جام هایمان را به هم می زنیم و می نوشیم. صدای نفس هایش را می شنوم. و پایین رفتن خون در گلویش. و تپش قلبش را. مثل موسیقی ایست که آرامم می کند. 
دلگیر نیستم که دوباره خشمم را در نگاه آبی اش ذوب کرده. ناراحت نیستم که خونش بی آنکه بنوشمش، رگ هایم را نرم کرده.

--

متن کامل این بخش و بخش های قبلی: لینک در پروفایل