فقط خون آشام
"ایتاچی، تو گفتی نه به آمالثورا تعلق داری و نه نوکتیرا. من نیز چنینم. آمالثورا و روزه های خون و آب آهن نوشی سیرکی است که نمی خواهم دلقک آن شوم. نوکتیرا و بانک خونش نیز.
من و تو خون آشام و انسان مرزیم.
و من می خواهم برای مرز قانون تعیین کنم، قانونی جدا از مضحکه ی آمالثورا و نوکتیرا. من، راهب پطروس می خواهم فرمانروای مرز باشم."
--
آزادنویسی شبانه
۲.۲۵
فقط خون آشام
از زبان پطروس
در نوکتیرا هستم. در یک معبد. ایتاچی کنارم نشسته. هر دو نیم نقاب بر صورت داریم. چند صندلی آن سمتم کسی نشسته که او هم نیم نقاب بر چهره دارد، اما من او را از چشمانش می شناسم. تئودور است، اسباب بازی جدید پدرم. حتما یا برای جاسوسی آمده یا برای دیدار همروحی اش با قلبی تپنده. شاید هم برای هر دو آمده.
کسی در انتهای سالن مقابل مجسمه های قدیسین ایستاده و دارد سخنرانی می کند. او آتلور جادوگر است، راهب ویژه ی شاه مالخازار.
آتلور:
"عزیزانم، پرستش، عبادت، متعلق به درون شماست. رابطه ای در پس پرده های آویخته در اعماقتان، بین شما و معبودهایتان. اما سلطنت و قوانین حکومتی؛ رابطه ی شما با این ها ریسمانیست که از درونتان به بیرونتان کشیده شده. رستگاری فقط با جدا کردن الهیات از سلطنت ممکن است.
به آن حسی فکر کنید که موقع پرستش دارید. زانو زده در برابر خدایان. قلبتان می تپد. کمی با ترس. کمی با عشق. چیزی در رگ هایتان به جریان می آید. این حس که می خواهید خودتان را برای معبودانتان فدا کنید."
صورتش سخت می شود.
"و گاهی این حس که می خواهید خدایانتان را از هم بشکافید تا نورشان بیش از پیش بر شما بتابد.
این رابطه آتشی سوزان است که گاه گرم می کند و گاه می سوزاند. اما سلطنت و اطاعت از پادشاه؟ در اینجا ما با عشق افسار گسیخته کاری نداریم. در اینجا همان نظمی را داریم که می تواند احساسات وحشی مان را به حد لازم اهلی کند.
و شاه مالخازار؟
بعد از جنگ و پیروزی او بر شما، حتما احساس ناامیدی می کنید و از طرفی نمی توانید از پرستش او دل بکنید. شما پنهانی او را عبادت می کنید، می دانم.
اما با این کار به نور و رستگاری نمی رسید، فقط خودتان را بیش از پیش در باتلاق سوگ فرو می برید.
به من گوش کنید عزیزانم."
نگاه خیره اش را از روی حضار عبور می دهد.
"شاه مالخازار روح یک پادشاه را دارد. او گزینه ی مناسب برای پرستش شما نیست. این را خدای اعظم نوکترنال کتدرال لرد سابیس هم فهمید.
شاه مالخازار را تنها شاه خود بدانید، به او عشق داشته باشید، اما با کنترل، به او احترام بگذارید و دستوراتش را اطاعت کنید.
و پرستش را، برای آنانی کنار بگذارید که وجود دارند برای خدایی."
آتلور سخنانش را به پایان می رساند و بعد خون آشام های جمع از جا بلند می شوند و این سالن را ترک می کنند و به سالن بانک خون می روند. در آنجا باید صف ببندند و مشخصاتشان را ثبت کنند تا بتوانند به مقدار مشخصی خون شرورانسان دریافت کنند.
من و ایتاچی به سمت مرز نوکتیرا می رویم. تا وقتی که از آن رد نشده ایم و فاصله نگرفته ایم و در محدوده ی امنمان در منطقه ی مرزی نیستیم، یک کلمه هم سخن نمی گوییم.
ما پیش می رویم و به جایی نزدیک به جنگل های مرز می رسیم و در اینجا من بالاخره خودم را آزاد می کنم. می گذارم خنده ای بلند، آغشته به تحقیر و خشم از اعماق سینه ام بیرون بجهد.
من نیم نقابم را برمی دارم و ایتاچی نیز.
او با ترکیبی از احساسات مختلف به من نگاه می کند. غم، تاسف و پیروی.
من:
"دیدی ایتاچی؟
مضحک نیست؟ خون آشامان نوکتیرایی تا دیروز نیش فرو می بردند بر رگ های قربانیانشان و حالا باید در صف بانک خون بایستند.
و انسان های نوکتیرا؟
آن ها باید خدایان خون آشامی که تا این حد دلقک شده اند را عبادت کنند."
ایتاچی چیزی نمی گوید و ما وارد جنگل می شویم، من با قدم هایی نامتوازن و بلند و او با قدم هایی کوتاه و مرتب.
شاخه های پر برگ درختان سر به فلک کشیده بر ما غالب می شوند و نور کمرنگ ماه محوتر از پیش می شود. سکوت جنگل را گرفته و فقط هر از چند گاه صدای هوهوی جغدی به گوش می رسد.
من:
"تو می خواهی چه کنی، ایتاچی؟
قبلا تحت فرمان من خون آشامان را می شکنجیدی و حالا اربابت خود به خون آشام بدل شده."
ایتاچی با صدایی آرام:
"من خیلی به این موضوع فکر کردم، سرورم. می خواهم پیش شما بمانم. اگر کنار شما نباشم، چه زندگی ای دارم؟ من نه به آمالثورا تعلق دارم و نه نوکتیرا. و در مرز اگر دور از شما باشم، فقط موجودی سرگردانم."
پطروس:
"تاریکی روح من تو را اسیر کرده. چه آن زمان که در هیبت یک انسان خون آشامان را رنج می دادم و چه حالا که در هیبت یک خون آشام نیش بر انسان ها فرو می کنم."
ناگهان می ایستم. ایتاچی هم توقف می کند و با چشمانی نگران نگاهم می کند. من از او فاصله می گیرم و به سمت یک تخته سنگ می روم و روی آن می ایستم.
"ایتاچی، تو گفتی نه به آمالثورا تعلق داری و نه نوکتیرا. من نیز چنینم. آمالثورا و روزه های خون و آب آهن نوشی سیرکی است که نمی خواهم دلقک آن شوم. نوکتیرا و بانک خونش نیز.
من و تو خون آشام و انسان مرزیم.
و من می خواهم برای مرز قانون تعیین کنم، قانونی جدا از مضحکه ی آمالثورا و نوکتیرا. من، راهب پطروس می خواهم فرمانروای مرز باشم."
ایتاچی با صدایی لرزان:
"چه قانونی می خواهید وضع کنید، سرورم؟"
من صدایم را بالا می برم:
"قانون بی قانونی.
در اینجا همه چیز آزاد است. خون آشام ها می توانند از خون هر چیز و هر کس بنوشند، حیوان، انسان معصوم، انسان شرور.
آن ها می توانند هر طور که بخواهند خون بنوشند، چه در مراسم و چه خارج از آن.
در اینجا خون آشام ها می توانند فقط خون آشام باشند."
نور ماه کاملا از بین می رود و صدای هوهوی جغد قطع می شود.