوشیدم و طعم جادوی تاریک لوی و خون نیمه روشن گابریل را حس کردم. 

سرم گیج می رفت، اما پیچش درونم تقریبا محو شده بود. گابریل مرا داخل تابوت خواباند و درپوش را گذاشت. آخرین چیزی که قبل از فرو رفتن در تاریکی دیدم، چهره ی ناخشنود مالخازار و چهره ی متبسم گابریل بود.

حالا شب بعد است و مقابل دوک گابریل نشسته ام. حالم خوب شده، اما شرم در استخوان هایم فرو رفته. 

دنبال کلماتی برای عذرخواهی هستم که مالخازار وارد می شود و کنار گابریل می نشیند، با نگاهی که عمدا از من اجتناب می کند. 

دوباره ترکیب این دو کنار هم توجهم را جلب می کند و خشم را حس می کنم که دارد درونم می جوشد. از جایم بلند می شوم و به بالکن می روم و همان طور که دارم پایین می جهم، صدای خشمگین مالخازار را می شنوم:

"صبر کن، زالوی چموش!"

و صدای آرام گابریل:

"رهایش کن. من با او حرف خواهم زد."

بر علف ها فرود می آیم و عطر گیاهان و صدای وزوز حشرات بر جانم می نشیند. هوای نیمه سرد را تنفس می کنم و گام برمی دارم و به سمت بوته ها می روم. 

گابریل انگار می گذارد من لحظاتی تنها باشم و بعد حضور نرمش را حس می کنم که آهسته به من نزدیک می شود و کنارم قرار می گیرد.

او دستم را می گیرد و من مقاومت نمی کنم.

می گذارم مرا به سمت نیمکتی در آن نزدیکی ببرد و هر دو روی آن کنار هم می نشینیم.

من:

"سرورم، به خاطر رفتار ناپسندم از شما عذر می خواهم."

گابریل سرش را به نشانه ی نفی تکان می دهد.

"نه، گادفری. این من هستم که باید از تو معذرت بخواهم. من باعث شدم تو تصور کنی در حال از دست دادن مالخازار هستی."

من به تلخی:

"غیر از این است؟"

نگاهش را به من می دوزد.

"گادفری، این طور نیست. 

شاید من نوری باشم که تاریکی مالخازار را کامل می کند، اما تو آینه ای هستی که می تواند تاریکی اش را در آن ببیند و دوستش داشته باشد."

من:

"دوست دارم این را باور کنم، اما نمی توانم."

دستش را به سمتم دراز می کند و دستم را می گیرد.

"من به تو کمک می کنم تا بتوانی."

دستم را پس نمی کشم، اما می گویم:

"شما هیچ وقت از من خوشتان نمی آمد."

گابریل:

"من فقط تو را یک معشوق نامناسب برای دخترم رزالی می دیدم. بگذار واقعیت را بگویم. هنوز هم همین عقیده را دارم، اما قصد ندارم به زور جلوی شما دو نفر را بگیرم. به علاوه حالا نوه ام، دخترت لوسیندا هست و خانواده مان بزرگ تر شده. من در او هم صبوری مادرش را می بینم و هم سرکشی تو را. دوستش دارم و خوشحالم که نتیجه ی عشق تو و رزالی چنین چیزی شده."

اشک محبت و شوق در چشمانش جمع می شود. چشمان من هم اشک آلود می شود، اما از غم و درد وجدان.

"اما مارکیز مالخازار طور دیگری فکر می کند. او لوسیندا را یک انگل شرم آور و مایه ی ننگ می بیند. و من؟ من هم رفتار ظالمانه ای با لوسیندا داشتم."

لبخندی تلخ اما مهربان به لب می آورد.

"مالخازار بالاخره یاد می گیرد نوه اش را دوست داشته باشد. و تو هم می توانی به لوسیندا محبت کنی و زخم هایی که زده ای را مرهم باشی.

می خواهی همین حالا با هم به دیدنش برویم؟"

همان طور که هق هق می کنم، جواب می دهم:

"بله، لطفا برویم."

و از جایمان بلند می شویم و در نیمه تاریک شب زیر نور ماه به حرکت درمی آییم. به سمت منطقه ی مرزی بین اسکاربرو و ویتبی، به جایی که قبلا معبد راهب‌انسان ها بود و حالا پناهگاه خون آشامان.